او را همه می ستایند

نویسنده الهه در بهمن ۱۰م, ۱۳۸۸

شمعی در خلوت خاموش شبهای دراز زمستانی می سوخت ، در دل تیره و پر هراس زندگی بزرگ ، بر گردش زندانیان و زندانبانان همه حلقه بسته و گرم و کار خویش .

و او در جمع تنها بود

زبانش زبانه آتشی بود و سخن نمی گفت . زبان هائی که از گوشت و رگ و پی ساخته اند می گویند و گوش هائی که در حفره های تنگ و باریک و زشتی هستند می شنوند

و او گوشی برای شنیدن نداشت

شاید هم میگفت و کسی نمی شنید ، می شنید و نمی فهمید .

شمع تنها موجودی است در این عالم که در در انبوه جمع تنهاست ، در بحبوحه خلق ساکت است ، قلب انجمن است و بیگانه با انجمن.

او را همه می ستایند ، شاعران او را می پرستند و او در چشم ستایشگرانش در پایان افسردن و مردن در آغوش اشک هایش!

چرا در انبوه جمعیت تنهاست؟ هر کس مسیحی دارد ،موعودی ، بودائی که باید از غیب برسد ، ظهور کند ، بر او ظاهر گردد و نیمه اش را در بر گیرد و تمام شود.

زندگی جستجوی نیمه هاست در پی نیمه ها ؛ مگر نه وحدت غایت آفرینش است ؟

پروانه ، مسیح شمع است . شمع تنها در جمع ، چشم انتظار او بود، مگر نه هر کسی در انتظار است؟

من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر من عاجزم زگفتن و خلق از شنیدنش

نویسنده الهه در بهمن ۹م, ۱۳۸۸

در این هنگام است که می توان نشست و به این شاگرد شگفتی که در اوج پرواز های سبک پر  و زیبایش  ناگهان سقوط می کند فهماند که وصیت چیست ، که نصیحت چیست؟

به او فهماند که این پیغمبر بی امتی که از دنیای دیگری آمده است و با تو از زمین و آسمان های عالم دیگری سخن می گوید چه کند؟

جز با کلمات بشری جز با زبان همین دنیا مگر زبان دیگری برای گفتن دارد؟

چگونه بفهماند که او خود می دانست که انچه او در آن عالم دیده است و پیام هایی که از لبان وحی می گیرد به گفتن نمی اید. در قالب هیچ کلمه ای ، کلامی نمی گنجد، هیچ زبانی با ان سازگار نیست. او خود می دانست که آنچه او می بیند و می اندیشد نه برای گفتن است که ابزار پست خاکیان است و برده ی خدمتگذار خاک و با ان چگونه می توان از آسمان خبر آورد ؟ او خود می دانست که نمی یتوان گفت و نمی گفت و این بود راز خاموشی او ، حکمت سکوت سنگین و خفقان اور او که دردش و حرفش حرف شمس تبریزی بود که می گفتند چیزی بگو و می گفت:

من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر                  من عاجزم زگفتن و خلق از شنیدنش

این بود که با خلق جز با زبان خلق  و جز از دنیای خلق چیزی نمی گفتم و عمر را به خاموشی گذاشتم و گذشتم تا رسیدم به تو که ناگهان بر سر راهم سبز شدی و دامن جامه ام را چنگ زدی که : « من شما را می شناسم ، شما را پیش از این در جائی دیده ام ، می دانم که اهل این شهر نیستید ، من هم غریبم ، با این مردم نمی جوشم ، با کسی در اینجا آشنا نیستم ، تنهایم کجا می روید؟ مرا هم با خود ببرید ، من نمی توانم در این شهر بمانم ، نمی توانم ، می دانم شما هم غریبید ، احساس می کنم که ما از یک وطنیم ، با زبان شما حرف می زنم ، یادم می اید ، آری یادم می اید که شما را آنجا دیده ام آری مثل اینکه در یک شهر ، یک محله ، نه در یک خانه می زیسته ایم، آری در یک خانه ، ما سالها با هم زندگی می کرده ایم ، با هم بوده ایم ، با هم ساعت ها حرف زده ایم ، با هم سفر ها کرده ایم ، با هم قدم ها زده ایم ، چه قرن ها و قرن ها  از آن روزگاران گذشته است ، همه چیز عوض شده است ، همه چیز ، همه چیز فراموش شده است ، اما… بوی اشنایی می اید ، طعم  خویشاوندی از سخنت پیداست. من هم اهل این شهر نیستم بگو ! بگو!

حرف بزن ، من هم با زبان شما حرف می زنم ، آنرا می فهمم ، باز بان وطنمان حرف بزن ، ببین چیزی از آن روزها و روزگاران یادت می آید ؟ از وطنمان چیزی به خاطرت هست؟ از انجا بگو …»

و من همچنان ساکت بودم و اگر هم می گفتم با زبان مردم همین شهر حرف  میزدم، از همین شهر می گفتم ، نمی خواستم بدانی بدانی که من هم اهل ان سرزمینم ، از انجا آمده ام ، نمی خواستم اشنایی بدهم اما در چشم های تو که به رنگ عالم دیگر است خواندم و در چهره ی تو که با ان تصویر پنهانی خویش همانند بود یافتم و از بیتابی های تو که به بی قرار ی های  آتش مرموز معبد مهر پرستی می مانست دیدم که نه ، تو از مردم این شهر نیستی ، اما باز هم وحشت از اشتباه مرا همچنان به نگبانی سکوت وا می داشت ، که اگر اشتباه می کردم اه که چه وحشتناک بود ، چه وحشتناک که ودیعه ی مقدس خدایی را که پس از عمری به خون دل مستور داشته

بودم  و از گزند هر نگاه ناپاکی محفوظ ، داده باشم به دست نااهلی که در امانت خیانت کرده ام و چه امانتی و چه خیانتی ! که اگر چنین می شد ؟ چه می ماند؟

اما تو رها نکردی و قلم و دفتر به دستم دادی که بنویس ! بنویس  و من می نوشتم و نوشتم و در هر لوحی از سرمنزلی برایت حکایت کردم و در هر مکتوبی از حال و دردی سخن گفتم و دستت را گرفتم  وسر به بیابانها گذاشتم و تو را با خود بردم و در هر سفری هرگاه که می دیدم خوب می آیی و همسفری پایدار و استوار و توانایی و هم سخن آشنا ، تورا به راه های سخت تر و منزل های صعب تر می کشاندم و در راه قصه های  شگفت تر حکایت می کردم و آه که چه رنج اور و بیچاره کننده است که می بینم گاه سکندری می خوری و به زانو در می آیی و به رو می افتی ! طاقت فرسا است!

حال فهمیده ام ، کار تو به دستم مانده است، می دانم در راه هر چه سخت و هر چه صعب می آیی و هر چه تند می ایم خوب می ایی و هر گز دنبال نمی مانی ، هرگز ! بارک الله ! تبارک الله احسن الخالقین ! اما در ان هنگام که پا به پای من ، دست به دست من می دوی و چه خوب می دوی هرگاه می رسم به سر پیچی تند و می خواهم با همان سرعت برانمت به راه تازه و آغاز سفری تازه ، می افتی! آری راه ها را همه خوب می آیی و خوب  ، اما سر پیچ ها تند که من هم چنان دست در دست تو پیچ می خورم و می دوم ناگهان می بینم که که دستت از دستم در رفت و دم رو افتادی ، که من گرم نشئه سفر  میگریزم و می دوم و می روم چه حالی پیدا می کنم ! چه حالی بخصوص می بینم که افتاده ای و بر نمی خیزی و فریاد می زنی و خشم و آه و ناله که ها! نمی آیم! یک قدم نمی آیم ، مرا به اینجا مبر ! من نخواهم آمد ، من می خواهم همچنان در همان راه بدوم ، بدویم ، من بر نمی گردم ، بر نمی گردم …ها! این راه برگشت است ! می خواهی مرا بر گردانی!

و من باز مدتی باید بنشینم و جانم ، چشمم عزیزم آخر! کی می خواهد بر گردد؟

به کجا می خواهیم بر گردیم ؟ ببین ! درست نگاه کن ! اگر می خواستم  تو را به شهر بر گردانم که این همه تو را از شهر دور نمی بردم ، این همه تو را نمی دواندم ، تو را به این سینه این کویر پهناور که از هر سو جز افق دیواری نیست نمی کشاندم

این دشت پهناور و ساکت را ببین ! نمی بینی  که سیمای ان را نه تنها گام بلکه نگاه و خیال مردم این شهر نیز نیالوده است ! نم بینی ؟۱ اگر می خواستم تو را که از شهر به تنگ آمده بودی و از سنگینی و لزجی هوای مترتکم از بخار نفس ها و بوی عرق ها و گند دهن ها و باد لجن ها داشت خفه می شدی چند قدمی از شهر بیرونت می آورم و ساعتی در هوای ازاد بگردانمت و نسیم پاک صحرا و کوه را بر چهره و مو های عرق کرده و گرمازده ات  رها کنم و بوی خوش گلهای وحشی بیابان را  به مشامت رسانم و نکاهت را لحظه ای و لحظاتی بر روی علف ها و کمره ی صخره های باران خورده و خاک نم گرفته و شاخه تمشک های وحشی و و آسمان شسته و پاک و بزرگ کویر  که همچون دل پارسایان آیینه صاف و صیقل خورده پرتو انوار عشق جاوید و عزیزی است گردش دهم و سپس به میان مردم شهر و به زیر سقف خانه ات برگردانم تو را هرگز تا این جاها نمی اوردم

***

آه که چه سخت است سفری اینچنین ! تا راه عوض می شود ، در سر هر پیچی هی باید نشست و توضیح داد و دلداری داد و اطمینان داد و استدلال کرد و قسم و آیه که ولله ، بالله، تالله…

عجیب است ! من سالها است عادت کرده ام که با همه بجوشم و بسازم و در عین حال مجهول مانم ، یا بسیاری از انچه می اندیشم و یا احساس می کنم در چشم ادراک صمیمی ترین و نزدیک ترین دوست و اشنایم ناشناخته ماند یا اصلا ناگفته ماند ، ماند که ماند! هر کس هر مبلغ از من را دریافت کرد کافی ست دیگر چانه زدن و اصرار کردن که کمی بیشتر برگیر بی معنی است .

ویرانه ای بزرگ هستم که مردم از همه رنگی و همه نیازی می ایند و از من هرچه را بتوانند و بخواهند بر می گیرند و می برند ، یکی آجر می برد دیگری سنگ ، دیگری گچ و…. ویرانه ای کهن ، یادگار قرن های زیبایی و هنر و ذوق و مدنیت طلایی گذشته را چنین می نگرند؟

…..

تا  ناگهان در میان خیل دهقانان و خر کاران و بارکشان و زنان و مردان ده که هر یک به نیازی می آمدند یک باستان شناس سر رسید ! که نه حوض خانه اش شکسته بود ونه مزرعهاش بار می خواست و نه سر ستون مرا به خاطر پله کان منزلش می نگریست ، او با چشم دیگری ویرانه را می نگرد…آنچه را پنهان است می جوید ، به آنچه کسی ارجی نمی نهد می اندیشد.، او در اینجا به دنبال سنگ نوشته ها ، گچ بریها و خطوط میخی و یادگارهای هنری حکایتگر روزگاران از یاد رفته شمع دان ها و قندیل های شکسته و خاموش شده و سکه های پیشین و…و شاید هم گنج میگردد و می جوید…

و پیداست در این حال ویرانه چه حالی دارد ! به این باستان شناس عزیز و آشنا و خویشاوند خود چگونه می نگرد ، اما اگر درست گوش بیاندازیم ، می بینیم ، همین خرابه ای که در زیر  بیل و کلنگ خرکاران و دهقانان و دامداران رام و خاموش و مهربان و صبور بود در اینجا هر لحظه بر سر باستان شناس فریاد می کشد و هر گوشه ای را که می کاود و اثری می یابد و به دست می گیرد قلب سخت و سنگ ویرانه همچون قلب یک گنجشک مجروح به تپش می اید ، بر خود می لرزد و آه ! نمی دانی چه رنجی ، چه دردی ، چه یاسی و پریشانی یی او را می آزارد و هر گاه می بیند که باستان شناس جایی را کند و آجرپاره ی گرد و خاک گرفته و شکسته ای را یافت و آن را با یک نگاه سطحی نگریست و بعد با بی اعتنایی و خستگی و عصبانیت و اعتراض دور انداخت که : این چیه…

آه که چه دردناک است وقتی ویرانه می بیند ، باستان شاس این پاره آجر را که به ظاهر به هر پاره آجر دیگری شبیه است با خشم و فریاد پرت میکند ! چرا گرد و خاک ها را از چهره اش نمی زدایی ؟ چرا با قلم موی لطیف و نرم باستان شناسی آن را پاک نمی کنی و خطوط مرموزی که ریز بر ان نوشته اند نمی خوانی ؟ این یک پاره آجر کهنه نیست ! چرا نمی فهمی ؟ چرا نمی فهمی؟

اینجاست که ویرانه دلش می خواهد برخیزد و همان پاره آجر را به خشم بر سر باستان شناس کوبد که

بفهم ! بفهم! نفهم!

***

دوست داری من نامه ای به دست تو که در همه جا محرم و خویشاوند منی بدهم که بخوان و بخوانی و یک سطر از آن را نفهمی ندانی که نفهمیدی و یا دانستی و پرسیدی  و من ان را بر تو مجهول گذاشتم و گذشتم چه احساسی می کنی؟…

من که به مجهول ماندن در چشم دیگران خو کرده ام ، من که انتظار ندارم کسی سینه ام را بشکافد و آنچه پنهان کرده ام بیرون آورد و ببیند ، بگذار مردم سرشان را به همان مصالح ساختمانی که در من توده گشته است گرم کنند و «استفاده» برند !؟ حاضری حتی در یک گوشه ، یکجا ، یک لحظه من بر خودم هموار کنم که در نظر تو «مجهول مفیدی» شده باشم ؟ می دانی آن آجر پاره ای که به خشم پرتاب کرده بودی کتیبه ای بود و بر ان وصیتی به خط مرموزی نوشته بودند نتوانستی بخوانی؟  برایت ترجمه کنم: بر ان نوشته بود ای باستان شناس که در قلب این ویرانه می کاوی ! اگر بر گرد این خرابه حصاری کشیدند و درش را بستند و تو را راندند…من روح این ویرانه ، که قرن ها چشم به راه باستان شناسی که از راه برسد ،…اگر این ویرانه را بر تو بستند از تو که همچون راهب پازسا در چشم یک معبد چشم به راه عزیزی ، میخواهم که از آن پس عمر را به آوارگی و پریشانی نگذرانی و بر دروازه بسته این ویرانه بر عبث نیایستی و رنج بیهوده نبری و انتظاار بیهوده تو را افسرده نسازد و و نیاز به گفتگو با مخاطبی که دیگر نخواهد بود کام تو را همواره پژمرده و غمزده نسازد ، بر گرد این حصار بسته مگرد ، بر گرد ، به خانه ات و تصویر کسی را که دیگر جز خاطره ای رنجزا تو را نصیبی نخواهد داشت  و لکه ی تیره ای را که بر آینه صاف و زلال خاطرت افتاده پاک کن و زندگی از سر گیر، یا به شهر بازگرد و سفر را بی همسفر دنبال مکن که دیگر اوارگی ست و نه سفر . به  خانه ات رو و سرو سامان گیر  و یا اگر در هوای شهر دم زدن نتوانستی ویرانه ای دیگر پدید  خواهد امد که در این صحرا بسیار است و شاید سرشارتر از یادگارهای کهن و شاید پر تر از سکه های زر و و گنجینه ها و دفینه های قیمتی… نمی گویم خانه ای که تو خانه نشین نیستی ، خرابه ای مملو از قدمت ها و گنج ها و کتیبه ها و آثار و تو تشنه ی این اثاری آنچه را که به زندگیت معنی خواهد داد خواهی یافت…

« یک پدر خوب گاه باید وصیتی کند که یک فرزند خوب باید بدان گوش بدهد»

من کدامم؟!

نویسنده الهه در دی ۳م, ۱۳۸۸

من چه نیستم ؟ یعنی من چه هستم ؟

این سوال مرا به یاد شبی انداخت از شبهای سال ۱۳۳۷ در مشهد که چنان به زحمت افتادم که هنوز پس از هفت سال هرگاه بیاد آن می افتم بر خود می لرزم و آن هنگامی بود که ناگهان این سوال وحشتناک در من افتاد که :

« من کدامم ؟»

من فکر می کنم روح تو آن اندازه بزرگ  بلند هست که وحشت این تردید را بتواند احساس کند . چه هراسی بالاتر ا این که کسی خود را در درون خویش گم کرده باشد ؟ چه پریشانی ای بیشتر از این که کسی بیگانه هایی را در درون خویش ، چه می گویم ؟ در خود خویش ، به چشم ببیند که چنان با خود خویش در هم آمیخته اند و خود را همانند او نموده اند که اکنون من نمیدانم خود در آن میانه کدامم؟

چه وحشتناک!

دکتر علی شریعتی / کویر/ نامه ای به دوستم

پر می شوم

نویسنده الهه در آذر ۲۹م, ۱۳۸۸

پر می شوم  ، پر میشوم ، پر می شوم ، پر می شوم….

و که می داند که پر شدن یعنی چه ؟

پر شدن یک انسان خالی یعنی چه؟

بارش بارانی تندر آسا ، صاعقه زن ، با قطره های سرد و  درشت بر کشتزاری تشنه ، زرد و خشک که در کویری سوخته و ساکت عمری در انتظار باران سر به آسمان برداشته است،

چه حادثه ای است؟

که می داند؟

که می داند ؟ که می داند؟

من  می دانم مهراوه !

من می دانم ای باران تند بهاری ! ای ابر باران خیز اسفندی که دامن پر از بهارت را ناگاه بر سرم افشاندی ! ای ابر سفید سبکبال اسفندی که ندانستم از کدامین افق آمدی؟ از کدامین دریا به نیروی آفتاب دوست داشتن بر خواستی و بر بالای سرم چتر سپید مهر افراشتی و با ناز انگشتان بارانت آن تک درخت خشک بی برگ و باری ا که از قلب تافته ی کویری ساکت و سوخته قامت کشیده بود و سر به دوزخ برداشته بود باغش کردی و در همه ی جنگل های زمین طاق!

من میدانم مهراوه ی من ! من و…. تو نمی دانی و تو نمی توانی دانست

که تو گل نازی که در گلخانه رو ئیده ای و من می دانم که در طوفان روئیده ام که سیلی ها خورده ام از باد و تبر ها خورده ام از هیزم شکنان ، که روئیده کویرم و تنها و تنهای تنها…..

سالها پیش دل من که به عشق ایمان داشت

تا نغمه ی جانبخش تو از دور شنید

اندرین مزرع آفت زده ی شوم حیات

شاخ امیدی کاشت

چشم بر راه تو بودم که تو کی می آیی

بر سر شاخه ی سرسبز امید دل من

که تو کی می خوانی….


هبوط…

سلمان پاک

نویسنده الهه در آذر ۲۶م, ۱۳۸۸

«سلمان از خانوده ی من است ، از من است …»

از ان روز که مسلمانان این حدیث را از پیغمبر شنیدند دیگر هیچ کس نگفت «سلمان فارسی» همه به او می گفتند «سلمان محمدی» چه، یک تن شک نکرد که او عجم نیست همه یقین کردند که او خویشاوند پیغمبر است و نیز می دانستند که چگونه هویشاوندی است و چگونه خویشاوند پیام آور شده است . شگففت اینکه با این همه کسی احساس نکرد که چرا چنین شد ؟ و سلمان درپیغبر چه می دید ؟ سلمان این شاهزاده ی نازپروده ی ایرانی این زاده ی پاک اهورایی زندگی و افسانه ای زیبا دارد . همچون بودا ، شهر و خاندان و نعمت و راحت را رها می کند و بی قرار و سراسیمه در راه ها و شهر ها و مذهب ها و ملت های گوناگون آواره می شود ، همه جا سر می زند ، همه جا می گردد ، همه جا می جوید ، تاریخ حکایت می کند که او سالها در جستجو بوده است ، انتظار می کشیده است و در پی مذهبی که روحش را سیراب کند و در جستجوی پیغمبری که دل بزرگ و پر توقعش را آسوده سازد ، بسیار جاها گشته و بسیار کسان را دیده است ، دین اجدادی و خانوادگیش ، مزدکی ، او را بسنده نبوده است ، مذهب زرتشت گرفته است و ندای راستی و پاکی و روشنایی را درون آتشکده ها شنیده و خود بدانسو کشانده است و پس از چندی دریافته است که این آتش و این آتشگاهی که او را گم کرده است نیست ، آتش این آتشکده ها از هیزم و پیه و نفت است و آتش او آتش دیگری است ، او از این اتش گرم نمی شود ، آن را رها می کند و سر به کوه و بیابان ها می گذارد و در راهی ناگهان صدای دلنوازی می شنود ، در پی آن می دود و میبیند که آوای نیایشی است که از پنجره ی کلیسائی در فضا طنین می افکند ، آوائی آسمانی از عشق ومحبت و پارسائی حکایت می کند ، بدان دل می بندد و در برابر کشیش مذهب عیسی زانوی تسلیم به زمین می نهد و اوراد کتب مقدس را در زیر غرفه های کلیسا زمزمه می می کند و روحش را از آرامش و صفا و خلوص ومحبت سرشار می سازد و چندی بر ان می گذرداما،

اما روح و بیقرار و تشنه او جائی ارام ندارد . درهمان حال که اهنگ کشدار سرودهای مقدشس کلیسا از روزنه ی گوشش بدرون جانش می ریزد و او را نوازش می دهد این احساس از عمق نهادش ، از درون پرده های نهفته قلبش با صدای آهسته ولی تلخ و پی گیر و درد آلودی او را بخود می خواند که نه این صدای ان گمشده ی من نیست ، این آنچه مرا سالها بدنبال خود می دوانده نیست ، این انچه می خواستم نیست ، این صدا صدای او نیست ، من او را ندیده ام ، چهره ای او را ندیده ام ، صدای او را نشنیده ام اما می دانم که در نخستین دیدار او را خواهم شناخت ، در انبوه خلایق او را  خواهم یافت ، صدای او را تشخیص خواهم داد ؛ این صدای او نیست این ، او نیست ، این را می دانم …

اما نیاز آنگاه که آدمی را تسخیر می کند  ، آگاهی خویش را تا آنجا که بتواند کتمان می کند .احساس تا آنجا که دیگر نتواند سراب  را باور کند.

کشمکش چندی پنهانی در درون سلمان بر پا بود و در پایان ، تاریخ ، ناگهان با چشمانیکه از تعجب باز مانده بود ، دید که سلمان ، این که چندی پیش با کلیسا پناه آورده بود و چنان گرم و گیرا سرود می خواند ، اکنون ناگهان از پنجره ی کلیسا خود را بشتاب بیرون انداخت و سر به بیابان ها نهاد و باز در سینه ی صحرا های بی فریاد گم شد و گم شد و دیگر از او نشانی نبود ، رد پائی نبود ، خبری نشد ، کسی از او سراغی نداشت…

سالها گذشت و گذشت و تاریخ ، این خبر نگار کنجکاو و پرتلاش و خستگی ناشناسی که همهی جهان را همیشه پرسه می زد و هر جا خبری هست حاضر است و در هر گوشهای از زمین حادثه ای رخ می دهد خود را هر کجا که باشد بشتاب می رساند اکنون به مدینه آمده است ، اینجا خبر ها است ، مردی پس از پانزده سال تنهائی و انزوای در غار حرا و تفکر در خلوت خاموش شبهای ستاره باران آسمان کویر بر دامنه کوه آمده است و پیام آورده است و با جانی که از آتشی مرموز شعله گرفته است ، و با اندیشه ای که از پیام های اسرار آمیز آسمانی بارور است ….

و تاریخ به این مرد می نگرد به اینکه پس از ۱۵ سال عزلت در غار تنهایی بزرگ و دردناک خویش اکنون آمده است و چهره اش تافته از سوز درون ملتهب و مرموزش ، دست و پایش مرتعش از زلزله ای که بروح بی انتهایش افتاده و فریاد می کشد : ای مردم ! بت های خویش را بشکنید ! از این لجنزار زندگی عفن و روزمرگی پلید و بیدرد و پست بدرائید ، پرواز کنید ،

این دل آسمان ، این بام بلند آرزوهای بزرگ ، این خدای پرشکوه که جامه ی آسمان را در بر دارد و اشکهای ستارگان را بر گونه و با چشم خویش خورشید ، شما را هر روز می نگرد تا از شما یکی از این مرداب برآید و بسوی او پر کشد !

ای مردم در میان شنا کیست که پیام مرا بشنود ؟

ای مردم سینه ی من گنجینه ی پنهانی صد ها پیامی است که در تنهایی ساکت ۱۵ سال ریاضت ، عبادت و تفکر در غار ، در دل کوهستان ، در قلب شب های درازی که همه در بستر های آرام خود خفته بودید و من بیدار بودم ، در زیر مهتاب های هر شب ، در گفتگوهای پنهانی خویش با ستارگان خاموش ، بر روی هم انباشته ام ، بر روی هم نهاده ام و اکنون فشار طاقت فرسای این آیات سنگین و دردناک و سنگینی خفقان آور این پیغام های بسیاری که برای گفتن بی تابی می کنند و چنان به خشم بر دیوارهی سینه ام می کوبند که استخوان های ناتوانش به فغان می آیند …

ای مردم کیست که اندکی از بار سنگین و سوزانی که جانم را بستوه آورده است بر گیرد؟ با سرانگشت احساس خویش کمی از آن بردارد و بر دوش جان سبکبار خود بنهد ؟

مرا اندکی سبکبارتر کند ، من اکنون ، در زیر فشار این همه حرف ها و پیغام ها و درد ها و نیازمندیها و گفتن ها و فهمیدن ها و احساس کردن ها مرد ناتوان و بیماری را می مانم که کوهی بر سرش ریزش کرده باشد و خروار ها تخته سنگ و سنگریزه بر سینه اش افتاده باشد و او که در زیر این  آوار ، احساس می کند که مرگ دردنکای که شتابان بسویش می دود در یک قدمی  او است و او که تنها سرش از زیر این توده ی سنگین بیرون است شما را به خویش می خواند ،

ای مردم ! از میان شما کیست که مرا از زیر این آوار بی رون کشد ؟ کیست که این صخره های عظیم و تخته سنگ های بی رحم و سنگین را با بازوان مهربان قلبش ، با دست های نیرومند فهمش بر دوش خویش کشد ؟ نمی گویم همه را اندکی را !

در میان شما کسی نیست که بیاری من بشتابد؟

اما هیچکس قدم پیش ننهاد ، پیغمبر ، درمیان ، تنها فریاد می کشید و بخود می پیچید ، صدایش گرفته بود و چهره اش خسته و شکسته شده بود و قومش ، مهاجران و انصارش ، قریش و بنی هاشم و حتی بنی عبدالمطلبش همچنان ایستاده بودند و او را می نگریستند ، می ستودند ، مباهات می کردند ، به! به به! به ! به به به! عالی است ! عرب چنین مردی به خود ندیده است! و مرد همچنان : ای مردم ! از میان شما …؟ پیام مرا ….. رنج مرا…..

و تاریخ همچنان از دور می نگریست و با لبخند پنهانی و تلخش می نگریست و زیر لب بدرد می گفت : پیغمبری اولوالعزم ، صاحب کتاب و رسالت ! و در میان انبوه امتش این چنین غریب ! در میان انبوه قومش اینچنین بی گانه ، در انبوه خاندان و عشیره اش این چنین  تنها ! و در میان گرم ترین و متعصب ترین مومنانش این چنین مجهول!

پیامبری معجزه اش کتاب و امتش امی! شترداران دلال پیشه سازندگان گور برای دفن زنده ی دختران خویش ! که یعنی حمیت ، یعنی غیرت!

ناگهان!

تاریخ بر خود لرزید ! نا گهان چه می بینم ؟ برخاست ، سر کشید ، نزدیک آمد ، با گام های کنجکاو و مرتعشی نزدیک آمد ، تند تر کرد ، به میان مهاجران و انصار آمد ، جلوتر آمد ، در صف مقدم یاران ، یک قدم جلوتر ، به طرف جلو خم شد …

چه می بینم ؟ این کیست ؟ این مسافر کیست ؟ این عرب نیست . چهره اش به روشنایی سپیده است ، پیشانیش باز ، سیمایش غبار راه گرفته ، چشمانش رنگ بر گشته، خسته ، کوفته ، تشنه، بیتاب….. پیداست که از سفری دور می آید پیداست که سالها آواره بوده است …. پیداست که از کویری سوخته می رسد .

اِ ، این چهره را می شناسم ! او را دیده ام ….این همان…در کنار آتشکده …ها… در آن کلیسا….که از پنجره ناگهان بیرون پرید ….

اِ … این سلمان است !

و بعد سلمان ماند ، در نخستین دیدار ایمان آورد و دیگر تا پایان عمر آرام گرفت و «سلمان منّا»نام گرفت و صاحب سر «پیام آور » شد و محمد با او خود را در انبوه  مهاجران و انصار ، آن کوه سنگینی که بر سینه اش آوار شده بود سبکتر احساس می کرد چه، سلمان بخشی از آن را خود بر دوش جانش گرفت ، هرگاه دردها بر جانش می ریخت سلمان را فرا می خواند و در چشم های آشنای او ناله می کرد در گفتگوی با او فریاد می زد و آسوده می شد

خدا برای تنهائیش آدم را آفرید

محمد سلمان را یافت

و علی تا پایان حیاتش تنها ماند

 

 


کپی رایت طعمه ی آتش. قدرت گرفته از وردپرس طراحی از پوسته های وردپرس ترجمه از متابلاگ