از نامه پدری به دخترش

نویسنده الهه در آذر ۸م, ۱۳۸۸

نوشته ی تاگور

این چگونه سوگندی است؟ چرا همیشه منم که به فداکاری نیازمندم؟ چه کسی فداکاری می کند؟ چه کسی محتاج گذشت است ؟ اگر بنا است که عواطف انسانی باید قربانی منافع مادی گردد چرا مظهر نخستین تو باشی و دومین من؟ مگر تو از من بهتری ؟ مگر تو از من به این دین مؤمن تری؟ مگر تو صبرت از من بیشتر است ؟ مگر من از تو دنیا پرست ترم؟ مگر آنگاه که حقیقت و مصلحت با هم مغایر شدند حتما این توئی که اولی را و این منم که دومی را باید بر گزینم؟

از این سوال های رنج اور بگذریم.

اما سؤال های دیگری باز به من هجوم می آورد : از آنجا که خواستن یا نخواستن مطرح است ، سفارش ، خواهش، دستور یا پیشنهاد معنی دارد و بع جا است. اما در جایی که سخن از توانستن و نتوانستن است این کلمات همه معنایش را از دست می دهند. به کسی که زندانی است و در زندان نیز به زنجیرش بسته اند سوگند دادن که به خاطر من که در این شهرم ممان و اگر جای دیگری آزادتری آنجا را انتخاب کن سوگند خنده اوری است ، بلکه گریه اوری ! که او مگر نمیداند من چرا اینجا مانده ام ؟ که او مگر نمی داند که نمی توانم بروم؟ که این سوگند دادن که برو جز انکه زنجیر را به یادش آوری و نمیتوانم را به او بنمایی چه سودی میتواند داشت؟

دخترم اگر برای دنیای یکی دین دیگری قربانی شود ، برای مصلحت یکی حقیقت دیگری پایمال شود من بدین فداکاری شایسته ترم که تو بر دنیا شایسته تری و صلاح تو از صلاح من بایسته تر است .

پدری و دختری در سفر خویش به شهری رسیده اند که ناچار یکی شان باید فدا شود تا دیگری ازادی خویش را بدست آورد و اگر نه هر دو را خواهند کشت. در اینجا همه ی مردم جهان ، مسیح و بودا و سقراط و محمد و زرتشت و کنفوسیوس همه یک کلمه اند که پدر باید زندان و شکنجه را بپذیرد تا دخترش رها شود ، تا او بتواند «باشد و زندگی کند»

دخترم اگر روزی برسد که یکی از ما می بایست راه زندگی خویش را بی دیگری انتخاب کند آن تو خواهی بود که زندگی و آزادی تو ‌آرزوی من و زندگی من بوده است . این پدر است که دخترش را به دل سوگند می دهد ، به فریاد از او می خواهد که « هر راهی را که برایت بهتر است ، بی آنکه به من و سرنوشت من بیندیشی ، پیش گیر ! که فرزند با پدر آغاز می شود و پدر در فرزند پایان می یابد و این است که مرگ پدر در حیات فرزند حادثه ای طبیعی است ، رنجزا است ولی طبیعی است و چه خالی و مضحک و زشت است «ماندن» پدر پیری پس از مرگ فرزندش »!

خدا ، طبیعت و همه ی چشم ها عادت کرده اند که فرزندی را ببینند که از قبرستانی با چشم هایی گریان بر دفن پدرش به « خانه » باز می گردد اما هرگز بر پدری نمی بخشند اگر او تنها راه خانه و سامان خویش ببینند.

پدر و فرزندی که در یک خانه با هم زندگی می کنند ، هرگاه که هنگام جدایی می رسد این فرزند است که پدر را می گذارد و می رود . هرگز پدری از فرزندش جدا نمی شود . اگر بناست که این دو از هم جدا شوند و یکی شان ، دور از دیگری ، در پی زندگی و سامانی برای خویش بیرون اید کدامیک باید بماند و کدامین باید برود؟

آسمان و ستاره ها و برگ برگ درخت ها پدر را به سخریه می گیرند اگر دخترش را در خانه تنها بگذارد و خود.

چقدر دوست داشتم کخ می امدی و بر دامنم چنگ می زدی و از من به تمنا به دستور ، به اجبار می خواستی که پدر ! مرو! بمان! مرا تنها مگذار ! رنج ها را به خاطر من تحمل کن ، تو نباید از من دور شوی .

و آنگاه من می دانستم  که چرا می مانم و میدانستم که چرا تحل می کنم و آنوقت این سختی ها برایم چه لذت بخش می بود و آزارها چه تسلیی همراه داشت!

چقدر دوست داشتم می امدی و بر دامنم چنگ می زدی و از من به تمنا ، به خواهش ، نه بی تمنا ، بی خواهش ، فقط می گفتی که : پدر ! برو اینها مرا آزار می کنند ، دشمان تو ، حسودان تو، آنها که نمی توانند خانواده ای را اینچنین خوشبخت ببینند ، آنان که چشمان احول کم سویشان را نمی توانند در قلب خورشیدی فروزان و پر شکوه اینچنین که در ما طلوع کرده است بگشایند، آنها دینشان ، عشقشان و خدایشان نیز برای چیزی است ، ابزار کاری ، راه مقصودی و پول معامله ای است ، پرستشی بی برای و پیوندی بی چا در فهمیدنشان ، در باورشان و در صبرشان نمی گنجد مرا مدام شکنجه می کنند ، مرا مدام می آزارارند ، من در خطرم ! زندگیم در هلاک است ، برو! ممان که هر دومان را می کشند ، پدر ! برو تا هر دومان بمانیم ، برو که اینچنین بهتر است …

ؤ آنگاه میدانستم که چرا می روم و می دانستم که چرا تحمل می کنم و آنوقت آن سختی ها که از بی توئی خواهم دید برایم آسانتر می شد و آزارها برایم تسلیتی به همراه داشت.

اما… تو هیچکدام را نگفتی …کمکم نکردی ، نه در ماندنی بدین سختی که بدان گرفتارم و نه در رفتنی بدان هولناکی که در پیش دارم !

و تو بدتر کردی ، سخت تر کردی هم ماندنم تلخ تر و بی امید تر شد و هم رفتنم بی شورتر و بی تسلیت تر!

اگر چنان می گفتی می ماندم و تحمل می کردم که تو گفته بودی که بمان و این مرا در آزارها شکیبا می کرد و می رفتم و صبر می کردم که تو گفته بودی که برو و این مرا در غربت نیرو می داد که به هر حال ، برای کسی که عزیزترین من است و من در کارش عاجزترین بوده ام اکنون کاری می کنم و این چه خوب است!

و حال… چه بگویم؟

اگر بمانم ، مانده ام تنها به خاطر آنکه دلم خواسته است و اگر بروم رفته امتنها به خاطر اینکه عقلم خواسته است و در این هر دو راه خودم هستم و خودم تنها ! در این هر دو جا هستم اما نه برای کسی ، برای خودم! و چه زشت و سرد و بی شور است زندگی کردن برای خویش ، بودن برای خود ! و چه سخت است! رفتن بهتر است که در زندگی ِ عقل تنهایی سخت نیست و ماندن بد است که در زندگی ِ عشق نیز تنها بودن سخت است.

خوب نیست به خویشاوند خود گفتن که تو آزادی ! که تو مسئولیتی نداری ! که من از تو انتظاری ندارم ، که تو تنها در فکر خود باش ، هر کاری برایت بهتر است بکن، که من از تو هیچ نمی خواهم ، که تو برای خودت باش ، که من هیچ بندی بر تو نمی نهم، که قید بودن خویش را از دلت بر می دارم…چه لطف سرد و بدی است که کسی به همسرش بگوید : عزیز من ! من از تو صمیمانه می خواهم که هر وقت دیدی بهتر است برای شام نیائی در رستوران غذا بخوری ، هر وقت دیدی راحت تری توی هتل بخوابی ، به مسافرت بروی، اگر خواستی ، بروی در شهر دیگری زندگی کنی ، من تو را مجبور نمی کنم ، من سعادت تو را با دل خودم نمی آمیزم ، تو را به خودم مقید نمی کنم.

مگو میخواهی بمان ، میخواهی برو ! میدانم چرا می گویی، می فهمم ، اما نمیخواهم بفهمم. لعنت بر این فهمیدن بد سنگین! من از فهمیدن آن بیارم، چگونه ان را می توانم تحمل کنم ؟ برای فرار از فهمیدن آنچه در سوگند تو بود به هر کاری دست می زنم حتی به بد فهمیدن آن ، حتی به بد معنی کردن ان ، حتی به بد گفتن بسیار خوب ! همین کار را می کنم ، می روم، این بهتر است ، اگر بهتر نبود …(دلم نمی آمد بگویم) .

به هر حال هر دو می کوشیدیم تا خود را به « آخرین قربانی » برسانیم . آخرین قربانی کیست ؟ برای من تو ، برای تو من!

دیدی که نخستین بار من بودم که گفتم تو را هم قربانی خواهم کرد . و نخستین بار تو بودی که توانستی مرا هم قربانی کنی؟

تو زود تر از من به اخرین فداکاری رسیدی ! و من با اینکه زودتر از تو گفتم اما هنوز نرسیده ام ! آخرین فداکاری نشانه آخرین قله اوج دوست داشتن . و تو نشان دادی که مرا از خودت نیز بیشتر دوست میداری و نشان دادی که خود را از عشق به دوست داشتن کشانده ای و دوست داشتن از عشق برتر است . و من نشان دادم که هنوز تو را برای خودم می خواهم

. هنوز در عشق مانده ام  ، و نشان دادم که آنچه از آن ، آن همه دم میزدم همه حرف بود . هنوز نمی توانم تو را از خواستنم ، دلم بیشتر بخواهم . هنوز از قربانی کردن تو در خویش عاجزم.

تو نشان دادی که در آنچه من بهتر از تو حرف می زنم تو بهتر از من عمل توانی کرد. و در آنچه هر دو میخواهیم تو میتوانی و من نمیتوانم . تو مرد ِ کرده ای و من مرد گفتار، عشق

خودپا است و معشوق را برای خود میخواهد و دوست داشتن  دوست خواه و او را برای او دوست می دارد. چه تنگنای سختی است . یک انسان یا باید بماند یا برود و این هر دو اکنون برایم از معنی تهی شده است و دریغ که راه سومی هم نیست.

اگر من هم بتوانم تو را بیش از خود دوست بدارم آسان تر می شد ، آنگاه هر دو خود را برای یکدیگر فدا می کردیم اما امروز تو به دوست داشتن رسیده ای و من هنوز در عشق مانده ام و دوست داشتن و عشق در کنار هم رنج می برند . یکی در اوج اخلاص و گذشتی خدائی و دیگری در حضیض خودخواهی و عجزی انسانی ! یکی پرومته ی در زنجیر به خاطر انسان و دیگری انسان گرم و روشن از اتش پرومته! چقدر غرور پرومته ، در یخچال های سیاه تنهایی قفقاز سیراب می شود و چقدر غرور انسان در محفل راحت و «بهتر» ی که از اتش او گرم و روشن شده است می شکند!

برگرفته از کتاب گفتگوهای تنهایی دکتر شریعتی

کویر

نویسنده الهه در آذر ۸م, ۱۳۸۸

شریعتی: من دوست ندارم که در آبادی ، کسی از کویر گفتگو کند، کویر کتاب مجلسی نیست مثل این است که کسی با «لباس زیر»، که در «اندرون» می پوشد ، بیایید به دم در توی کوچه و بازار… و یا حتی در محفل ادبی

-          خوب، ولی شما به هر حال آمده اید،

-          بله، صدایی از بیرون شنیدم ، صدای پای رهگذری .

مردم عجب به ریا و نفاق احتیاج پیدا کرده اند، اگر یک بار ان را فراموش کنی بر تو نمی بخشند!

- این رهگذر کیست؟

- همان که هر کسی در کمینگاه فطرتش ، تمام عمر را به انتظار او نشسته است

- همه چنین انتظاری را در خود احساس نمی کنند

-آری ، اینها همه خوشبخت هایی هستند که به قول هانری پل سیمون :«در انتظار هیچ نیستند جز رسیدن اتوبوس»!

- کویر از نظر نویسندگس چه سبکی است؟

- سبکی است که با آن کویر نوشته شده است!

- به عقیده شما کویر اثری که بر نسل جوان روشنفکر میگذارد اثر همه ی کتاب های دیگر شما را خنثی نمی کند؟

من خیلی ها را دیده ام که چنان نشئه ی کویر شده اند که زندگی را از یاد برده اند و از راه مسئولیت و عمل و واقعیت گرایی پرت شده اند.

- بله مثنوی من ، چو قران مدل هادی بعضی ؛ بعضی را مضل!

-هادی؟ اصلا در کویر ، مگر مسئله هدایت فکری هم مطرح است ؟ من فکر می کنم یک اثر بزرگ «هنر برای هنر »است و «فکر برای فکر» ،نه «هنر در خدمت اجتماع »! «از کجا آغاز کنیم » شما یک اثر هدایت کننده و مسئولیت آور است  ه چند که از نظر فکری و ادبی قابل مقایسه با کویر نیست، همانطور که گفتید، کویر مثنوی شما است ، در صورتی که شما گفته اید، امروز ما به مثنوی کمتر احتیاج تا یک «رساله علمیه»! کویر با ان قدرت خارق العاده اثر «شهادت» را می برد.

-برای انهایی که کویر را بد می فهمند ، ! روحی که از ابادی شهر به برهوت کویر می افتد ، همسایه دیوار به دیوار مرگ قرار می گیرد…مردم پرستش را بد می فهمند ، نیایش را هم بد می فهمند . الان اثری را که دعا و پرستش بر روح ها می گذارد ، اثری تخدیر کننده ، اغفال کننده از واقعیت ها و سلب کننده  مسئولیت ها و فلج کننده ی عمل است ، در حالی که پرستش و نیایش ورزش روح است برای «از خود کنده شدن و در راه آرمان فدا شدن » . دعا ، روح آدمی را برای قربانی شدن پرواز می کند ! «علم» آدمی را از اسارت طبیعت آزاد می کند ، زندان بیرون را میکشد ، و تنها «عشق» قدرت و لیاقت آن دارد که آدمی را اسارت خود نجات دهد ، از زندان درون رها کند  ! خود را فدای دیگران کردن دعوتی است که جز از زبان عشق نمی توان شنید

«آنجا که عشق فرمان می دهد محال سر تسلیم فرود می اورد !»

می گویید کویر در بسیاری اثری گذاشت که زندگی را فراموش کردند ، آری، مگر نه همین «زندگی » است که در نخستین گام ، یک « مجاهد » باید فراموش کند !

برای زندگی مردم فداکاری کردن ، یعنی زندگی خود را فدا کردن ! جز این هر شکل دیگری ! یا قربانی احساسات و تبلیغات و تحریکات غریزی قرار گرفتن است و یا «معامله ای ، بده-بستان » ! یا «سودایی» یا «سوداگری»

-ممکن است بگویید اساسا در کویر می خواهید چه بگویید؟ لااقل آن جمله ای که در آغاز کتاب نقل کرده اید چه معنی دارد ؟ « تو قلب بیگانه را می شناسی ، زیرا که در سرزمین مصر بیگانه بوده ای »!

-     تمام کویر ، حکایت همین قلب غریب است ! من معتقدم به همان اندازه که زهد می کوشد تا ، بدون حل تضادهای طبقاتی و تحقیق سوسیالیسم ، توحید و اخلاق و تکامل معنوی را در جامعه احیا کنند ، سوسیالیسم نیز ساده لوحانه می پندارد که با حل مشکلات اقتصادی و نفی استثمار مادی ، انسان را به مرحله «بی نیاز و بی رنجی » خواهد  رساند . شکست نسبی رسالت انبیا در تحقق توحید به عنوان توحید الهی و لازمه اش : توحید انسانی ، حاکمیت اسلام اشرافیت و محکومیت اسلام علی و ثابت می کند که تا قدرت د اختیار یک طبقه است ، توحید نیز در دست او ابزار شرک می شود و احساس مذهبی نیز عامل تخدیر و بیماری فلج کننده! به نیروی خود اسلام ، خانواده پیغمبر مظلوم می شود و به نیروی قرآن ، علی در صفین شکست میخورد و بالاخره  با فتوای دینی ، حسین تکفیر می شود ! از سویی رشد بورژوازی در غرب نشان می دهد که به میزانی نیازهای اقتصادی بیشتر تأمین می شود و انسان غربی به رفاه می رسد ، دغدغه روح و نیاز انسانی و عصیان و عطش بیشتر جان می گیرد.

کویر تجسم سرنوشت آدمی در طبیعت است …

من در کویر ، از لائوتزو و بودا پلی زده ام تا هادگر و سارتر و بهتر بگویم ، پلی کشف کرده ام که  ان را مدیون «قصه ی آدم » در فرهنگ ابراهیمی ام و تجسم عینی سمبلیکش : «حج » که تئاتری که در آن ، کارگردان خداست و بازیگر ، انسان و نمایشنامه؟ فلسفه ی وجود و داستان آفرینش و قصه ی خلقت آدم انسان و تکوینش در تاریخ و حرکتش در ذات ، بر مبنای جهان بینی توحید ! چقدر آرزو می کردم تا آقای سارتر را بیاورم به «میقات» و بر او احرام بپوشانم تا آن « خودی را که این همه از آن رنج  میبرد و در تلاش پوست افکندن از خویش است» ، در میقات بریزد و انگاه از نفی خویش  ، به اثبات رسیده د میان آن دو کوه بدوانمش ، به تلاش آوارگی و جستجوی گمکرده ، که دلهره ی آدمی ست ، دلهره ی وجود آدمی ، دلهره ای که او را سخت بی تاب کرده است و انگاه بگویمش که «قبله در قفا بنه» و با خیل آدمیان یکرنگ  ویک شخصیت  که دیگر نام و عنوانی ندارند ، حرکت در آن سوی قبله را آغاز کن ! به سوی عرفان مرحله ی  « شناخت » و در بازگشت به سوی کعبه ، درنگ در مشعر ، سرزمین شعور ، شعور حرام! حکومت شب ، و جمع اوری سلاح و آمادگی و انتظار حمله ، چشم در مشرق و هماهنگ آفتاب ، یورش بردن به «منی» صحنه ی جنگ و سرزمین عشق ! و کوبیدن هر سه بت تثلیث ، سه قدرتی که ادمی را در طول تاریخ قربانی استبداد و استثمار و استحمار! کرده است ، به نام سیاست ، اقتصاد و دین ! و آنگاه اسماعیلت را که نمیدانم چیست به عنوان بت نسل امروز یا… هر چه ، هر عزیزی که تو را از مسئولیت باز می دارد ،

قربانی کن ، در سرزمین عشق ، کارد بر حلقومش نه ، بفشر و…

گوسفندی ذبح کن ! لقمه ای به گرسنه ای ببخش !

وه ! که این حج کلافه ام می کند ! چهار سال است هنوز از حج باز نگشته ام !هنوز حاجی نشده ام !

-          این پل واسطه از بودا به سارتر چیست؟

- کویر

عشق و ایمان

نویسنده الهه در آذر ۸م, ۱۳۸۸

ایمان بی عشق اسارت در دیگران است و عشق بی ایمان اسارت در خود.ایمان بی عشق تعصبی کور است و عشق بی ایمان کوری متعصب!عشق بی ایمان های و هوایی است برای هیچ و عطشی است به سوی سراب و شتاب دیوانه واری است به سوی فریب و دروغی است که آن را نمیشناسی مگر به آن برسی و چون به آن برسی و چون به آن رسیدی همچون سایه ای موحوم محو می گردد و جز خاکستر یاس و بیزاری و نفرت بر جا نمی ماند.عشق بی ایمان تا هنگامی هست که معشوق نیست و چون هست شد نیست میگردد.این عشق با وصال پایان میگیرد و آن عشق با وصال آغاز.

ایمان بی عشق همچون محفوظاتی است که در انبار حافظه محبوس است و علمی جامد و مرده است و با روح در نمی آمیزد و این است که عالمی پدید می آید جاهل و میبینیم که چه بسیارند و چه زشت،و ایمان بی عشق نیز زندانی است پر از زنجیر و غل و بند که روح را می میراند و دل را ویرانه می سازد و زندگی کلمه ای بی معنی میگردد و انسان لفظی مهمل و آثارش عبارت است از ریش و تسبیح و مهر نماز و انگشتر عقیق و طهارت دقیق و

وعشق بی ایمان،آثارش عبارت است از زیر ابرو برداشتن و قروغمزه استعمال کردن و رنگ های مختلفه به خود مالیدن و پشت چشم نازک کردن و اخم های مکش مرگ مادر مواقع خاصی حواله کردن و غیره که همه متوجه اسافل اعضا است و بس که قلمرو این عشق از این مرز نمی گذرد.

و اما ایمان پس از عشق!چه بگویم؟

همین ایمان بی عشق که موهوماتی زشت و بی روح و منجمد است و همین عشق بی ایمان که جوش و خروش و شر و شور های فصلی از زندگی اشت که با پیری یا ازدواج یا کم غذایی یا قرض یا پست اداری یا یک نامزد پولدار دیگری که پدری دارد حاجی و پا به مرگ منتفی میشود و چه میگوییم؟حتی در اوج طغیانش اگر توی خیابان زهرابت گرفت و ناراحتت کرد آن را فراموش میکنی.

چگونه هستی و نمی پرستی؟

نویسنده الهه در آبان ۲۸م, ۱۳۸۸

خدایا ! تو در آن بالا ، بر قله ی بلند الوهیتت ، تنها چه می کنی ؟
ابدیت را بی نیازمندی ، بی چشم به راهی ، بی امید ، چگونه به پایان خواهی برد؟
ای که همه هستی از تو است، تو خود برای که هستی؟

چگونه هستی و نمی پرستی؟

چگونه می توانم باور کنم که تو نمی دانی که پرستش در قلب کوچک من ، پرستنده ی خاکی و محتاج تو ، از همه ی آفرینش تو بزرگتر است، خوب تر است، عزیز تر است؟

چگونه نمی دانی عبودیت از معبود بودن بهتر است؟

نمی دانی که ما از تو خوشبخت تریم؟

ای خدای بزرگ ! تو که بر هر کاری توانایی ! چرا کسی را برای آنکه بدو عشق ورزی ، بپرستی ، بر دامنش به نیاز چنگ زنی ، غرورت را بر قامت بلندش بشکنی ، برایش باشی، نمی آفرینی؟

ای تو که بر هر کاری توانائی ، ای قادر متعال!

چرا چنین نمی کنی ؟

مگر غرور ها را برای ان نمی پروریم تا بر سر راه مسافری که چشم به راه آمدنش هستیم قربانی کنیم؟

خدایا تو از چشم به راه کسی بودن نیز محرومی؟!

بی شک اگرخدای بزرگ از بام بلند عرش فرود آید و هم اکنون از من با اصرار و الحاح بخواهد که من جای او بر عرش کبریائی بنشینم و او به جای من در محراب به پرستیدن و عشق ورزیدن آغاز کند و آتش های درد و نیاز به معبود را از جان من باز گیرد و بر جان خویش زند ، هرگز حتی برای شبی تا سحر ، نخواهم پذیرفت…

من، یک شب را سراسر با درد معبود بودن و رنج محروم ماندن از پرستش به سر نتوانم برد.

در باغ ابسرواتور

نویسنده الهه در آبان ۲۳م, ۱۳۸۸

برای دلهایی که به اسمان پیوند دارند ، کفر و ایمان ، همچون عشق و بی عشقی یکی است یکی؟ آری یکی است . هیچ کدام عقب آسمان پیمای ملکوت دلشان را زاغ لجن خوار باغ های تره بار فروشان نمی کنند

!

چه می گویند ؟ چه ها می گویند ؟ هر چشمی چه حرفهایی می زند ؟

چشم هایی خاکستری داشت ، یعنی چه خاکستری ؟ یعنی هیچ! فقط می گویم تا گفته باشم سیاه نبود ، آبی نبود ، ازرق نبود ، سبز نبود به رنگ ها دیگر هم نبود…خاکستری هم نبود . اصلا مثل اینکه هیچ رنگی نداشت ….

مثل اینکه با چشمهایش خیال می کرد ، با چشمهایش می اندیشید ، فکر نمی کنم چشمهایش جائی را میدید . یکسال تمام هر روز مرا در فاصله ی دو نیمکت دور تر می دید اما نه نمی دید او هرگز مرا ندید ، اگر دیده بود دیگر نمی امد او تمام این مدت خیال می کرد در این باغ تنهای  تنهاست ، حتی آن مجسمه عریان را که در مدخل باغ ایستاده بود ندید اگر می دید از او هم می گریخت ؛ او هم به تعبیر غزالی «خلوت خالی » مطلقش را آشفته می ساخت . در دنیای خالی او که نمی دانم از چه پر بود – هیچ کس هیچ چیز ، هیچ احساسی ، هیچ خاطره ای ، از آنگونه که ما می شناسیم ، راه نداشت و نباید هم راه می داشت نمی توانست هم راه یابد ، خلوت خالی او – که در آن می زیست و در آن بود – خلوتی بی مرز و حد بود ، بزرگتر از جهان ، هم اندازه ی عدم …

یک سال تقریبا چنین بود ، تقریبا ! از آن رو که من بودم که گاه در آمدن به این میعاد گاه ساکتی که در آن ، ما سه موعود خاموش با هم سخنی برای گفتن نداشتیم – نه! سخنانی برای گفتن نداشتیم – غفلت می کردم ، اما یقین داشتم که آن دو هر روز بر سر قراری که نداشتیم ، حضور دارند .

در طول این یک سال ، ما همچون حواریون یک مسیح شده بودیم ، مسیحی که موعود منتظر ما سه تن بود و انتظار ظهور او ما را از غوغای بیهوده ی زندگی و پرستندگانش – که این شهر را ، شهر هیاهو ها به خاطر هیچ را ، این رم سزار ها و گلادیاتورها و شهر برده های آزاد و جهودان سکه پرست را ، پدید آورده اند – به این خلوت خاموش می آورد و نیاز ، هر یک از ما را ، در اینجا بر سر درد خویش می نشاند و در زیر بار سنگین بودن ، بودنی برای هیچ ، خاموشمان می کرد و هر کدام ، سر در گریبان خویش ، به زمزمه ی ساکتی که از پس پرده های غیبی درون ، آن «خویشتن پنهانی و مجهولمان » با ما ساز می کرد  ، گوش فرا می دادیم و از «او» که یافته بودیم و ، در یک مکاشفه شور انگیز ، به شهودی روشن و نشئه برانگیز یا فته بودیم که آن من گمگشتهی راستین ما «او» است …

چه شگفت است آشنایی در پس بی گانگی ، خویشاوندی پنهان در ناآشنایی! در زیر این آسمان ما سه تن فرزندان این خانهی مجهول بودیم ، با خویشتنی مشابه . آن یکی ، آن برادر ساکتم ، نمی توانست سخن بگوید ، آن دومی ، خواهرم ، نمی خواست سخن بگوید و این سومی ؛ من همچون هر دو ! . ما سه همزبانان گنگی بودیم مخاطب نگفتن های هم ، و کارمان کتمان همدیگر .

سکوت بر سر غوغای طاقت فرسای کلمات .

جمع ما از هم پاشید . صبح طالع شد و شبی که یکسال بطول انجامید ، زانو به زانوی هم ، تا سحر نشستیم و تنها و سخن سکوت گوش بستیم و سپس ، بر خاستیم و از هم پراکنده شدیم .

در دل من که همیشه از حرف ها و دردهای دیگری لبریز است ، جایی برای آنچه چشمها می گویند نبود ، اما همواره می دانستم که مثنوی ها سخن ، در پس پرده ی این سکوتی که میان ما افکنده است ، چشم انتظار آنند که من یا او لبی به گفتن بگشاییم . ولی این «پردگیان بیتاب» را ، در آن باغ همچنان چشم انتظار گذاشتیم و از هم گذشتیم…

سه سال گذشت . تقویم ها گفتند اما من باور نکردم .

چهره ی مات او ، موهای خاکستری رنگ او ، احساس بی شکل او ، چشم های بی رنگ او و حرف های بی لفظ او همه ، در غیبت او بهترین و غنی ترین و رام ترین موم های نرمی بودند در زیر سر انگشت های نیرومند و بازیگر خیال محتاج من که هر چه بخواهم بگویند و هر گونه بخواهم بسازند و هر رنگی که بخواهم بیامیزند و هر که بخواهم باشد !

و بدینگونه بود که او رفته رفته در زندگی پنهانی من یک «رزاس» می شد …

با او … بی آنکه به حضور او نیازمند باشم ، زندگی یی در اوج آسمان ها داشتم و چه زندیگ سیرآب و سرشاری است که آدمی در کنار معشوقی دلخواه زندگی کند بی آنکه رنج تحمل کسی را داشته باشد . وصالی در تنهایی مطلق خویش با عزیزی که هست و..نیست .

سه سال اینچنین بی او ، با او گذراندم و چه شکر و شادی ها که : چه خوب ! چه خوب که حرفهای اینچنین را ، در آن ایام باغ ، به ابتذال گفتن نیالودیم و سکوت ها ، در ان یکسال ، می گفت که ما هر دو عظمت و تعالی و حساسیت و لطافت این حرفها را که در الفاظ می پژمرد و قداست اهورائیش در گفتن می آلاید خوب احساس می کردیم و این احساس مشترک ما را تا آنجا به هم نزدیک و خویشاوند می ساخت و احساس این احساس ، ما را هر روز نزدیک تر و خویشاوند تر !

سه سال گذشت و من بی او ، لحظه ای بی او نماندم .

شبی خسته از کشمکش های بی حاصل ، کوفته  از شکست های بسیار و بستوه از زندگی و بیهودگی هایش ، از غم و غربت و تنهایی سرشار ، به کافه ای پناه بردم گوشه ی خلوت تری را انتخاب کردم و نشستم و صندلیم را به سمت پنجره ای کج کردم و خود را گذاشتم و بیرون رفتم …

گروه شاد و شلوغی مقابل من ، گرد میزی حلقه زده بودند . دیدم چند دختر رنگ وارنگ و دو سه پیر و جوان واکس زده و دمبه دار ، هی با کنجکاوی دارند مرا می پایند . گاه دسته جمعی بر گشته اند و به من خیره شده اند و صدای پچ پچ محتاطانه گفت گوهایی چندش آور ! کم کم متوجه شدم خیالاتم آشفته و بریده می شد و گفتم لابد قیافه ی تلخ و گرفته ام چندان غیر عادی می نماید که این بیکاره های بی درد و بی عقل سویسی را به کنجکاوی واداشته است…

در اثنای این اندیشه ها ؛که آنها مرا می پاییدند و من ، ب انتقاد های تند و تیزم ، در دل خود ، کارشان را تلافی می کردم ، متوجه شدم که شبحی دارد به من نزدیک می شود ؛ یکی از همین فضول ها!

من که در این حال عمداٌ سعی می کردم که به طرف انها نگاه نکنم ، خودم را بیشتر به خودم سرگرم کردم ، چنان چه گوئی او را – که اکنون درست در کنارم ایستاده است- احساس نمی کنم .

-          سلام اقا

ناچار ، با بی میلی و خستگی و قیافه ای آمیخته با تعجب و اعتراض ، سری بر گرداندم و جوابکی دادم . او بلافاصله با کرشمه ای دختر بچه وار ، دستش را دراز کرد و در حالیکه اجازه می گرفت ، با دامن چیندارش چرخی زد و با جلفی و صمیمیتی آشنا ، برابر م نشست .

با تمام اندامش می خندید و حتی قطعات لباسش نیز همگی خوشحال بودند و خندان ! گیسوانش برق می زد و گوئی تازه از قالب بیرون امده است

رنگش خاکستری بود و …

چشمهایش به رنگ الماس های بدل ! مثل دو توشله ی بلور برق می زد !

اِ ! این ………آری ! «او» است!

همو بود اما کمترین شباهتی به او نداشت . فربه و پر جنب و جوش و براق شده بود . گویی تمام اندامش را برق انداخته است …

احساس می کردم که از شدت خوشی همه جایش دم درآورده اند و با آن گردو می شکنند . کمی غمغب گرفته بود و ، بر هر یک از دو نی مرخش لپی سرخ و خونی روئیده بود ، هر کدام مثل دمل خونی بزرگ و ورم کرده ای.   صورتش حالت یک لبوی چاق آبپزی را به بیننده الهام می داد . بقدری عجولانه و شلوغ و پشت سر هم ، به لب و دهانش خنده می ریخت که نمی توانست جمع کند . چنان بریده بریده و ناهماهنگ و پیاپی ، خنده و نیم خنده و لبخند و غیره … را به هم می ریخت که نه مجالی می یافتند که هیچکدامشان معنی بگیرند و نه من فرصتی می یافتم که در قبال هر یک ، خود را و قیافه و حالت خود را متناسب با ان تنظیم کنم .

مثل «خل خنده » های دیوانه ای می مانست در برابر نگاه مبهوت یک آدم بی تقصیر! مثل اینکه کسی هی از زیر نیشگونش بگیرد ، از شدت شعف ، دمادم از جایش می پرید . تلاطم جلف و لوسی داشت و سر جایش بند نمی آورد . یکریز حرف می زد .

هر چه او در دامن من داشت ، همچون برق و باد ، گریخت و چه گریزی! چنان شتابزده و هراسان که گوئی جمعیت یک شهرند که از زمین لرزه ای مهیب و برقآسا فرار می کنند  . تنها چیزی که از این خیل خیلات ، هنوز در من مانده بود و گوئی دل نمی کند و وسواسی بیهوده او را در رفتن مردد ساخته بود و گر چه او هم بدنبال دیگر ها می رفت اما لنگ لنگان و …هی بر می گشضت و به قفا می نگریست ، ایمان من به چشمهایش بود که مرا حتی در چنان حالی – که احساس می کردم او در مقابل من در انتهای میزی نشسته است که به فاصله ی همه ی دوری ها از من دور است و میان من و او خلأ به بیکرانگی عدم حائل است لبریز از انزجار – با این همه ، «نگران چشمهایش » می ساخت .

اما در چشمهایش – که مثل دو نگین شیشه ای ؛ در زیر نور چراغ های نئون و فلورسانت کافه تلالؤی تند و زننده داشت – همه چیز پیدا و صریح و معلوم بود و به روشنی سادگی خوانده می شد اما هر چه می نگریستم ، چیزی در آن نمی دیدم جز تصویر کوچک خود را و نقطه ی براق نوری را که در مردمک هایش جابجا می شد .

نگاههیش را مهربانانه و خودمانی ، در من زد ؛ اما از شدت خوشی و نشاط ، نمی توانست چشمهایش را در یک نقطه نگاه دارد که به جائی بند نمی آمدند و همچون دو دم جنبانک همه جا چرخ می زد و همه جا را می پائیدند . در همین اثنا یکهو ، دیدم لبخندی هم به خنکی آفتاب ماستی که بر برف های مانده ی زردی گرفته ی زمستان بتابد ، بر لب نشاند و در حالیکه گویی برای تماشای دیگران دارد با من ژست می گیرد ، با لحنی تکیه بر صدای خنده ی بی مناسبتی ، از من پرسید :

-          شما هنوز نمی خواهید از من چیزی بپرسید؟

با لبخندی ، شبیه به شکل لب های بیمار سماخورده ای که دهانش ا تب خشک و از اختلال معدی بدمزه و گس شده است ، به عرض رساندم :

-          هه ! چی بپرسم ؟ راجع به…چه؟…هه!

-          مثلا من خیلی دوست دارم بدانم شما از چه ملیتی هستید؟

من که حالتی شبیه نوبه گرفته بودم و تب و لرز و عرق شروع شده بود و احساس می کردم که این ستاره ها که از پشت شیشه ی بزرگ پنجره مرا می نگرد ، فرشته های خدای اند که همگی بر بام آسمان جمع شده اند و از ان بالا ها ، چشم کشیده اند و به من ترحم می کنند و دلشان به حال من می سوزد . ..داشتم به زحمت برایش جوابی دست و پا می کردم تا فراهم شود اما چون کمی به تاخیر افتاد و او هم از گرمگیری آمیخته با خودمانگیری و دلسوزیش دست بردار نبود ، خودش ادامه داد:

-          فکر می کنم از امریکای جنوبی باشید ؛ ها؟ یا کمی هندوچینی ! در حالیکه ابروهایش را به علامت انتظار تا وسط پیشانیش بالا کشانده بود و پلکهای سنگین و براق از رنگش را از اطراف یخ های چشمهایش کنار زده بود و لبهایش را در ادامه ی چانه اش ، به شیرینی و ملوسی دختر بچگانه و کنجکاوانه ای ، پیش آورده بود و سرش را کمی پایین کشانده  و خیلی کج کرده بود تا خود را به زیر نگاه های من بیاورد – که در آن حال ، قدم کوتاه شده بود و دقیقه دقیقه هم کوتاه تر می شد و کمی هم ، از بی رمقی و مظلومیت ، قوز در آورده بودم – همچنان ساکت و منتظر ماند .

و من که در این حال از شدت بیشعوری شگفت انگیزی که در حدس بی سر و ته اش بود ، رمقی تازه یافتم ، سرم را برداشتم و با نگاهی که از شدت صراحت حتی او هم آنچه را در آن بود ، تا دید خواند و فهمید . در او خیره شدم که ناگهان از خودش خنده اش گرفت و با قر و قمزه ای پر پیچ و خم ، حاکی از خجالت ، اعتراف کرد که اظهار نظرش خیلی خیلی احمقانه بوده است .

و من هم لبخند بزرگوارانه و پر از عفوی نشانش دادم حاکی از اینکه : از شما در همین حدود ، بیشتر انتظار ندارم و اینجور حرفها از سرکار خلاف توقع من نبوده است . ناراحت نباشید !

باز مثل اینکه  احساسی که خودش هم نسبت به خودش داشت با احساسی کهمن از او داشتم مشابه است ، اثر سطحی و انفعالی در او پدید آمده بود ، بسرعت گذشت و باز با روحیه تازه ای پرسید :

-          آن وقت ها هم شما مثل من ناراحت بودید ، هنوز هم مثل سابق ناراحت می باشید ؟

من هم – که فقط خدا عالم است که بفهمد چه وضعی داشتم و به خصوص از مشابهت و مقایسه و این وجه اشتراک با وی ، دچار چه غروری شده بودم – به سختی منگ و منگی بگوشم خورد ، نشانه ی ان که دارم به او جواب می دهم .

من که خودم چیزی نفهمیدم اما مثل  اینکه او فهمید حالم خوش نیست یا چیز دیگری فهمید و به هر حال در همین اثنا که نفهمیدم چند ثانیه یا چند دقیقه گذشت بلافاصله بود یا به فاصله ی یک ربع ؟ نیم ساعت ؟ احساس کردم که حرف هایش بوی اخر را می دهد . گرم و امیدوار شدم که آزادی نزدیک است و پایان خفقان ، رهایی از زیر این بار سنگینی که بر رویسینه ام افتاده است و چهره ام را کبود کرده است ، عنقریب فرا می رسد . برایم توضیح داد که سه سال پیش ، چرا خیلی بی حرف و غصه ناک بوده است و به چه عللی حالا ان ناراحتی هایش به کلی رفع شده است و در نتیجه خیلی خوشحال و سعادتمند شته است ؟ . درست است ، توضیح داد . خیلی هم مفصل و مشروح اما… من نشنیدم ..ملتفت نشدم ، باور کنید ، نشنیدم ، نشنیدم ! دیگر نپرسید .

از کافه رها شدم . تا در باز شد و نسیم آزاد بیرون را بر سر و رویم احساس کردم ، ناگهان شبح احمقانه ی اندره ژید را در صد ها هزار چهره ی مکرر در زمین و آسمان و فضا و بر روی همه چیز دیدم ، همه جا را در کنار ناتانائیلش – که در چند سالی او بودم- در آن لحظه ژید به عذر خواهی من امده بود اما از شدت شرمندگی ، چشمهایش را از قیافه بله و بی تقصیر بُز اخفشش بر نمی داشت .

با تمسخری آمیخته با غیظ و درد خنده ای که رهگذران پیرامونم شنیدند ، آن جمله ی فیلسوفانه قشنگ  بی معنیش را بر سرش کوفتم اما سر بر نکرد و همچنان روی در روی ناتانائل ، چنان عاجزانه عذر خواهی می کرد که کینه ی من از او به ترحم بدل شد و من که ، برای تخفیف اندک رنج بسیارم ، از خشم نیز محروم شدم – چه رنجی که ، در آن ، کسی را نتوان محکوم کرد طاقت فرساست – سر در شانه ام فرو بردم و در حالی که سیگارم را از بیم آنکه از لای انگشتان مرتعش و بی حوصله ام نیفتد پیاپی به لبهایم می سپردم – در میانه ی سیاهی جمعیت بی نام و نشان خیابان فرو رفتم تا از چشم های این دو و نیز چشم های خودم ، در انبوه این بیگانگی مطلق و راحت ناپدید شوم

شرم داشتم که در برابر آینه ای ، شیشه پنجره ای بگذرم ، تا نکند در آن حال چشم خودم به خودم بیفتد

آرزو کردم ای کاش ه%


کپی رایت طعمه ی آتش. قدرت گرفته از وردپرس طراحی از پوسته های وردپرس ترجمه از متابلاگ