انتظاری که پس از مرگ پایان می گیرد

نویسنده الهه در مرداد ۷م, ۱۳۸۸

داستان من داستان عطار است . ما صوفیان همه خویشاوندان یکدیگریم و پروردگان یک مکتبیم . مغولی او را از آن پس که ریختند و زدند و کشتند و سوختند و غارت کردند و بردند و رفتند ، اسیر کرد و ریسمانی بر گردنش بست و و به بندگی خویشتن آورد و بر بازار عرضه اش کرد تا بفروشدش . مردی آمد خریدار که این بنده چند ؟ مغول گفت به چند خری؟ گفت به هزار درهم . عطار گفت مفروش که بیش از این ارزم . نفروخت . دیگری آمد و گفت به یک دینار ! عطار گفت بفروش که کمتر از این ارزم! مغول در غضب آمد و سرش به تیغ برکند. عطار سر بریده خویش را از خاک برگرفت . می دوید و در نای  خون آلودش نعره ی مستانه شوق میزد و شتابان می رفت تا بدان جا که هم اکنون گور او است . بایستد و سر از دست بنهاد

و آرام گرفت.

آری در این بازار سوداگری را شیوه ای دیگر است و کسی فهم کند که سودازده باشد و گرفتار موج سودا که همسایه دیوار به دیوار جنون است  و چه میگویم ؟ جنون همسایه ارام و عاقل این دیوانه ناآرام خطرناک است  که در کوه خاره می افتد و موم نرمش میکند و در برج پولاد میگیرد و شمع بیزارش می سازد

و وای که چه شورانگیز و عظیم است عشق و ایمان !

و دریغ که فهم های خو کرده به ‹اندک ها› و آلوده به پلیدیها آن را به زن و زر و هوس و پستی شهوت و پلیدی زر و دنایت زور و… بالاخره به دنیا و به زندگیش آغشته اند!

و دریغ!

و دریغ که کسی در همه عالم نمی داند که چه می گویم ؟

این عشق که در من افتاده است  نه از انهاست که ادمیان می شناسند که ادمیان عشق خدا می ناسند و عشق زن و عشق زر را و عشق جاه را و از این گونه… و آنچا من با اویم با این همه رنگها بیگانه است ، عشقی ست به معشوقی که از میان ادمیان است ..اما..افسوس که نیست!

معشوق من چنان لطیف است که خود را به بودن نیالوده است که اگر جامه ی وجود بر تن می کرد نه معشوق من بود.

منتظری که هیچگاه نمی رسد ! انتظاری که پس از مرگ پایان می گیرد ، چنان که این عشق هم!

…….

راست می گفت آن ندا که مفروش ، برو در پایان این راه شاهزاده ی اسیری آن را گران خواهد خرید ،

در ازای آن گرامی ترین جایگاهی را که در این جهان است به تو خواهد بخشید.

شاندل کیست؟

نویسنده الهه در مرداد ۳م, ۱۳۸۸

بی شک هر کس  در کتاب پر رمز و راز و عمیق گفت گوهای تنهایی اندکی درنگ کرده باشد در دنیای پیچیده و سرشار  و  وسیع روح خالقش سر در گم و غرق تفکر شده است…

در قسمت های مختلف این کتاب و حتی کتب دیگر شریعتی نام شاندل که آشنای دوستداران دکتر است بار ها به چشم می خورد ، اما شاندل کیست؟ همان که شریعتی در باره او  می گوید:

” از میان همه ی متفکران و همه ی نویسندگان و دانشمندان امروز جهان کسی چون شاندل(shandel) مرا گرفتار عالم خویش نکرده است . روح او در همان فضا سیر می کند که روح من، اندیشه اش قدرت و ظرافت آمیخته ای را دارد که من دوست دارم و ارزو می کردم که کاش می داشتم و قلمش ، زبانش و نگاهش همچنان است که قلم و زبان و نگاه من می کوشد تا آنچنان باشد!

ادامه مطلب


کپی رایت طعمه ی آتش. قدرت گرفته از وردپرس طراحی از پوسته های وردپرس ترجمه از متابلاگ