گویی به پایان همه چیز رسیده ام
گفتگوهای تنهایی آذر ۲۴م, ۱۳۸۸گویی به پایان همه چیز رسیده ام
تا مرز عدم چند گامی بیشتر نیست
میدانم که پشت سرم
هیچ چیز ،
هیچ کس
نیست که
وسوسه ی دیدارش رویم را به سوی دنیا برگرداند ..
همه چیز و همه کس مرده است اما جنازه هاشان را همچنان باید بر دوش بکشم و
این کار مرا رقت بار و طاقت فرسا کرده است ،
خیلی رنج می برم
راست میگویی نیما!
به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را

دی ۱۴م, ۱۳۸۸ در۴:۴۹ ق.ظ
از هر کجای صبح که راه بیفتیم
امکان خط خوردن چشمان ما حتمیست