تراژدی عاشقانه استقبال در ارلی
نویسنده الهه در مهر ۷م, ۱۳۸۸پرلود prelude سمفونی یک عصر بارانی و مه گرفته ای را نشان می دهد . سیم های زهی که در خلال آهنگ تکرار می شود نشست و پرواز هواپیماها را نشان می دهد . در متن آهنگ ها یک ریتم یکنواخت همواره به گوش می رسد ، در زیر آرامش هوای مه گرفته و آرام و سنگین ارلی فرودگاه پاریس طپش یک دل تنهای منتظر را که خود شاندل است بیان می کند.
هوای فرودگاه ، اندکی مه آلود است و باران ریز و ملایمی زمین را می شوید …
مرد نمی داند چگونه باید انتظار بکشد ، این چند دقیقه دیگر خیلی عجیب است ، بر خلاف تصور دلش می خواهد بیشتر طول بکشد، هر چه زمان نزدیکتر می شود برایش سخت تر است . تحمل چنین حادثه ای زمان بیشتری می خواهد تا او خود را آماده کند.
احساس می کند که دلش تاب کشیدن شادی یی به این سنگینی را ندارد . دلی که به غم خو گرفته است… دلش می خواست فرار کند و برود گوشه ی اطاقش مخفی شود و فکر کند ، به او اندیشیدن سبک تر و راحت تر است. ولی…, شاپل در این شهر غریب است ، کسی را نمی شناسد وانگهی منتظر است ، می داند که در فرودگاه یک نفر به خاطر او آمده است .یقین دارد این باور نکردنی است که او نباشد… بهتر نیست که خود را به او ننمایم؟ ببینم چه می کند؟ کمی منتظر خواهد ماند و وقتی دید او نیست می رود و در هتل اتاقی رزرو می کند! این اندازه که فرانسه بلد است، من هم از پیش می روم و مواظبش هستم ، تماشایش ، با او اینچنین بودن راحت تر است! نیست؟ آدم هم با اوست و هم دست خودش است؟ نه؟ چرا! ها! این جوری بهتر است . همین کار را می کنم.
دقایقی گذشت که از شدت و ابهام به وصف نمی آید، احساس نمی شود. لحظاتی که همچون طپش دل گنجشکی مجروح ، بی تاب و شتابزده بود…
کلاهی از پوست سفید، پالتویی به رنگ آسمان…و پوتین…..
مسافر سرش را پایین انداخته بود ، اما دزدانه قیافه ها را می نگریست … نمیخواست نشان دهد منتظر کسی است.. قیافه اش اندکی تاخته ولی آرام…در دلش غوغا ها!
مرد خود را از صف جلو مستقبلین به عقب کشید، آهسته آهسته عقب می رفت و پشت جمعیت مخفی شد…
مسافر وارد سالن گمرک شد.- شما در چمدانتان چه دارید؟ نفهمید و سری تکان داد.
از سالن بیرون آمد ایستاد به هر طرف سرش را می چرخاند…خبری نشد.به راه افتاد اینک تاکسی ها و اتوبوس ها! چه کند؟
کمی ایستاد ، سرش پایین بود دستش را با بی میلی و خستگی به دستگیره در یک تاکسی نزدیک شد ناگهان دستی بازویش ر به نرمی گرفت و سلامی که گویی با زحمت ها و تلاش های زیادی از حلقومی بیرون آمده است.
مادام شاپل پیش از انکه سرش را برگرداند فهمید! لحظه ای که در ساعت نمی گنجد مردد ماند و سرش را برگرداند ، ناگهان در هم نگریستند اما به شتاب نگاهشان را از هم جدا کردند. مرد ساک را از دست شاپل گرفت و گفت : بریم این طرف! راه افتادند ، نمی دانستند باید چه بگویند؟
ناگهان مرد حرفی یادش آمد که ممکن بود بگوید :« راستی چمدان هاتان؟»
- ها! اِ فراموش کرده ام بگیرم!
- خوب خوشحال شدم! …خیلی خوب بریم بگیریم!
مرد کمی راحت شد کارهایی برای کردن و حرف هایی برای زدن پیش امده بود این لحظات سخت را میتوان یک جوری گذراند
…
- این اتومبیل خودتونه؟
- هه؟…. یک اسب جوان سمند نیست اما به هر حال ، یک الاغ لکنده هست!
ماشین روشن شد . راه افتاد…. هر دو به صدای موتور اتومبیل گوش داده بودند و نمی توانستند حرف بزنند.
جاده نمناک ، هوا باران خورده و آسمان آرام و ابر آلود!
حرف ها به قدری سنگین و زیاد بود که ب هر دو سنگینی می کرد و در زیر آن هر دو ساکت شده بودند.
مرد جاده را می نگریست و گاه بر روی گونه ی راستش سایه ی نگاهی را احساس می کرد اما به رو نمی آورد ! و بر عکس!! یکبار مرد رویش را به طرف راست بر گرداند و او را نگاه کرد و او رویش را بطرف چپ برگرداند و هر دو با هم هم را دیدند… هر دو کمی سرخ شدند ، لبخندی دزدانه و گریزان!
- ببخشید در باز نیست؟ مثل اینکه صدا می کند.
- نه، بسته است.
و باز هم سکوت…
مرد کمی خوشحال بود که می دید هنوز خیلی مبه پاریس مانده است . آخر این سفر یک زندگی بعد از مرگ است! چه دشوار است تحمل چنین آغاز پر و سنگینی!
- تلگراف من کی به دست شما رسید؟
- هه بعد از یک ماه و نیم!
- یک ماه و نیم ! یعنی چه؟ نمی فهمم!
- آره
- شما که نفهم نبودید!
- چرا خیلی نفهم هستم . خیلی ، حالا می فهمم که چقدر نفهم بودم . اصلا هیچی نمی فهمیدم هیچی، چقدر خوشحالم که حالا متوجه شده ام که چقدر آنوقت ها هیچی نمی فهمیده ام.
- و حالا؟
- حالا!(با لبخند متواضعانه و خواهش آمیزی) حالا… بالاخره یک کمی می فهمم ، حالا خیلی می فهمم خیلی چیزها… یک صحرای بی پایانی از فهمیدن ها جلوم باز شده است.
***
در نیمه ی ماه اکتبر بود در گوشه ی جاده ی مرطوب آفتاب ارلی که به پاریس می رود یک اتومبیل کوچک خاکستری ایستاده است . فضای درون آن از همه ی افرینش بزرگ تر است . دو قلب عشقی را به سنگینی همه ی عالم ، به بلندی همه ی آسمان ها ، به کشش همه ی کهکشان ها و به گرمی و روشنی همه ی آفتاب ها در خود می کشند . چه سخت! چه لذت بخش! چه بیتاب! در خیال نمی گنجد!
هیچ گاه غروب چنین گوشه ی زیبایی در روی زمین ندیده بود . چراغ های شهر داوازه ی پاریس از دور نمایان بود . شهر خود را آرام آرام برای ورود در شب آماده می کرد.
لحظاتی گذشت اتومبیل روشن شد ، براه افتاد آرام و اسوده و سرشار از اطمینان ، گویی هیچ عجله نداشت این تنها اتومبیلی بود که گویی هدفش آن نبود که مسافرانش را به مقصدی برساند . مقصدش در جایی دور از او نبود ، مقصد اتومبیل در درون آن بود . سرمنزل این سفر خود کاروان بود
مسافران اتومبیل نمی رفتند تا به جایی برسند ، می رفتند تا با هم باشند.
……...ادامه در پست های بعد مربوط به شاندل


دیدگاه های اخیر