معبد

نویسنده الهه در شهریور ۵م, ۱۳۸۸

آفرینش در اقیانوسی از شب غرق شده بود  رویای گیج و گنگ و خیال امیزی بود . بر روی همه چیز ، حریری از افسانه کشیده شده بود، اما حریر  سیاه بود، افسانه شوم بود … نمی توانم وصف کنم ، همه جا شب بود ، نه همه چیز شب بود.

و من در شب حرکت می کردم و… و من ایتچنین شب را می گذراندم و من اینچنین پایگاهی در شب داشتم و من اینچنین  با شب بودم  اما هرگز شب نشده بودم . خود را همواره در شب غریب می گذاشتم و نمی گذاشتم که شب شوم.

شب بر بالای سرم ایستاده بود و دشت در زیر پایم گسترده و راه در برابرم ، چشم به راه هر قدمم، من چشم به سیاهی دوخته می رفتم و میرفتم و شب همچنان بر بالای سرم  ایستاده و دشت در زیر پایم پایم گسترده و راه در برابرم ، چشم به راه هر قدمم، من چشم به سیاهی دوخته می رفتم و میرفتم و…

ناگهان ! ناگهان! آتش بازی شگفت و شلوغ و بزرگ و جالب و در هم و رنگارنگی!!!!

ناگهان همه چیز دگرگون شد . پرده ی سیاه و و یکدست شب  هر لحظه از هزاران نقطه و بهزاران گونه و به صد هزاران رنگ مسوزد. شب اتش گرفته است ! شب دارد میسوزد!

آتش بازی بزرگ همچنان ادامه دارد….

اما من خسته ام زندگی طولا نی در شب چشمان مرا به تاریکی خو داده است . گاه چشمم را که از تماشای ان بی طاقت میشود میبندم اما  چند لحظه ای بیشتر طاقت نمی توانم اورد  که باز احساس می کنم  همه جا شب شده است!…

جادوی پر از شگفتی  رقص ها و طغیان ها و انفجارهای نور باران اتش بازی – که پهنه ی اسمان افق های دوردست برابرم ، در رنگ ها و نو رهای خیره کننده اش غرق کرده بود – جان آرام جوی مرا آشفته می ساخت، چشمهای خو کرده به تاریکی مرا میزد نمی توانستم بنگرم ، هیجان های و دلهره های بی  امان روح ستمدیده ام را به بازی می گرفت، نمی توانستم نبینم ، سیاهی همه جا را در خود می بلعید ، باز همه چیز شب می شد همه جا شب می شد .

لحظه ای درنگ کردم ، لحظه ای که پانزده سال به طول انجامید

پس از پانزده سال درنگ در حریق ، به راه افتادم ، جاده ی نور را در پیش گرفتم . این تائویی که به آن «نیروانا» می پیوست. هجرت آغاز شد!

آفتاب بر بالای سرم ایستاده بود و دشت در زیر پایم گسترده و راه در برابرم ، چشم به راه هر قدمم، من چشم به روشنایی دوخته می رفتم و میرفتم و آفتاب بر بالای سرم ایستاده بود و دشت در زیر پایم گسترده و راه در برابرم ، چشم به راه هر قدمم، من چشم به روشنایی دوخته می رفتم و میرفتم و… که ناگهان ! ناگهان! در برابرم معبدی!!

«معبد علیگره » در قلب عمیق هند . با مناره ای به رنگ آفتاب ، کشیده همچون آرزو ، نازک همچون خیال ، قامت بلند یک فریاد ، حلقوم باریک یک دعوت ، فریاد بر سردلی زندانی زمین ، دعوت به معراج آسمان

معبدی با سردری آبی رنگ ، چه بیشعور و مادی و این دنایی دلی داشته اند آنها که گنبدها را از ورقه های طلا پوشانده اند

از در این مسجد بگذریم . به اندرون در آئیم : و….

دوست دارم دور از غوغای ملال آور و دروغ آمیز زندگی ، از این سر در لاجوردی  این معبد بدرون پناه ببرم ، از سایه روشن های خیال رنگ و خاموشی که بر کف معبد افتاده بگذرم ، به کنار ان چشمه رسم ، دست و رویم را با ان آب شستشو دهم ، چنانکه هیچ غباری بر چهره ام نماند و رنگ هایم همه پاک گرددو« من» هایم همه رنگ بازد  و همه خویش گردم یا همه زدوده از خویش هر چه هستم بشویم ، ه ی چ نباشم  تنها و ت ن ه ا یک « نیاز » گردم ، شسته از غرور ، پاک گشته از عوام و…

ومن اکنون در استانه ی دنیایی ایستاده ام که در برابرم انچه از ان دنیای خورشید و خاک و زندگی به چشمم آشنا می اید سکوت است و بس و جز آن هر چه می بینم غریب است نمی دانم اینجا کجاست ؟ کجایم ؟ چه شده ام؟…

چه حالی دارم ! که می داند که چه احساس  می کنم . چه کسی افرینش خویش را حس کرده است دارم آغاز می شوم دارم «خلق» می شوم و…

چه می دانم اینها همه سخن گفتن یک لال است از معراج پر از شگفتی های یک روح ، خاطرات گنگ است از سفر به سرزمین عجایب

***

ای عشق تا پیاده نمانم ، سوارم نخواهی کرد. تا بی پناه نگردم  پناهم نخواهی داد . تا نیفتم دستم را نخواهی گرفت…و می دانم

مرا از رنج «داشتن » برهان !

اسماعیل من ارام و صبور جان بسپار!…

کبوتران حرم ، قاصدان خاموش آیات غیبی تشنه اند . روح گرفتار معبد که در این قرن های تهی در این غربت سرشار ، ندی عشق را در قلب این جاهلیت بیگانه ، بر آسمان برداشته است –بیتاب است

مناره ی معبد ، این تنها قامت آسمانی فریاد در زمین تنهاست و چشم بر میله های تقدیر تو ای روح زندانی تاریخ!

کوزه های خالی و غبار گرفته را بر گفتم و به راه افتادم  رفتم تا از سرزمین چشمه های سبز برای روح تشنه ی معبد برای کبوتران تشنه ی حرم آب برگیرم

***

دلم بر شما مرغان تشنه ی من می سوزد ! چگونه بگویم  که شما را وعده کردم و به سراغ سرچشمه ای که در کوهستانهای دورئست در ان سوی افق ها ی مایوس زمین از دل سنگ می جوشد رفتم

اما چه بگویم ؟ چگونه بگویم؟ به کوهی اتشفشان رسیدم ، که….

پرستوهای خونین  پر و معصوم من ، من به این چشمه رسیدم این بود چشمه سار من

روح زندانی معبد من ، تشنه ی قرن های بی باران !

کوزه ها را همچنان خشک و غبار الوده بازگردانده ام.

شرم دارم که آنها را به تو – که در بازگشت بی امید من از این هجرت ناکامبه دیدارم خواهی امد پس دهم

پرستوهای بی بهار من قاصدک های اواره در باد بازگردید !

وتو تشنه ی مجروح و عزیز من!

چشمهایت را به من مدوز ببند ، من از دیدن انها رنج میبرم.

معبد – کتاب کویر دکتر شریعتی

شمع

نویسنده الهه در شهریور ۱م, ۱۳۸۸

راست می گویی راست و چقدر من غمگینم ،

چقدر! این پروانه رنگین آتش پرست که از هراس ظلمت ، از پلیدی هول انگیز شب گریخت و خود را در گوشه این صومعه راهب رساند و بر گرد شمع خلوت او طواف کرد مگر از یاد برده است که این راهب خود در تاریکی به سر می برد ، شمعش خاموش بود ، آن را نیفروخته بود کسی نمی داند چرا؟شاید از آن رو که می دانست که

در این دنیا رنگی و اندازه ای نیست ، هیچ چیزی نیست ،هیچ کسی نیست که به دیدن ارزد .

« کسی که نمی خواهد ببیند به روشنایی نیازی ندارد»

کسی که نمی خواهد ببیند پلک هایش را بیثمر چرا بگشاید ؟

آنگاه که هیچ چیز در زندگی به دیدن نیرزد ، آنگاه که هیچ تماشایی نیست ، دریغ است که نگاهی را که جز برای دیدار های پرشکوه و ارجمند نساخته اند بیهوده به هدر داد

و این بود که چشمهایش را این راهب تنهای صومعه ی دور در قلب این غربت زشت ،بسته بود و شمعش را نیز در چنان شبی ، چنان ظلمتی نیفروخته بود ،

ندیدی که در  کنج خلوت صومعه اش ،در تاریکی شبهایش نشسته بود و چه سکوتی سنگین و غمزده داشت ؟

او همچون مسافری که شب درآید و در کوپه تنهایی ش چراغ را از یاد ببرد نبود ، او هرگز روشنایی را از یاد نبرده بود ، او به روشنایی نیاز نداشت ، از ان می هراسید ، چه هراس انگیز است چراغی برافروختن در آنجا که جز زشتی هیچ نیست!

او فراموش نکرده بود او نمی خواست در ان ساعت ها که تو نبودی ببیند .

بی تو هیچ رنگی دیدنی نیست .

بی تو هیچ چهره ای نگاه نکردنی نیست ،

بی تو هیچ منظری تماشایی نیست ،

آنگاه که تو غایبی همه چیز باید غایب شود

هرگاه تو نیستی هستی ،هر چه هست حق ندارد که باشد .

در غیبت تو همه چیز باید در سیاهی پنهان شود ،

بی تو دیدن طاقت فرساست ،

بی تو نگاه های من در این عالم غریب می شوند ،

نبودی و او پلکهایش را بی تو نگشود

و شمعش را بی تو نیفروخت

و تو امدی و با سر انگشتان اعجازگرت پلک های دوخته اش را گشودی و او تو را ندید و باز بست و تو پلک های دوخته اش را گشودی و او تو را ندید و باز بست و…

و هر بار که پلکهایش را بر روی تو می بست

تا آن شمع خاموش سرد را بر می افروختی و نمی دانم و ندانستم چگونه اما…

بر می افروختی و صومعه روشن گشت

و فضا تابید و پرتو روشنگرش او لای پلکهای به هم فشرده ام پا به زندانهای نگاهم نهاد و تو پلکهایم را گشودی

و من سیمای تو را در پرتو شمع دیدم

و نگاه های من دیدند و دیدند که …آری!

باغ های بی انتهای بهشتی ، برج زیبای آرزویی ، گلدسته ی معبد خورشیدی .

و…

اکنون قطره های داغ شمع ، زبانه ی آتش شمع ،بال و پر رنگیت را می سوزد ،

گفتی از پرتو آن شمع تیره را روشن کنی

و حال از روز تیره تر شبت شد و من خود می دانم و مگو:

گفتم از شمع فروغی رسدم از شب شد

تیره روزم از این شمع که روشن کردم


هبوط

نویسنده الهه در مرداد ۲۷م, ۱۳۸۸

مرا کسی نساخت

خدا ساخت ؛

نه آنچنان که « کسی می خواست» .

که من کسی نداشتم ,

کسم خدا بود ،

کس بی کسان ،

او بود که مرا ساخت , آ

نچنان که خودش ساخت ،

نه از من پرسید و نه از آن من دیگرم .

من یک گل بی صاحب بودم

. مرا از روح خود در آن  دمید و بر روی خاک و در زیر افتاب تنها رهایم کرد .

مرا به خودم واگذاشت

عاق آسمان! کسی هم مرا دوست نداشت ؛ به فکرم نبود ، وقتی داشتند مرا می افریدند ، می سرشتند ، کسی آن گوشه خدا خدا نمی کرد ؛ وقتی داشتم روح می پذیرفتم ، شکل می گرفتم ، قد می کشیدم ، چشم هایم رنگ می خورد ، چهره ام طرح می شد ، بی نی ام نجابت می گرفت فرشته ی ظریف و  شوخ و مهربان و چابک پنجه ای ، با نوک انگشتان کوچک سحر آفرینش ، آن را صاف و صوف نمی کرد …

وقتی می خواستند کار دل را درسینه ام آغاز کنند آشنایی دلسوز و دلشناس نداشتم تا برود و بگردد و از خزانه ی دل های خوب بهترین را برگزیند ؛

***

این فرشته ها که احساس ندارند ، شعور ندارند ، این حرفها سرشان نمی شود ، فرشته عشق نداند که چیست ؟ این ها یک مشت عمله اند ، یک عده کارمندان جزء یا کل دولتند باید زود به هم بگردند و سرش را هر جور شده بهم بیارند و فوری بروند سر کار دیگری ! کنتراتی کار می کنند، تقلبی کار می کنند ، سر عمله شان شیطان است …

بهترین فرشته ها همین شیطان بود ؛ مرد و مردانه ایستاد و گفت : نه سجده نمی کنم . تو را سجده می کنم اما این آدمک های کثیفی را که از گل متعفن ساخته ای ، این موجود ضعیف و نکبتی را که برای شکم چرانیش خدا و بهشت و عظمت و بزرگواری و آخرت و حق شناسی و محبت و همه چیز و همه کس را فراموش می کند سجده نمی کنم ، این چرند بد چشم شکم چران پول دوست کاسبکار پست را سجده کنم ؟ نمی بینی اینها چه می کنند ؟ زمین و زمان را به چه کثافتی کشانده اند ؟ مسیح و یحیی و زکریا و علی را بی رحمانه و دردمنشانه می کشند تنها به علت آنکه« می توانند »

نه ، تنها به علت انکه «شخصیت بزرگ و روح بلند و انسان پرشکوه» تحملش برای «اشخاص حقیر و ارواح زبون آدمک های خوار و ذلیل » شکنجه اور است …

آری من از نورم ؛ ذاتم  آتش پاک و زلال و بی دود است ، من این لجن های مجسم پلید پست را سجده کنم…؟

الان اگر خدا و شیطان بیایند و نگاهی به این بچه ها ی قابیل بیندازند ، شیطان سرش را بالا نمی گیرد و سینه اش را جلو نمی دهد ؟ آن رجز و تبارک الله احسن الخالقین برای همین ها بود! یا برای قربانیان بی دفاع اینها؟

***

آری من از آغاز می دانستم چه خبر است . وقتی خداوند خدا آشکار کرد که :«بر آنم تا برای خویش جانشینی در زمین بسازم بر گونه ی خویش» پشتم لرزید! از ترس و ادب حرفی نزدم اما خدا خدا می کردم که فرشتگان  که رویشان با خدا باز تر است چیزی بگویند ، همه می دانستیم چه خواهد شد.

« با الها باز می خواهی موجودی در زمین بیافرینی که دنیا را به گند زند و به خون کشد؟»

و خداوند خدا با طنینی استوار و بی تردیدی فرمود : « من می دانم رازی که شما نمی دانید» و ناچار در انتظار فاجعه همه خاموش ماندند!

خداوند خدا ذرات را فرا می خواند ، ناگهان همه ی ذرات به هیجان آمدند ، خروش بر داشتند ، هنوز شب بود ، پایان نخستین شب ، ذرات پراکنده به صدای دعوت فرشتگان بهم برامدند و گرد هم آمدند و در یک چشم به هم زدن صف اندر صف زانو به زانوی هم ، پشت در پشت یکدیگر نشستند . مجلسی بود ! چه چشمی را یارای دیدن آنست؟!

سکوت بود و سکوت ، تپیدن بود و تپیدن ، انتظار بود و انتظار!

و شب بود ، پایان نخستین شب.

که ناگهان روبرو  ، بر لبان افق ، لبخندی شکفت ، نور! چشمه ای از نور سر باز کرد

ناگهان صدای لرزه مانندی که عدم را به رعشه افکند از جایگاه نور بر خاست :

«من پروردگار شما ؛ خداوندگار شما نیستم»؟

ذرات یک صدا :- چرا؟! چرا؟!

ناگهان لوح سبز در دست چپ حداوند ظاهر شد و بی درنگ لوح زرین در دست راستش ، با نگاه های شگفتش که همچون نهری از نور در جان ذرات جاری می شد به این صف های خاموش و منتظری که تا بی نهایت دامن می کشید نگریست . سکوت و انتظار  چنین سنگین و رام بود که گویی بر سر هر ذره ای پرنده ای نشسته است.

خداوند خدا به نوشتن اغاز کزد . در هر ذره ای می نگریست و سپس بر لوح سبز چیزی می نوشت ، نوبت من شد ، چقدر ارزو کردم که نباشم ، بگریزم ، اما نشد . دست قضا مرا بیدینجا کشانده بود ، زنجیر قدر مرا به این نقطه بسته بود . ناگهان تمام هستی ام گرم و روشن شد.

چهره اش چهره ی پدر مهربانی بود که بر شیطنت فرزند  سرکش اما دوست داشتنیش پوشیده می خندد و پنهانی کیف می کند . با همین سیما و لبخند چشمش را بر اوح سبز دوخت و بنوشتن آغاز کزد . …

آنگاه خداوند خدا ، با قلم زرینش نام ها را همه به من تعلیم کرد . احساس کردم که گنجینه ی همه ی کائنات شده ام .

آنگاه خداوند خدا سکوت کرد . ذرات همه بسر کشیدند . وجود و عدم هراسان کنار هم ایستاده منتظرند .

ناگاه خداوند خدا دست های بزرگ و زیبایش را ، دست هایی را که معجزه ی خلقت و حیات از آن دو سر زده اند در سینه ی فضا پیش آورد . دو کف دست را در کنار هم گرفت .در یک لحظه ی مرموزی که ندانستم چگونه گذشت ، کوهی از آتش ؛ آتشی دیوانه و گدازان و بی قرار ، در کف دستهای وی پدید آمد . سرش در سینه ی اسمان از چشم ها می افتاد ، رنگش همچون قبل خورشید بود . زیبایی هراس انگیزی داشت ، عظمت وحشیانه ای …

ناگهان ندای خداوند خدا هستی را در سکوت فرو برد . ندا آن را بر کوهها و صحراها و دریاها عرضه می کرد . هیچ یک را از وحشت یارای پاسخی نبود . قامت بلند قله ها همچون فانوس به روی خود تا خورد ، دشت های پهناور دامن فرا چیدند ؛ دریاها پا به فرار نهادند ، همه از برداشتنش سر باز زدند ، من برداشتم ، ما بر داشتیم!

خداوند خدا در شگفت شد ، پیش رفتم و در برابر چشمان وحشت زده ی ملکوت آن کوه غضبناک آتش را از دست خداوند گرفتم و خداوند خدا در حالیکه بر چهره اش گل سرخ شادی می شکفت و شهد محبت از لبخند زیبای لبانش می ریخت گفت:

آه! که چه سخت ستمکار نادانی!

کویر

نویسنده الهه در مرداد ۲۵م, ۱۳۸۸

نگاهی که شهر ها و آبادی ها را می نگرد ،

در« کویر» هیچ نمی یابد.

نگاهی دیگر هست که آنچه را در آبادی ها و شهر های شلوغ و پر هیاهو و رنگارنگ نیست در کویر می تواند یافت.

برای دیدن برخی رنگ ها و فهمیدن برخی حرف ها ، از نگریستن و اندیشیدن کاری ساخته نیست ، باید « از آنجا که همیشه هستیم برخیزیم» .

آدمی در برش های گوناگونش ، حقیقت های گوناگون می یابد . در هر برشی ، بعدی دارد و در هر بعدی موجود دیگری است و جهانش نیز جهان دیگری می شود و لاجرم نگاهی دیگر و زبانی دیگر می یابد.

در اوج آگاهی ، آدمی خود را در زندانی چهار «زندگی» می یابد:

«طبیعت» ، «تاریخ»، «جامعه» و «خویشتن»!

و سخن گفتن از «معانی و عواطف» و «درد ها و نیازها»ی آدمی است، که در هر یک از این چهار زندگیش ، بر گونه ای است:

گاه در هستی سخن می گوید ، سخنش «فلسفه»است، گاه در تاریخ و سخنش «انسان» گاه در جامعه و و سخنش «سیاست»و گاه در خویشتن و سخنش «شعر».

پنجره

نویسنده الهه در مرداد ۲۵م, ۱۳۸۸
و پنجره را چه شگفت کلمه ای !

از روزگاری که شاگرد مدرسه ای بودم و در کلاس ها کنارش می نشستم و خود را از زیر بازوان مهربان و افسونگرش  در میبردم و رها می شدم و هر جا که می خواستم میرفتم و ، او که چشم بندی اعجازگر است  ، مرا که فرسنگ ها از کلاس دور بودم و گرم کار و غرق حال خویش ، به چشم های آقای معلم یا مبصرش ، که جز «حاضر و غایب کردن» ندانستم که «چرا»یند و به چه کار می آیند و میروند، می نمایاند و به لطف عمیم او قدرت سحرمبین او بود که من سالهای بسیار با آنکه کار آزاد داشتم و همواره در سیر و سیاحت بودم و توانستم تحصیلاتم را در مدارس روزانه ، در کنار اهالی درس ، مسمی به دانش آموز و دانش جو به پایان برسانم  ! و در میان بندگان معصوم وحضور و غیاب ، در غیبت خویش حاضر بنمایم .

و اکنون نیز که کلاسم به بزرگی زندگی شده است و تحصیلم به تفصیل زندگی کردن و مدرسه ام به بزرگی این دنیا ،

باز هم در کنار پنجره !

و همچنان برخوردار از رحمت بی زوال او و سحر حلال او که وای اگر روزی بسته شود !

خفقان چه مرگ بار و چه دردناک می شود !

این کلاس و درس های مبتذل و تکراریش مرا می کشند و این شاگرد ها و مبصر ها و اساتید این کلاس !

که بودن سلول تنگ و تاریکی است ، درش مرگ و پنجره اش زندگی ،

و آنها که پنجره شان را نیافته اند ، یا چندان اندک اند که تنها به بودن بسنده می کنند و اگر اندکی از این «اندک بودن» بیشتر باشند ، یا بیشتر گردند ، به یاری منجی انتحار ، در را میگشایند و به سوی رهایی میگریزند.

دکتر شریعتی


کپی رایت طعمه ی آتش. قدرت گرفته از وردپرس طراحی از پوسته های وردپرس ترجمه از متابلاگ