نوشته ی تاگور

این چگونه سوگندی است؟ چرا همیشه منم که به فداکاری نیازمندم؟ چه کسی فداکاری می کند؟ چه کسی محتاج گذشت است ؟ اگر بنا است که عواطف انسانی باید قربانی منافع مادی گردد چرا مظهر نخستین تو باشی و دومین من؟ مگر تو از من بهتری ؟ مگر تو از من به این دین مؤمن تری؟ مگر تو صبرت از من بیشتر است ؟ مگر من از تو دنیا پرست ترم؟ مگر آنگاه که حقیقت و مصلحت با هم مغایر شدند حتما این توئی که اولی را و این منم که دومی را باید بر گزینم؟

از این سوال های رنج اور بگذریم.

اما سؤال های دیگری باز به من هجوم می آورد : از آنجا که خواستن یا نخواستن مطرح است ، سفارش ، خواهش، دستور یا پیشنهاد معنی دارد و بع جا است. اما در جایی که سخن از توانستن و نتوانستن است این کلمات همه معنایش را از دست می دهند. به کسی که زندانی است و در زندان نیز به زنجیرش بسته اند سوگند دادن که به خاطر من که در این شهرم ممان و اگر جای دیگری آزادتری آنجا را انتخاب کن سوگند خنده اوری است ، بلکه گریه اوری ! که او مگر نمیداند من چرا اینجا مانده ام ؟ که او مگر نمی داند که نمی توانم بروم؟ که این سوگند دادن که برو جز انکه زنجیر را به یادش آوری و نمیتوانم را به او بنمایی چه سودی میتواند داشت؟

دخترم اگر برای دنیای یکی دین دیگری قربانی شود ، برای مصلحت یکی حقیقت دیگری پایمال شود من بدین فداکاری شایسته ترم که تو بر دنیا شایسته تری و صلاح تو از صلاح من بایسته تر است .

پدری و دختری در سفر خویش به شهری رسیده اند که ناچار یکی شان باید فدا شود تا دیگری ازادی خویش را بدست آورد و اگر نه هر دو را خواهند کشت. در اینجا همه ی مردم جهان ، مسیح و بودا و سقراط و محمد و زرتشت و کنفوسیوس همه یک کلمه اند که پدر باید زندان و شکنجه را بپذیرد تا دخترش رها شود ، تا او بتواند «باشد و زندگی کند»

دخترم اگر روزی برسد که یکی از ما می بایست راه زندگی خویش را بی دیگری انتخاب کند آن تو خواهی بود که زندگی و آزادی تو ‌آرزوی من و زندگی من بوده است . این پدر است که دخترش را به دل سوگند می دهد ، به فریاد از او می خواهد که « هر راهی را که برایت بهتر است ، بی آنکه به من و سرنوشت من بیندیشی ، پیش گیر ! که فرزند با پدر آغاز می شود و پدر در فرزند پایان می یابد و این است که مرگ پدر در حیات فرزند حادثه ای طبیعی است ، رنجزا است ولی طبیعی است و چه خالی و مضحک و زشت است «ماندن» پدر پیری پس از مرگ فرزندش »!

خدا ، طبیعت و همه ی چشم ها عادت کرده اند که فرزندی را ببینند که از قبرستانی با چشم هایی گریان بر دفن پدرش به « خانه » باز می گردد اما هرگز بر پدری نمی بخشند اگر او تنها راه خانه و سامان خویش ببینند.

پدر و فرزندی که در یک خانه با هم زندگی می کنند ، هرگاه که هنگام جدایی می رسد این فرزند است که پدر را می گذارد و می رود . هرگز پدری از فرزندش جدا نمی شود . اگر بناست که این دو از هم جدا شوند و یکی شان ، دور از دیگری ، در پی زندگی و سامانی برای خویش بیرون اید کدامیک باید بماند و کدامین باید برود؟

آسمان و ستاره ها و برگ برگ درخت ها پدر را به سخریه می گیرند اگر دخترش را در خانه تنها بگذارد و خود.

چقدر دوست داشتم کخ می امدی و بر دامنم چنگ می زدی و از من به تمنا به دستور ، به اجبار می خواستی که پدر ! مرو! بمان! مرا تنها مگذار ! رنج ها را به خاطر من تحمل کن ، تو نباید از من دور شوی .

و آنگاه من می دانستم  که چرا می مانم و میدانستم که چرا تحل می کنم و آنوقت این سختی ها برایم چه لذت بخش می بود و آزارها چه تسلیی همراه داشت!

چقدر دوست داشتم می امدی و بر دامنم چنگ می زدی و از من به تمنا ، به خواهش ، نه بی تمنا ، بی خواهش ، فقط می گفتی که : پدر ! برو اینها مرا آزار می کنند ، دشمان تو ، حسودان تو، آنها که نمی توانند خانواده ای را اینچنین خوشبخت ببینند ، آنان که چشمان احول کم سویشان را نمی توانند در قلب خورشیدی فروزان و پر شکوه اینچنین که در ما طلوع کرده است بگشایند، آنها دینشان ، عشقشان و خدایشان نیز برای چیزی است ، ابزار کاری ، راه مقصودی و پول معامله ای است ، پرستشی بی برای و پیوندی بی چا در فهمیدنشان ، در باورشان و در صبرشان نمی گنجد مرا مدام شکنجه می کنند ، مرا مدام می آزارارند ، من در خطرم ! زندگیم در هلاک است ، برو! ممان که هر دومان را می کشند ، پدر ! برو تا هر دومان بمانیم ، برو که اینچنین بهتر است …

ؤ آنگاه میدانستم که چرا می روم و می دانستم که چرا تحمل می کنم و آنوقت آن سختی ها که از بی توئی خواهم دید برایم آسانتر می شد و آزارها برایم تسلیتی به همراه داشت.

اما… تو هیچکدام را نگفتی …کمکم نکردی ، نه در ماندنی بدین سختی که بدان گرفتارم و نه در رفتنی بدان هولناکی که در پیش دارم !

و تو بدتر کردی ، سخت تر کردی هم ماندنم تلخ تر و بی امید تر شد و هم رفتنم بی شورتر و بی تسلیت تر!

اگر چنان می گفتی می ماندم و تحمل می کردم که تو گفته بودی که بمان و این مرا در آزارها شکیبا می کرد و می رفتم و صبر می کردم که تو گفته بودی که برو و این مرا در غربت نیرو می داد که به هر حال ، برای کسی که عزیزترین من است و من در کارش عاجزترین بوده ام اکنون کاری می کنم و این چه خوب است!

و حال… چه بگویم؟

اگر بمانم ، مانده ام تنها به خاطر آنکه دلم خواسته است و اگر بروم رفته امتنها به خاطر اینکه عقلم خواسته است و در این هر دو راه خودم هستم و خودم تنها ! در این هر دو جا هستم اما نه برای کسی ، برای خودم! و چه زشت و سرد و بی شور است زندگی کردن برای خویش ، بودن برای خود ! و چه سخت است! رفتن بهتر است که در زندگی ِ عقل تنهایی سخت نیست و ماندن بد است که در زندگی ِ عشق نیز تنها بودن سخت است.

خوب نیست به خویشاوند خود گفتن که تو آزادی ! که تو مسئولیتی نداری ! که من از تو انتظاری ندارم ، که تو تنها در فکر خود باش ، هر کاری برایت بهتر است بکن، که من از تو هیچ نمی خواهم ، که تو برای خودت باش ، که من هیچ بندی بر تو نمی نهم، که قید بودن خویش را از دلت بر می دارم…چه لطف سرد و بدی است که کسی به همسرش بگوید : عزیز من ! من از تو صمیمانه می خواهم که هر وقت دیدی بهتر است برای شام نیائی در رستوران غذا بخوری ، هر وقت دیدی راحت تری توی هتل بخوابی ، به مسافرت بروی، اگر خواستی ، بروی در شهر دیگری زندگی کنی ، من تو را مجبور نمی کنم ، من سعادت تو را با دل خودم نمی آمیزم ، تو را به خودم مقید نمی کنم.

مگو میخواهی بمان ، میخواهی برو ! میدانم چرا می گویی، می فهمم ، اما نمیخواهم بفهمم. لعنت بر این فهمیدن بد سنگین! من از فهمیدن آن بیارم، چگونه ان را می توانم تحمل کنم ؟ برای فرار از فهمیدن آنچه در سوگند تو بود به هر کاری دست می زنم حتی به بد فهمیدن آن ، حتی به بد معنی کردن ان ، حتی به بد گفتن بسیار خوب ! همین کار را می کنم ، می روم، این بهتر است ، اگر بهتر نبود …(دلم نمی آمد بگویم) .

به هر حال هر دو می کوشیدیم تا خود را به « آخرین قربانی » برسانیم . آخرین قربانی کیست ؟ برای من تو ، برای تو من!

دیدی که نخستین بار من بودم که گفتم تو را هم قربانی خواهم کرد . و نخستین بار تو بودی که توانستی مرا هم قربانی کنی؟

تو زود تر از من به اخرین فداکاری رسیدی ! و من با اینکه زودتر از تو گفتم اما هنوز نرسیده ام ! آخرین فداکاری نشانه آخرین قله اوج دوست داشتن . و تو نشان دادی که مرا از خودت نیز بیشتر دوست میداری و نشان دادی که خود را از عشق به دوست داشتن کشانده ای و دوست داشتن از عشق برتر است . و من نشان دادم که هنوز تو را برای خودم می خواهم

. هنوز در عشق مانده ام  ، و نشان دادم که آنچه از آن ، آن همه دم میزدم همه حرف بود . هنوز نمی توانم تو را از خواستنم ، دلم بیشتر بخواهم . هنوز از قربانی کردن تو در خویش عاجزم.

تو نشان دادی که در آنچه من بهتر از تو حرف می زنم تو بهتر از من عمل توانی کرد. و در آنچه هر دو میخواهیم تو میتوانی و من نمیتوانم . تو مرد ِ کرده ای و من مرد گفتار، عشق

خودپا است و معشوق را برای خود میخواهد و دوست داشتن  دوست خواه و او را برای او دوست می دارد. چه تنگنای سختی است . یک انسان یا باید بماند یا برود و این هر دو اکنون برایم از معنی تهی شده است و دریغ که راه سومی هم نیست.

اگر من هم بتوانم تو را بیش از خود دوست بدارم آسان تر می شد ، آنگاه هر دو خود را برای یکدیگر فدا می کردیم اما امروز تو به دوست داشتن رسیده ای و من هنوز در عشق مانده ام و دوست داشتن و عشق در کنار هم رنج می برند . یکی در اوج اخلاص و گذشتی خدائی و دیگری در حضیض خودخواهی و عجزی انسانی ! یکی پرومته ی در زنجیر به خاطر انسان و دیگری انسان گرم و روشن از اتش پرومته! چقدر غرور پرومته ، در یخچال های سیاه تنهایی قفقاز سیراب می شود و چقدر غرور انسان در محفل راحت و «بهتر» ی که از اتش او گرم و روشن شده است می شکند!

برگرفته از کتاب گفتگوهای تنهایی دکتر شریعتی

دکتر شریعتی
  • Print
  • Digg
  • Sphinn
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Mixx
  • Google Bookmarks