او را همه می ستایند

نویسنده الهه در بهمن ۱۰م, ۱۳۸۸

شمعی در خلوت خاموش شبهای دراز زمستانی می سوخت ، در دل تیره و پر هراس زندگی بزرگ ، بر گردش زندانیان و زندانبانان همه حلقه بسته و گرم و کار خویش .

و او در جمع تنها بود

زبانش زبانه آتشی بود و سخن نمی گفت . زبان هائی که از گوشت و رگ و پی ساخته اند می گویند و گوش هائی که در حفره های تنگ و باریک و زشتی هستند می شنوند

و او گوشی برای شنیدن نداشت

شاید هم میگفت و کسی نمی شنید ، می شنید و نمی فهمید .

شمع تنها موجودی است در این عالم که در در انبوه جمع تنهاست ، در بحبوحه خلق ساکت است ، قلب انجمن است و بیگانه با انجمن.

او را همه می ستایند ، شاعران او را می پرستند و او در چشم ستایشگرانش در پایان افسردن و مردن در آغوش اشک هایش!

چرا در انبوه جمعیت تنهاست؟ هر کس مسیحی دارد ،موعودی ، بودائی که باید از غیب برسد ، ظهور کند ، بر او ظاهر گردد و نیمه اش را در بر گیرد و تمام شود.

زندگی جستجوی نیمه هاست در پی نیمه ها ؛ مگر نه وحدت غایت آفرینش است ؟

پروانه ، مسیح شمع است . شمع تنها در جمع ، چشم انتظار او بود، مگر نه هر کسی در انتظار است؟

سرود آفرینش

نویسنده الهه در آبان ۸م, ۱۳۸۸

 

هر کسی را نه بدانگونه احساس می کنند که هست

بدانگونه هست که احساسش می کنند…

      سرود آفرینش

در آغاز هیچ نبود ، کلمه بود ، و آن کلمه خدا بود

و «کلمه» بی زبانی که بخواندش و بی اندیشه ای که بدانش چگونه می تواند بود؟

و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود

و با «نبودن» چگونه می توان بودن؟

و خدا بود و با او عدم ،

و عدم گوش نداشت.

حرفهائی هست برای «گفتن»،

که اگر گوشی نبود نمی گوییم و حرف هایی هست برای «نگفتن»،

حرفهایی که هرگز سر به «ابتذال گفتن» فرود نمیآرند.

حرف های شگفت ، زیبا و اهورایی همین هایند

و سرمایه ماورایی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد،

حرف های بیتاب و طاقت فرسا ،

که همچون زبانه های بیتاب آتش اند

و کلماتش هر یک انفجاری را به بند کشیده اند

کلماتی که پاره های بودن آدمی اند

اینان همان در جستجوی مخاطب خویشند .

اگر یافتند ، یافته می شوند و

در صمیم «وجدان » او آرام می گیرند.

و اگر نیافتند ، روح را از درون به آتش می کشد و دمادم حریق های دهشتناک عذاب بر می افروزند.

و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت

که در بی کمرانی دلش موج می زد و بی قرارش می کرد

و عدم چگونه می توانست «مخاطب » او باشد؟

هر کسی گم شده ای دارد و خدا گم شده ای  داشت

هر کسی دو تا است و خدا یکی بود

هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند هست

و خدا کسی که احساسش کند نداشت

هر کسی را نه بدانگونه احساس می کنند که هست

بدانگونه هست که احساسش می کنند

که هر کسی کلمه ای است

که از عقیم ماندن می هراسد

ودر خفقان جنین خون می خو رد

و کلمه همچون مسیح است ، آنگاه که آن فرشته ی قدسی، خود را بر مریم ِ بی کسی  می زند و در ِ فراموش خانه ی مرگش را می گشاید و آن را میبیند

می فهمد و حس میکند، زاده میشود. در فهمیده شدن «میشود» . ودر آگاهی ِ دیگری به خود آگاهی میرسد . که کلمه در جهانی که فهمش نمی کند عدمی است که وجود خویش را احساس می کند و یا وجودی که عدم خویش را.

 «در آغاز هیچ نبود ، کلمه بود ، و آن کلمه خدا بود»

عظمت همواره در جستجوی چشمی است که او را می بیند

و خوبی همواره در انتظار خردی است که او را بشناسد

و زیبایی همواره تشنه دلی که به او عشق ورزد

و جبروت نیازمند اراده ای که در برابرش ، به دلخواه ، رام گردد

و غرور در آرزوی عصیان مغروری که بشکندش و سیرابش کند

و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پر جبروت و مغرور،

اما کسی نداشت

خدا آفریدگار بود

و چگونه میتوانست نیا فریند؟

و خدا مهربان بود

و چگونه میتوانست مهر نورزد؟

«بودن » ، «می خواهد»!

و از عدم نمیتوان خواست

و حیات انتظار می کشد

و از عدم کسی نمی رسد

و «داشتن» نیازمند «طلب »است

و پنهانی بیتاب «کشف»

 و تنهایی بیقرار «انس»

و خدا از بودن بیشتر بود

و از حیات زنده تر

و از غیب پنهان تر

و از تنهایی تنها تر

و برای «طلب » بسیار «داشت»

و عدم نیازمند نیست

نه نیازمند خدا ، نه نیازمند مهر

نه میشناسد ، نه میخواهد و نه درد میکشد و نه انس میبندد

و نه هیچگاه بیتاب می شود

که عدم نبودن مطلق است

اما خدا بودن مطلق است

و عدم فقر مطلق بود و هیچ نمی خواست

و خدا غنای مطلق بود و هر کسی به اندازه ی داشتن هایش میخواهد

و خدا گنجی مجهول بود

که در ویرانه ی بی انتهای غیب مخفی شده بود

و خدا زنده ی جاوید بود

که در کویر بی انتهای عدم تنها نفس میکشید

دوست داشت چشمی ببیندش ، دوست داشت دلی بشناسدش

ودر خانه ای گرم از عشق ، روشن از آشنایی ، استوار از ایمان و پاک از خلوص خانه گیرد.

خدا آفریدگار بود و دوست داشت بیافریند:

زمین را گسترد

دریا ها را از اشک هایی که در تنهایی اش ریخته بود پر کرد

و کوه های اندوهش را

که در یگانگی دردمندش ، بر دلش توده گشته بود

بر پشت زمین نهاد

و جاده ها را ، که چشم به راه ها ی بی سو و بی سرانجامش بود- بر سینه کوه ها و صحرا ها کشید ،

و از کبریایی بلند و زلالش آسمان را برافراشت

و دریچه ی همواره فرو بسته ی سینه اش را گشود

و آه های آرزومندش را – که در آن از ازل به بند بسته بود

در فضای بیکرانه ی جهان رها ساخت

با نیایش های خلوت آرامش ، سقف هستی را رنگ زد

و آرزو های سبزش را در دل دانه ها نهاد

و رنگ «نوازش »های مهربانش را به ابر ها بخشید

و از این هر سه ترکیبی ساخت و بر سیمای دریا ها پاشید

و رنگ عشق را به طلا ارزانی داد

و عطر خوش یاد های معطرش را در دهان غنچه ی یاس ریخت

و بر پرده ی حریر طلوع ، سیمای زیبا و خیل انگیز امید را نقش کرد

ودر ششمین روز ، سفر تکوینش را به پایان برد

وبا نخستین لبخند هفتمین سحر «بامداد حرکت» را آغاز کرد:

کوهها قامت بر افراشتند و رود های مست ، از دل یخچال های بزرگ بی آغاز

به دعوت گرم آفتاب، جوش کردند ،

و از تبعید گاه سرد و سنگ کوهستان ها بگریختند و ، بیتاب دریا – آغوش منتظر خویشاوند –

بر سینه ی دشت ها تاختند و

دریاها آغوش گشودند و… در نهمین روز خلقت،

نخستین رود به کناره ی اقیانوس تنهای هند رسید و اقیانوس،

که از اغاز ازل ، در حفره ی عمیقش دامن کشیده بود

چند گامی ، از ساحل خویش ، رود را ، به استقبال ، بیرون آمد و رود

آرام و خاموش

خود را به تسلیم و نیاز

پهن گسترد

و پیشانی نوازش خواه خویش را پیش آورد

و اقیانوس به تسلیم و نیاز

لبهای نوازش گر خویش را پیش آورد

و بر آن بوسه زد

و این نخستین بوسه بود.

و دریا تنهای آواره و قرار جوی خویش را در اغوش کشید

و او را به تنهایی عظیم و بیقرار خویش ، اقیانوس باز آورد.

و این نخستین وصال دو خوشاوند بود

و این در بیست و هفتمین روز خلقت بود

و خدا می نگریست

سپس طوفان ها بر خاستند و صائقه ها در گرفتند و تندر ها فریاد شوق و شگفتی بر کشیدند و:

                                                باران ها و باران ها و باران ها !

گیاهان روییدند و درختان سر بر شانه های هم بر خواستند و مرتع های سبز پدیدار گشت و جنگل های خرم سر زد و حشرات بال گشودند و پرندگان ناله بر داشتند و پروانگان به جستجوی نور بیرون آمدند و ماهیان خرد سینه ی دریاها را پر کردند..

و خداوند خدا ، هر بامدادان ، از برج های مشرق بر بام آسمان بالا می آمد و دریچه ی صبح را می گشود و با چشم راست خویش جهان را می نگریست و همه جا را می گشت و…

هر شامگاهان ، با چشمی خسته و پلکی خونین ، از دیواره ی مغرب ، فرود می آمد و نومید و خاموش ، سر به گریبان تنهایی خویش فرو میبرد و هیچ نمی گفت.

و خداوند خدا ، هر شبانگاه ، بر بام آسمان ها بالا میآمد و با چشم چپ خویش ،جهان را مینگریست و قندیل پروین را بر می افروخت و جاده ی کهکشان را روشن میساخت و شمع هزاران ستاره را بر سقف شب می آویخت، تا در شب ببیندو نمی دید ، خشم می گرفت و بی تاب می شد و تیر های آتشین  بر خیمه ی سیاه شب رها می کرد تا آن را بدرد و نمیدرید و می جست و نمی یافت و.

سحر گاهان خسته و رنگ باخته ، سرد و نومید ، فرود می آمد و قطره اشکی درشت ، از افسوس ، بر دامن سحر می افشاند و میرفت و هیچ نمی گفت.

رود ها در قلب دریاها پنهان می شدند و نسیم ها پیام عشق به هر سو می پراکندند ، و پرندگان در سراسر زمین ناله شوق بر میداشتند و جانوران هر نیمه ،با نیمه خویش بر زمین میخرامیدند و یاس ها عطر خوش دوست داشتن را در فضا می افشاندند و اما

خدا همچنان تنها ماند و مجهول ، ودر ابدیت عظیم و بی پایان ملکوتش بی کس! و در افرینش پهناورش بیگانه ، میجست و نمی یافت.

آفریده هایش او را نمی توانستند دید ، نمی توانستند فهمید، می پرستیدندش اما نمی شناختندش و خدا چشم به راه «آشنا » بود.

پیکر تراش هنرمند و بزرگی که در میان انبوه مجسمه های گونه گونه اش غریب مانده است

در جمعیت چهره های سنگ وسرد ، تنها نفس می کشید

کسی «نمی خواست» کسی نمی دید ، کسی عصیان نمی کرد کسی عشق نمی ورزید ، کسی نیازمند نبود ، کسی درد نداشت …و…

و خداوند خدا برای حرف هایش باز هم مخاطبی نیافت!

هیچ کس او را نمی شناخت ،هیچ کس با او «انس» نمی توانست بست

(انسان) را آفرید!

و این نخستین بهار خلقت بود  

 

ترجمه ی نسبتا آزاد دکتر شریعتی از مقدمه ی «سفر تکوین» یکی از دفتر های سبز، «شاندل»

تراژدی عاشقانه استقبال در ارلی

نویسنده الهه در مهر ۷م, ۱۳۸۸

پرلود prelude سمفونی یک عصر بارانی و مه گرفته ای را نشان می دهد . سیم های زهی که در خلال آهنگ تکرار می شود نشست و پرواز هواپیماها را نشان می دهد . در متن آهنگ ها یک ریتم یکنواخت  همواره به گوش می رسد ، در زیر آرامش هوای مه گرفته و آرام و سنگین  ارلی فرودگاه پاریس طپش یک دل تنهای منتظر را که خود شاندل است بیان می کند.

هوای فرودگاه ، اندکی مه آلود است و باران ریز و ملایمی زمین را می شوید …

مرد نمی داند چگونه باید انتظار بکشد ، این چند دقیقه دیگر خیلی عجیب است ، بر خلاف تصور دلش می خواهد بیشتر طول بکشد، هر چه زمان نزدیکتر می شود برایش سخت تر است . تحمل چنین حادثه ای زمان بیشتری می خواهد تا او خود را آماده کند.

احساس می کند که دلش تاب کشیدن شادی یی به این سنگینی را ندارد . دلی که به غم خو گرفته است… دلش می خواست فرار کند و برود  گوشه ی اطاقش مخفی شود و فکر کند ، به او اندیشیدن سبک تر و راحت تر است. ولی…, شاپل در این شهر غریب است ، کسی را نمی شناسد وانگهی منتظر است ، می داند که در فرودگاه یک نفر به خاطر او آمده است .یقین دارد این باور نکردنی است که او نباشد… بهتر نیست که خود را به او ننمایم؟ ببینم چه می کند؟ کمی منتظر خواهد ماند و وقتی دید او نیست می رود و در هتل اتاقی رزرو می کند! این اندازه که فرانسه بلد است،  من هم از پیش می روم و مواظبش هستم ، تماشایش ، با او اینچنین بودن راحت تر است! نیست؟ آدم هم با اوست و هم دست خودش است؟ نه؟ چرا! ها! این جوری بهتر است . همین کار را می کنم.

دقایقی گذشت که از شدت و ابهام به وصف نمی آید، احساس نمی شود. لحظاتی که همچون طپش دل گنجشکی مجروح ، بی تاب و شتابزده بود…

کلاهی از پوست  سفید، پالتویی به رنگ آسمان…و پوتین…..

مسافر سرش را پایین انداخته بود ، اما دزدانه قیافه ها را می نگریست … نمیخواست نشان دهد منتظر کسی است.. قیافه اش اندکی تاخته ولی آرام…در دلش غوغا ها!

مرد خود را از صف جلو مستقبلین به عقب کشید، آهسته آهسته عقب می رفت و پشت جمعیت مخفی شد…

مسافر وارد سالن گمرک شد.- شما در چمدانتان چه دارید؟ نفهمید و سری تکان داد.

از سالن بیرون آمد ایستاد به هر طرف سرش را  می چرخاند…خبری نشد.به راه افتاد اینک تاکسی ها و اتوبوس ها! چه کند؟

کمی ایستاد ، سرش پایین بود دستش را با بی میلی و خستگی به دستگیره در یک تاکسی نزدیک شد ناگهان دستی بازویش ر به نرمی گرفت و سلامی که گویی با زحمت ها و تلاش های زیادی از حلقومی بیرون آمده است.

مادام شاپل پیش از انکه سرش را برگرداند فهمید! لحظه ای که در ساعت نمی گنجد مردد ماند و سرش را برگرداند ، ناگهان در هم نگریستند اما به شتاب نگاهشان را از هم جدا کردند. مرد ساک را از دست شاپل گرفت و گفت : بریم این طرف! راه افتادند ، نمی دانستند باید چه بگویند؟

ناگهان مرد حرفی یادش آمد که ممکن بود بگوید :« راستی چمدان هاتان؟»

-          ها! اِ فراموش کرده ام بگیرم!

-          خوب خوشحال شدم! …خیلی خوب بریم بگیریم!

مرد کمی راحت شد کارهایی برای کردن و حرف هایی برای زدن پیش امده بود این لحظات سخت را میتوان یک جوری گذراند

-          این اتومبیل خودتونه؟

-          هه؟…. یک اسب جوان سمند نیست اما به هر حال ، یک الاغ لکنده هست!

ماشین  روشن شد . راه افتاد…. هر دو به صدای موتور اتومبیل گوش داده بودند و نمی توانستند حرف بزنند.

جاده نمناک ، هوا باران خورده و آسمان آرام و ابر آلود!

حرف ها به قدری سنگین و زیاد بود که ب هر دو سنگینی می کرد و در زیر آن هر دو ساکت شده بودند.

مرد جاده را می نگریست و گاه بر روی گونه ی راستش سایه ی نگاهی را احساس می کرد اما به رو نمی آورد ! و بر عکس!! یکبار مرد رویش را به طرف راست بر گرداند و او را نگاه کرد و او رویش را بطرف چپ برگرداند و هر دو با هم هم را دیدند… هر دو کمی سرخ شدند ، لبخندی دزدانه و گریزان!

-          ببخشید در باز نیست؟ مثل اینکه صدا می کند.

-          نه، بسته است.

و باز هم سکوت…

مرد کمی خوشحال بود که می دید هنوز خیلی مبه پاریس مانده است . آخر این سفر یک زندگی بعد از مرگ است! چه دشوار است تحمل چنین آغاز پر  و سنگینی!

-          تلگراف من کی به دست شما رسید؟

-          هه بعد از یک ماه و نیم!

-          یک ماه و نیم ! یعنی چه؟ نمی فهمم!

-          آره

-          شما که نفهم نبودید!

-          چرا خیلی نفهم هستم . خیلی ، حالا می فهمم که چقدر نفهم بودم . اصلا هیچی نمی فهمیدم هیچی، چقدر خوشحالم که حالا متوجه شده ام که چقدر آنوقت ها هیچی نمی فهمیده ام.

-          و حالا؟

-          حالا!(با لبخند متواضعانه و خواهش آمیزی) حالا… بالاخره یک کمی می فهمم ، حالا خیلی می فهمم خیلی چیزها… یک صحرای بی پایانی از فهمیدن ها جلوم باز شده است.

***

در نیمه ی ماه اکتبر بود در گوشه ی  جاده ی مرطوب آفتاب ارلی که به پاریس می رود یک اتومبیل کوچک خاکستری ایستاده است . فضای درون آن از همه ی افرینش بزرگ تر است . دو قلب عشقی را به سنگینی همه ی عالم ، به بلندی همه ی آسمان ها ، به کشش همه ی کهکشان ها و به گرمی و روشنی همه ی آفتاب ها در خود می کشند . چه سخت! چه لذت بخش! چه بیتاب! در خیال نمی گنجد!

هیچ گاه غروب چنین گوشه ی زیبایی در روی زمین ندیده بود . چراغ های شهر داوازه ی پاریس از دور نمایان بود . شهر خود را آرام آرام برای ورود در شب آماده می کرد.

لحظاتی گذشت اتومبیل روشن شد ، براه افتاد آرام و اسوده و سرشار از اطمینان ، گویی هیچ عجله نداشت این تنها اتومبیلی بود  که گویی هدفش آن نبود که مسافرانش را به مقصدی برساند . مقصدش در جایی دور از او نبود ، مقصد اتومبیل در درون آن بود . سرمنزل این سفر خود کاروان بود

مسافران اتومبیل نمی رفتند تا به جایی برسند ، می رفتند تا با هم باشند.

……...ادامه در پست های بعد مربوط به شاندل

صمیمانه

نویسنده الهه در مرداد ۲۱م, ۱۳۸۸

هنگامی که یک انسان بزرگ را می شناسیم که در زندگی موفق زیسته است روح او را را در کالبد خویش می دمیم و با او زندگی می کنیم و این ما را حیاتی دوباره می بخشد….>> شاندل

شاندل- صمیمانه به من بگو که چه میتوانم کرد تا تو را دوست نداشته باشم؟

رزاس- فکر می کنم باید بپرسی که «چه میتوانی کرد که تو را دوست نداشته باشم»؟

شاندل- آری راست می گویی. بگو چه میتوانی کرد؟

رزاس- هیچکار . هیچکار!

-          از تومیخواهم صمیمانه پاسخم را بگویی

-          صمیمانه چیست؟

-          صمیمانه آن است که « نخواستن » را با «نتوانستن » در احساسات از یکدیگر جدا کنی.

-          تو چنین می پنداری که ممکن است من بتوانم اما  نخواهم؟

-          به راستی نمیدانم، می پرسم

-          چه کنم که تو پاسخی را که از من بشنوی اگر نپسندی باور کنی که صمیمانه است؟

***

-          نگفتم تو با من «صمیمیانه» ، این چه خوشستن بی معنایی است در آنجا و میان آنان که جز «صمیمیانه» هیچ نیست. بودن ما دم زدن ما ، اندیشیدن ما، و غم ها و شادی های ما و انتظار های ما و خواستن های ما و نیازهای ما و حتی ناگواری ها و دشنام های ما صمیمیانه است، …گفتم صمیمانه بگو ؛نه میان من و تو ، میان تو و تو ، با خود صمیمی باش!…..

انسان عبارت است از یک « تردید » هر کسی یک « چه باید کرد ؟»است . حقیقت راستین انسان جز این هیچ نیست . جز این «تردید» ، اضطراب ها ، غم ها ، طغیان ها، تلخی ها، و تاریکی های بی رحم و سنگینی که جان ما را به ستوه می آورد از اینجا ست. از عمق فطرت ما ، از مغز نهاد ما و بطن مجهول هستی ما سر می زند و می بینی که من این کلمات را که در فلسفه ما و عرفان ما و مذهب ما و ادبیات ما با آنچه در این آدمزار احمق ،این کلوخ تیپاخورده ی کثیفی که زمین  خوانند سخت بی گانه است دین ما، ادب ما و حکمت و دانش و هنر و مکتب و آرمان ما از آن ِ آن دو نخلستان خاموش و اسرار آمیز و پر غوغایی است که همه جمعیت ساکن آن یک تن است و بس ، یک تن ، یک تنهای دردمند غریب که بیمناک از شتاب دیوانه ای که روزها و شب ها از پی هم بی امید و بیهوده می گذرند و بیزار از خلقی که آرام و رام در بستر های پلید خوشبختی بی درد خویش در این مدینه ی منفور خفته اند و دل پر از کینه از این شهر که برج هایش همچون قامت صلیب مریم و روح القدس را که اسیر جهودان پست نهادند می جویند تا قربانی  رومیان آدم خوار و قیصر نابکار گردند و حصارهایش باروی باستیل است و کوچه هایش ، خیابانهایش و هر رهگذارش همه زاده ی دیوار هائی زشت و بی انتها یکسره از «نبایستن » و خانه ها همه سلول ها و تنگ و تاریک و دربسته و ساکنانش همه یا گرگ یا روباه یا گوسفند و بزرگانش شتر و پاکانش «قاطر» و دانشمندانش «بل هم اضل» (اینان همانند الاغند که کتاب هایی حمل میکنند بلکه آنها از این هم گمراه تر .)… و غمگین از این حسرت که جنازه ی نیم سوخته  و خشک شده آن «سال ها» را که در پیش چشم می بیند که بر این کویر آتشناک و بی ثمر گذشته که سکوت گورستان ها را دارد گذر کردند و دور از اب و آبادی لب تشنه و تنها شهید شدندو…..

در اینجا که ما زندگی می کنیم و در این مذهب که ما پیرو آنیم و با این زبان که ما گفتگو داریم صمیمانه را می دانی که به چه معنایی می گویم . من هرگز نمی گویم تو با من صمیمانه سخن بگو ، که من ان تازه مسلمانی نیستم که به امام مذهب خویش بگوید حقیقت را بگو ، آنچه هست بگو ، به مصلحت حرف نزن ، با همکیشانت تعارف نکن ،ایمانت  را از مومنت پوشیده مدار نه! من یک نو مسمان احساساتی نیستم که با چهار تا مجلس روضه و منبر اسلام شناسی مطالعه ی تاریخ ادیان مذهبی شده باشم و مسلمان و یا با یک «بشنو از نی» عارف شده باشم …من دینم را در فطرتم دارم و اسلامم را در وجدانم و ایمانم با آب و گل خلقت من عجین شده است …

نه من از طریق پیغمبر که به دین معتقد نشده ام . من یک « روح مذهبی ام » و بوده ام و نمی توانم نباشم ( نوشته ی من کدامم همین را میخواهد بگوید که پرستش در جان ادمی سرشته است و اگر آدمی به معبود هم نرسد و او را نیابد یک پرستنده خواهد ماند و خواهد مرد. اگر مردی متوسط و معمولی باشد معبود هایی متوسط و ابلهانه جانشین خواهد کرد، بت ، سنگریزه ، قبر ، وطن، پرچم، خون، و گر نه کارش دشوار است و مومنی میماند بی ایمان و عاشقی بی معشوق و کسی که میداند چه کسی را گم کرده است اما نمی یابد . و این است که ای خدا تو چه باشی چه نباشی من به تو محتاجم ، محتاجم که باشی)

این روح به ارث آمده است و خود منم و چگونه کسی میتواند خود را از خودش بزداید و کنار زند و از خودش آزاد شود؟ کار پیغمبر چیست؟ کسانی که به وسیله ی پیغمبر مذهبی می شوند آدم های سطحی و بی ارزش اند. مذهب در سطح روحشان قرار می گیرد مثل رطوبت اندکی که از یک باران تند گذرا روی خاک را می گیرد اما درون خاک خشک است و رطوبت را هم زود خشک می کند اما خاک هایی است که خود مرطوبند هرچه بیشتر می کاویم مرطوب تر… تا می رسد به اقنوس مواجی از از آب صاف و زلالی که رنگ هوا و خورشید و گرد و خاک را هم ندیده اند …

و پیغمبر کارش ابر اسفندی است بر سرزمینی بایر . زمینی با درونی خشک یا مواج از آب.

یک انسان می تواند مسلمان شود بی آنکه یک روح مذهبی باشد و میتواند مذهبی باشد بی آنکه مسلمان شود و میتواند مذهبی مسلمان باشد! وقتی میتواند مذهبی مسلمان باشد و بعد او و اسلام از یکدیگر دور افتند و او مذهبی یا مومن باقی بماند موئمنی که دیگر مسلمان نیست یعنی به احکام اسلام عمل نمی کند و میتواند بی هیچ مذهبی باشدو تنها صورت غیر ممکن که در فقه رد شده است این است که خروج از اسلام و ورود به مذهب دیگری ممکن نیست زیرا پس از اسلام دیگر منزلی نیست ….هیچ مسافری از آخرین منزل به منزل های پیش باز نمی گردد.

-          پس بازگشت چیست؟

-          بازگشت که میدانید در سفرهای جسم است ، در سفرهای روح کاری به نام بازگشت نیست این کلمه در قاموس دل ها و روح ها وجود ندارد . گشته ام و چه بسیار ..و چه بسیار…و چه امیدها که بیابم اما..نیافته ام ، که نبوده است که نیست! که نخواهد بود!

سفر روح یک طرفه است . هر کس وارد شود علامت آن در اغاز این جاده ای که به مرگ منتهی می شود و از منزل ها و آبادی ها و صحراها و خطر ها و سنگلاخ ها و کویر های خشک و حرامیان خونخوار و راهزنان دل آزار و سختی ها و سستی ها و زشتی ها و زیبایی ها و… گذر می کند به چشم میتواند ببیند و می بیند اما گاه هست که خود را به ندیدن می زند یا اعتراف نمی کند یا بیهوده تلاش های مذبوهانه می کند……

-          گفتی هر انسانی یک « تردید » است . این حرف خوبی است . خیلی درست است اما دنباله اش را نگفتی…! مثل همه ی حرفهایت بریده شد ، نیمه کاره ماند مثل خودت و مثل همه ی…. ببخشید!

-          هِ ! آری هر فرد عبارت است از یک تردید ، تردید میان آن دو نفری که در خویشتن خود دارد . انسان سراسیمگی میان شرق و غرب خویش است . مگر نه یک انسان یک عالم کوچک است؟ پس هم هند را در خود دارد هم آتن را.

-          بنابراین چگونه از یک تردید میخواهی قاطعانه پاسخ گوید؟ مگر نه صمیمانه ترین پاسخ یک تردید «نمیدانم» است، «نمیتوانم » است؟

-          این تردید به هر حال می تواند پایانی داشته باشد.

-          آری،  و آن هنگامی است که تردید از میان رفته باشد و این به آن معنی که گفتی مرگ است.

-          نه من از ان حالت سخن می گویم که آدمی خود را تسلیم یکی از آن دو تن خویش کرده باشد.

***

نویسنده الهه در مرداد ۱۳م, ۱۳۸۸

چرا تو همیشه در رنج ها تنها به خودت می اندیشی ؟ هر جور دلت می خواهد می گویی و می نالی و می گریی؟ هر گز فکر نمی کنی که دل دیگری هم مبتلاست و شاید درد او سخت تر است ؛ هر گز ندیده ام که به خاطر او خود را تسلیم رنج نکنی ، به خاطر او تحمل کنی ، او را در زیر بار این همه سختی ها که بر دوشش افتاده است در هم نشکنی ؟

مگر تو نمی فهمی که رنج تو و ناله ی تو با من چه می کند ؟

عزیز من به من تکیه کن

، من تمام هستی ام را دامنی می کنم تا تو سرت را بر آن بنهی!

تمام روحم را آغوشی می سازم تا تو در آن از هراس بیاسایی،

تمام نیرویی را که در دوست داشتن دارم دستی می کنم تا خواب روی ،

خود را تمام خود را به تو می سپارم تا هر چه بخواهی از آن بیاشامی ، از ان برگیری ،

هر چه بخواهی از ان بسازی  هر گونه بخواهی باشم.

از این لحظه مرا داشته باش!

اگر باز هم سیر نیسیتی و باز هم نیازمندی و باز هم تزلزل و هراس داری چه کنم؟

جز افسوس و غم که مرا چرا به اندازه ای که تو می خواهی نمی یابی؟

اما این افسوس و غمی است که تحملش بر من محال است

، می ترسم مرا وادارد که بگریزم ،

من اندک بودن خویش را هرگز قادر نیستم

احساس کنم اگر در نزد تو چهره ی تو خود را آنچنان بیابم ، نه به خاطر هیچ انگیزه ای ، حتی پرستیدن تو نخواهم توانست لحظه ای درنگ کنم ، باید حتما خود را از نزدیکی تو دور کنم ، تو را اگر در تنهایی خویش به یاد اورم باز هم خواهم گریخت ، تنها خواهم گریخت ، وحشت آور است ، من با هر رنجی آشنایم جز رنج حقارت ، درد کم بودن .

و آنگاه تو می میانی و آرزوی من بدرقه ات که…؟

خداوند اندامی بر روح تو بپوشاند هم اندازه ی تو که در آن بگنجی، بیارامی…


کپی رایت طعمه ی آتش. قدرت گرفته از وردپرس طراحی از پوسته های وردپرس ترجمه از متابلاگ