احساس هایی که همچون طلایند ، از ماندن زنگ نمی زنند

نویسنده الهه در اردیبهشت ۳۱م, ۱۳۸۹

روح های اندک و بی سرمایه اند که در بی دردی ، به ابتذال میکشند

عشق های مزاجی اند که در وصال می میرند

در پیری می پژمردند ، سراب ها زود پایان می گیرند ،

اما روح های بزرگ و سرمایه دار که گنجینه های بیشمار در خود پنهان کرده اند ،

روح های نیرومند و توانا که خلاقند و هنرمند ، روح هایی که امانت دار خدایند و همانند خدا مسجود ملائک …

اینان در « نیل » در « وصال » در « کام »

به رکود نمی افتند ،

نمی پوسند ،

عفونت نمی گیرند .

احساس هایی که همچون طلایند ، از آرامش  ، از ماندن زنگ  نمی زنند ،

روح های مسی آهنی ، حلبی ، گوشتی ، مردابی …چنینند.

دو روح ثروتمند و هنرمند می توانند برای همیشه هم را استخراج کنند ،

هم را بسازند

و این خود یک زندگی کردن است

و اینچنین هم را دوست بدارند .

و این خود یک زندگی کردن است .

روح وحشی

نویسنده الهه در فروردین ۳۱م, ۱۳۸۹

ابو علی در قصیده عینیه مشهورش از کبوتری سخن می گوید که از بام بلند آفرینش فرود آمده است  و بر روی خاک در قفسی خود را گرفتار کرده است، این کبوتر روح است

از طرح های دکتر شریعتی
از طرح های دکتر شریعتی

اما این کبوتر چرا باباران کبوتری که هر روز و هر شب از بام آسمان بر زمین باریدن می گیرند و هر یک در قفسی پناه می برند اینهمه تفاوت دارد ؟ شاید این کبوتر نیست ، نه ، احساس می کنم در این قفس استخوانی آنکه اسیر است کبوتر نیست ، اگر کبوتر می بود ، آرام و نرم و خاموش بود ، اگر هم میخواند آهسته و خوش و خب می خواند ، زمزمه ای آرام و دلکش و مهربان ، اگر وحشی هم میبود در این سالیان دراز باید انس می گرفت و با قفس این زندگی و باغ و شهر و کوه و دشت این ولایت خو می کرد و بام آسمان نخستینش را از یاد می برد . مگر کبوتر های وحشی را رام نمی کنند ؟ دست آموز  و اهلی و پایبند آشیانه نمی شوند؟

نه این کبوتر وحشی نیست ، یک باز است ، یک باز وحشی که از قفس و دیوار و سقف و جمعیت هراس دارد و به آبادی و آدمی زاد و حتی نوازش و آشنایی بیگانه است، هراس در عمق سرشت  فطرتش خانه کرده است . بازی را از دل کوهستانی وحشی و دور دست که گام هیچ انسانی بر آن نرفته و صدای هیچ رهگذری در آن نپیچیده بگیرید و بخانه آورید و بهترین جای خانه را به او بدهید و بهترین غذا ها را برایش فراهم کنید، بهترین بسترها را در زیر پایش بگسترید ، بهترین و آب و دانه را با مهربانی و احتیاط و مهارت پیشش بنهید ، چراغ برق زیبا را در قفسش نصب کنید ، با بهترین و دلچسبترین آتش ها  فضایش را گرم کنید ، دورش را بگیرید و هی از خط و خال و طوق زیبا و چشم شنگ و بال و پرهای رنگین و زیبایش ستایش کنید ، جدی و از سر ایمان ستایش کنید و از سر ایمان او را بنوازید ، با انگشتهای نرم و مهربانتان سر و پر و پشتش را نوازش کنید ، هر چه میدانید هر چه میتوانید هرچه به خیالتان میرسد از نواختن و خدمت کردن و مهربان بودن با او دریغ نورزید چه خواهد شد؟ او همچنان سر در زیر بال خواهد کرد . همچنان در سکوت وحشی و خطرناکش ، سکوتی که کمین گاه فرار است خواهد ماند ، او در چشمهای همیشه نگران ، در چهره های مکرر و مهربان و در نوازشهای صمیمی نوازشگران در آب و دانه ، در حرارت هوا ….* در همه چیز و همه کس ، جز یک چیز نمیبیند : فرار  ،

از میان مسلسل کلماتی که دائما بر روی هم شلیک می کنند ، از میان کلماتی که خط ا و تابلو ها و صفحه ها را سیاه کرده اند ، از میان نوازش های مهربان ترین و عاشقانه ترین زبان ها جز یک کلمه نمیشنود : فرار ، هر کلمه ای را او فرار می شنود ، هر نوشته ای را او فرار می خواند ، و از میان انبوه کلمه هایی که در میان انسان ها هستند و با انسان ها زندگی می کنند ، از کلمه ای که بیشتر از همه گریختن معنی میدهد « ماندن » است .

تا کلمه ای ، اشاره ای ، کنایه ای ، نشانه ای از ماندن احساس می کند ، بالهایش را بشدت و به سراسیمگی از هم می گشاید و سرش را دیوانه وار به دیوارها می کوبد و بی قرار تر می شود ، نمیدانی چه می کند ؟ و پس از تلاش های جن.ن آمیز بی ثمر ، با پر و بالی شکسته و ریخته و سر و پائی خون آلود و مجروح باز در گوشه ای می افتد و سر در زیر پر می نهد و آرام می گیرد و با چشمهایی که که از آن کینه و درد می تراود به اندیشه های دردناک فرو می رود . همه مهربانیها و نوازش ها و فداکاریها آزارش می دهد و به چهره ای باز و متبسم و مهربان همه ی آنهایی که شب و رو به او مشغولند به چشم دشمنی می نگرد و چه دشمنی بدی! دور از اخلاق و وجدان !  دشمنی با کسانی که جز نوازش و دوستی تقصیری ندارند ، کسانی که می خواهند او اینجا باشد ، بماند ، راحت باشد، به او خوش بگذرد ، سر حال بیاید، خوشبخت باشد ، توی شهر و آبادی و توی خانه ی گرم و امن باشد ، با آنها باشد ، آنها غرضی ندارند ، نه چشم  به گوشتش دارند و نه می خواهند پرش را برای متکاشان بکنند ، نه شیر و مرغ و تخم و مرغ و جوجه و میوه ای دارد که شکمهاشان را برایش صابون زده باشند ، هیچی ، باز است ، پلواری که نیت ، گوسفند و گاو و مرغ خانگی و بوقلمون که نیست ، بتز است ، از او خوشششان می آید ، واقعا خوششان می آید ، مگر مردم برای چه قناری و کفتر نگاه می دارند؟ برای منفعتی است؟ برای گوشت و پر و تخم مرغ آنهاست ؟ برای آنکه چاقشان کنند و بکشند و بفروشند ؟ نه مسلما برای آن است که از آنها خوششان می آید ، از دیدارشان لذت می برند ، انس و الفت می بندند ، سرگرمی خوبی است ، دوستی خوبی است ، به زندگی معنی و گرمی و حالت می دهد ، اینها هم باز را نگه داشته اند ، فقط برای همین ، همه این ستایش ها و نوازش ها ، فداکاریها صمیمانه است و انسانی و از روی پاکترین احساس ها ، پاک تر از هر چه به تصور آید .

اما این بااز همچنان در کمین فرار خاموش نشسته ، نمی جوشد ، سپاسگذار نیست ، حق شناس نیست ، مهربانی و فداکاری را با سردی و بی تفاوتی جواب می دهد ، حتی اخم هم دارد ، مثل اینکه آزارش می دهند . این چه جانوری است؟ وحشی! وحشی ِ وحشی ! برای تو همان صخره ها و شکاف کوه ها و در و دشتهای بی کس و هولناک خوب است ، که از طوفان ها شلاق خوری ، از بادها تازیانه خوری ، در پیچ و خم ابرها گم و سرگردان شوی ، در تیررس شکارچیان یک لحظه آرام نباشی ، زمستان ها و خزان ها و آوارگیها و تنهایی ها و سختی ها همه در تعقیب باشند تا گوشه ای بیفتی و تنهای تنها ، بمیری و دلی و چشمی مرگ تو را خبر دار نشود ، از گورت هم نشانه ای نباشد ، خاک شوی و به باد روی و هیچ هیچ.

اما ، این باز چه کند ؟ باز است! اهلی نمیشود ، او را خانگی نساخته اند ، نمی تواند خانگی شود .

با آنها که همجنس او نیستند ، اهلی هستند ، خو نمیتوانند بگیرند، که نمی خواهد ، خیلی هم میخواهد ، آرزو دارد ، چه تصمیم ها و چه فریب ها و چه تمرین ها و چه تلقین ها کرده که خانگی شود ، نمی تواند. هر وقت یاد آسمان و اوج باز و بلند آسمان و قله ی بی کس و سخت و مغرور کوهستان ها و دم زدن در نفس پاک و بکر سحر و پریدن در افق های مبهم و اسرار آلود مغرب و گم شدن در قلب آسمان ها و پنهان ماندن در سینه مغرور کو هها و صخره ها در خاطرش موج می زند ، همه چیز در پیرامونش سر چشمه رنگ و کینه و دشمنی می شود ، نوازش ها ، آزار و ستایش ها ، دشنام و مهربانی ها، خصومت و خدمت ها، خیانت و اشنایی ها ، زهر و زهر و زهر می شود ، هر نگاهی ، نگاه ستایش آمیزی نیشتری می شود که در مغز استخوانش فرو می برند ، هر نازی زنجیری می شود که بر پایش می نهند ، هر دست نوازش گری پنجه ای می شود که حلقومش را می فشارد .

چه قدر تحمیل یک زندگی بی درد بر یک روح دردمند ، زجر آور است!

هبوط

نویسنده الهه در فروردین ۲۱م, ۱۳۸۹

مرا کسی نساخت

خدا ساخت ؛

نه آنچنان که « کسی می خواست» .

که من کسی نداشتم ,

کسم خدا بود ،

کس بی کسان ،

او بود که مرا ساخت ,

آنچنان که خودش ساخت ،

نه از من پرسید و نه از آن من دیگرم .

من یک گل بی صاحب بودم

مرا از روح خود در آن  دمید و بر روی خاک و در زیر افتاب تنها رهایم کرد .

مرا به خودم واگذاشت

عاق آسمان! کسی هم مرا دوست نداشت ؛ به فکرم نبود ، وقتی داشتند مرا می افریدند ، می سرشتند ، کسی آن گوشه خدا خدا نمی کرد ؛ وقتی داشتم روح می پذیرفتم ، شکل می گرفتم ، قد می کشیدم ، چشم هایم رنگ می خورد ، چهره ام طرح می شد ، بی نی ام نجابت می گرفت فرشته ی ظریف و  شوخ و مهربان و چابک پنجه ای ، با نوک انگشتان کوچک سحر آفرینش ، آن را صاف و صوف نمی کرد …

وقتی می خواستند کار دل را درسینه ام آغاز کنند آشنایی دلسوز و دلشناس نداشتم تا برود و بگردد و از خزانه ی دل های خوب بهترین را برگزیند ؛

***

این فرشته ها که احساس ندارند ، شعور ندارند ، این حرفها سرشان نمی شود ، فرشته عشق نداند که چیست ؟ این ها یک مشت عمله اند ، یک عده کارمندان جزء یا کل دولتند باید زود به هم بگردند و سرش را هر جور شده بهم بیارند و فوری بروند سر کار دیگری ! کنتراتی کار می کنند، تقلبی کار می کنند ، سر عمله شان شیطان است …

بهترین فرشته ها همین شیطان بود ؛ مرد و مردانه ایستاد و گفت : نه سجده نمی کنم . تو را سجده می کنم اما این آدمک های کثیفی را که از گل متعفن ساخته ای ، این موجود ضعیف و نکبتی را که برای شکم چرانیش خدا و بهشت و عظمت و بزرگواری و آخرت و حق شناسی و محبت و همه چیز و همه کس را فراموش می کند سجده نمی کنم ، این چرند بد چشم شکم چران پول دوست کاسبکار پست را سجده کنم ؟ نمی بینی اینها چه می کنند ؟ زمین و زمان را به چه کثافتی کشانده اند ؟ مسیح و یحیی و زکریا و علی را بی رحمانه و دردمنشانه می کشند تنها به علت آنکه« می توانند »

نه ، تنها به علت انکه «شخصیت بزرگ و روح بلند و انسان پرشکوه» تحملش برای «اشخاص حقیر و ارواح زبون آدمک های خوار و ذلیل » شکنجه اور است …

آری من از نورم ؛ ذاتم  آتش پاک و زلال و بی دود است ، من این لجن های مجسم پلید پست را سجده کنم…؟

الان اگر خدا و شیطان بیایند و نگاهی به این بچه ها ی قابیل بیندازند ، شیطان سرش را بالا نمی گیرد و سینه اش را جلو نمی دهد ؟ آن رجز و تبارک الله احسن الخالقین برای همین ها بود! یا برای قربانیان بی دفاع اینها؟

***

آری من از آغاز می دانستم چه خبر است . وقتی خداوند خدا آشکار کرد که :«بر آنم تا برای خویش جانشینی در زمین بسازم بر گونه ی خویش» پشتم لرزید! از ترس و ادب حرفی نزدم اما خدا خدا می کردم که فرشتگان  که رویشان با خدا باز تر است چیزی بگویند ، همه می دانستیم چه خواهد شد.

« با الها باز می خواهی موجودی در زمین بیافرینی که دنیا را به گند زند و به خون کشد؟»

و خداوند خدا با طنینی استوار و بی تردیدی فرمود : « من می دانم رازی که شما نمی دانید» و ناچار در انتظار فاجعه همه خاموش ماندند!

خداوند خدا ذرات را فرا می خواند ، ناگهان همه ی ذرات به هیجان آمدند ، خروش بر داشتند ، هنوز شب بود ، پایان نخستین شب ، ذرات پراکنده به صدای دعوت فرشتگان بهم برامدند و گرد هم آمدند و در یک چشم به هم زدن صف اندر صف زانو به زانوی هم ، پشت در پشت یکدیگر نشستند . مجلسی بود ! چه چشمی را یارای دیدن آنست؟!

سکوت بود و سکوت ، تپیدن بود و تپیدن ، انتظار بود و انتظار!

و شب بود ، پایان نخستین شب.

که ناگهان روبرو  ، بر لبان افق ، لبخندی شکفت ، نور! چشمه ای از نور سر باز کرد

ناگهان صدای لرزه مانندی که عدم را به رعشه افکند از جایگاه نور بر خاست :

«من پروردگار شما ؛ خداوندگار شما نیستم»؟

ذرات یک صدا :- چرا؟! چرا؟!

ناگهان لوح سبز در دست چپ حداوند ظاهر شد و بی درنگ لوح زرین در دست راستش ، با نگاه های شگفتش که همچون نهری از نور در جان ذرات جاری می شد به این صف های خاموش و منتظری که تا بی نهایت دامن می کشید نگریست . سکوت و انتظار  چنین سنگین و رام بود که گویی بر سر هر ذره ای پرنده ای نشسته است.

خداوند خدا به نوشتن اغاز کزد . در هر ذره ای می نگریست و سپس بر لوح سبز چیزی می نوشت ، نوبت من شد ، چقدر ارزو کردم که نباشم ، بگریزم ، اما نشد . دست قضا مرا بیدینجا کشانده بود ، زنجیر قدر مرا به این نقطه بسته بود . ناگهان تمام هستی ام گرم و روشن شد.

چهره اش چهره ی پدر مهربانی بود که بر شیطنت فرزند  سرکش اما دوست داشتنیش پوشیده می خندد و پنهانی کیف می کند . با همین سیما و لبخند چشمش را بر اوح سبز دوخت و بنوشتن آغاز کزد . …

آنگاه خداوند خدا ، با قلم زرینش نام ها را همه به من تعلیم کرد . احساس کردم که گنجینه ی همه ی کائنات شده ام .

آنگاه خداوند خدا سکوت کرد . ذرات همه بسر کشیدند . وجود و عدم هراسان کنار هم ایستاده منتظرند .

ناگاه خداوند خدا دست های بزرگ و زیبایش را ، دست هایی را که معجزه ی خلقت و حیات از آن دو سر زده اند در سینه ی فضا پیش آورد . دو کف دست را در کنار هم گرفت .در یک لحظه ی مرموزی که ندانستم چگونه گذشت ، کوهی از آتش ؛ آتشی دیوانه و گدازان و بی قرار ، در کف دستهای وی پدید آمد . سرش در سینه ی اسمان از چشم ها می افتاد ، رنگش همچون قبل خورشید بود . زیبایی هراس انگیزی داشت ، عظمت وحشیانه ای …

ناگهان ندای خداوند خدا هستی را در سکوت فرو برد . ندا آن را بر کوهها و صحراها و دریاها عرضه می کرد . هیچ یک را از وحشت یارای پاسخی نبود . قامت بلند قله ها همچون فانوس به روی خود تا خورد ، دشت های پهناور دامن فرا چیدند ؛ دریاها پا به فرار نهادند ، همه از برداشتنش سر باز زدند ، من برداشتم ، ما بر داشتیم!

خداوند خدا در شگفت شد ، پیش رفتم و در برابر چشمان وحشت زده ی ملکوت آن کوه غضبناک آتش را از دست خداوند گرفتم و خداوند خدا در حالیکه بر چهره اش گل سرخ شادی می شکفت و شهد محبت از لبخند زیبای لبانش می ریخت گفت:

آه! که چه سخت ستمکار نادانی!

هبوط

عشق های بزرگ،نه عشق های شدید!

نویسنده الهه در فروردین ۴م, ۱۳۸۹

” در زیر  این آسمان  ، این انتظار چیست که روح را بیتاب خویش کرده است ! در تاریخ این عطش چیست که هرگز در روح های سیراب فرو نمی نشیند؟

روح های مهاجر چرا آرام نمی گیرند؟

عشق و عصیان دلهای بزرگ را چرا رها نمی کند ؟

بانگ آب خاطره ی دور کدام زندگی ، کدام آبادی را در ما بیدار می کند ؟

دل های بزرگ و احساس های بلند عشق هایی زیبا و پر شکوه می آفرینند . عشق هایی که جان دادن در کنارش آرزویی شور انگیز است اما کدام معشوقی مخاطب راستین چنین عشقی تواند بود؟

این عشق ها همواره در فضای مهگون و جادویی اسطوره و افسانه سرگردانند و در دل کلمات شعر و در حلقوم ناله های موسیقی و در روح ناپیدای هنر ها و یا در خلوت دردمند سکوت و حسرت و خیال و تنهایی چشم به راه آمدن کسی که می دانند نمی اید!

راستی چرا عشق ها راست اند و معشوق ها دروغ؟  وانگهی عشق مگر نه بی تابی شور انگیز دل هاست در جستجوی گمکرده ی خویش؟

من از عشق های« بزرگ »می گویم ، نه از عشق های «شدید» . از نیازیکه زاده ی «بی اوئی» است نه احتیاجی که ، فقر «بی کسی»! . هراس مجهول ماندن ، نه درد «محروم بودن» . عشقی که خبر می دهد ، روح را از اشتغال های کور روزمره ی آب و نان نام و ننگ های حقیری تنها ارزششان آن است که همه ارج می نهند و فهمیدن را تنگ و تاریک می کنند  به در می کشد و از لذت های رنگارنگ نشخواری و تلاش های مورچه وار تکراری که زندگی کردن و بسر بردن را می سازد ، معاف می کند و به بودن که در جستجوی مائده های گونه گونه ای که بر خاک ریخته تکه تکه شده است وحدت می بخشد و در میان این گله انبوهی که رام و آرام میچرخند و با نظم یکنواخت و ابدی بر پشت زمین روانند ناگهان همچون صاعقه بر جان یکی می زند و نگهش میدارد و بر سرش فریاد می زند که:

«تو! جهان!……عمر»!

مهراوه ی من !

من پرشکوه ترین سرود های عالم را در ستایش تو – ای دختر آفتاب- خواهم سرود.

من پر شور ترین ترانه های عاشقی را که برخوردارترین معشو قان جهان از آن نصیبی نبرده اند برایت خواهم ساخت.

ای خوبی خوب ! آئینه ی مهر!

من به سختی و دشواری بسیار پیش از آنکه تو باشی ، سالها پیش از انکه صدای گام های تو در خلوت ساکت عزلت بپیچد ، ان سالها که «چونان کرگردن تنها سفر می کردم»از قله پارناس در یونان افسانه ای بالا رفتم ، دیگران همه در نیمه راه باز ایستادند اما من که در «بودن» خویش کمین تو را داشتم ، که در انتظار تو زندگی می کردم و چشمان چشم به راه تو را در پای آن کوه می دیدم و تو را در پس پرده ی غیب همواره می یافتم ، با تو پیش از تو آشنایی داشتم ، با تو پیش خود گفتگوها می کردم ، به صعودم ادامه دادم خسته و پای آبله و دشوار اما برای تو باید می رفتم چه میدانم مهراوه ی من ، افسانه ی من ! چه میدانم؟

شاید به جستجوی تو می رفتم

پر می شوم  ، پر میشوم ، پر می شوم ، پر می شوم….

و که می داند که پر شدن یعنی چه ؟

پر شدن یک انسان خالی یعنی چه؟

بارش بارانی تندر آسا ، صاعقه زن ، با قطره های سرد و  درشت بر کشتزاری تشنه ، زرد و خشک که در کویری سوخته و ساکت عمری در انتظار باران سر به آسمان برداشته است،

چه حادثه ای است؟

که می داند؟

که می داند ؟           که می داند؟

من  می دانم مهراوه !

من می دانم ای باران تند بهاری ! ای ابر باران خیز اسفندی که دامن پر از بهارت را ناگاه بر سرم افشاندی ! ای ابر سفید سبکبال اسفندی که ندانستم از کدامین افق آمدی؟ از کدامین دریا به نیروی آفتاب دوست داشتن بر خواستی و بر بالای سرم چتر سپید مهر افراشتی و با ناز انگشتان بارانت آن تک درخت خشک بی برگ و باری ا که از قلب تافته ی کویری ساکت و سوخته قامت کشیده بود و سر به دوزخ برداشته بود باغش کردی و در همه ی جنگل های زمین طاق!

من میدانم مهراوه ی من ! من و…. تو نمی دانی و تو نمی توانی دانست

که تو گل نازی که در گلخانه رو ئیده ای و من می دانم که در طوفان روئیده ام که سیلی ها خورده ام از باد و تبر ها خورده ام از هیزم شکنان ، که روئیده کویرم و تنها و تنهای تنها…..

سالها پیش دل من که به عشق ایمان داشت

تا نغمه ی جانبخش تو از دور شنید

اندرین مزرع آفت زده ی شوم حیات

شاخ امیدی کاشت

چشم بر راه تو بودم که تو کی می آیی

بر سر شاخه ی سرسبز امید دل من

که تو کی می خوانی؟

هبوط

سلمان پاک

نویسنده الهه در آذر ۳۰م, ۱۳۸۸

«سلمان از خانوده ی من است ، از من است …»

از ان روز که مسلمانان این حدیث را از پیغمبر شنیدند دیگر هیچ کس نگفت «سلمان فارسی» همه به او می گفتند «سلمان محمدی» چه، یک تن شک نکرد که او عجم نیست همه یقین کردند که او خویشاوند پیغمبر است و نیز می دانستند که چگونه هویشاوندی است و چگونه خویشاوند پیام آور شده است . شگففت اینکه با این همه کسی احساس نکرد که چرا چنین شد ؟ و سلمان درپیغبر چه می دید ؟ سلمان این شاهزاده ی نازپروده ی ایرانی این زاده ی پاک اهورایی زندگی و افسانه ای زیبا دارد . همچون بودا ، شهر و خاندان و نعمت و راحت را رها می کند و بی قرار و سراسیمه در راه ها و شهر ها و مذهب ها و ملت های گوناگون آواره می شود ، همه جا سر می زند ، همه جا می گردد ، همه جا می جوید ، تاریخ حکایت می کند که او سالها در جستجو بوده است ، انتظار می کشیده است و در پی مذهبی که روحش را سیراب کند و در جستجوی پیغمبری که دل بزرگ و پر توقعش را آسوده سازد ، بسیار جاها گشته و بسیار کسان را دیده است ، دین اجدادی و خانوادگیش ، مزدکی ، او را بسنده نبوده است ، مذهب زرتشت گرفته است و ندای راستی و پاکی و روشنایی را درون آتشکده ها شنیده و خود بدانسو کشانده است و پس از چندی دریافته است که این آتش و این آتشگاهی که او را گم کرده است نیست ، آتش این آتشکده ها از هیزم و پیه و نفت است و آتش او آتش دیگری است ، او از این اتش گرم نمی شود ، آن را رها می کند و سر به کوه و بیابان ها می گذارد و در راهی ناگهان صدای دلنوازی می شنود ، در پی آن می دود و میبیند که آوای نیایشی است که از پنجره ی کلیسائی در فضا طنین می افکند ، آوائی آسمانی از عشق ومحبت و پارسائی حکایت می کند ، بدان دل می بندد و در برابر کشیش مذهب عیسی زانوی تسلیم به زمین می نهد و اوراد کتب مقدس را در زیر غرفه های کلیسا زمزمه می می کند و روحش را از آرامش و صفا و خلوص ومحبت سرشار می سازد و چندی بر ان می گذرداما،

اما روح و بیقرار و تشنه او جائی ارام ندارد . درهمان حال که اهنگ کشدار سرودهای مقدشس کلیسا از روزنه ی گوشش بدرون جانش می ریزد و او را نوازش می دهد این احساس از عمق نهادش ، از درون پرده های نهفته قلبش با صدای آهسته ولی تلخ و پی گیر و درد آلودی او را بخود می خواند که نه این صدای ان گمشده ی من نیست ، این آنچه مرا سالها بدنبال خود می دوانده نیست ، این انچه می خواستم نیست ، این صدا صدای او نیست ، من او را ندیده ام ، چهره ای او را ندیده ام ، صدای او را نشنیده ام اما می دانم که در نخستین دیدار او را خواهم شناخت ، در انبوه خلایق او را  خواهم یافت ، صدای او را تشخیص خواهم داد ؛ این صدای او نیست این ، او نیست ، این را می دانم …

اما نیاز آنگاه که آدمی را تسخیر می کند  ، آگاهی خویش را تا آنجا که بتواند کتمان می کند .احساس تا آنجا که دیگر نتواند سراب  را باور کند.

کشمکش چندی پنهانی در درون سلمان بر پا بود و در پایان ، تاریخ ، ناگهان با چشمانیکه از تعجب باز مانده بود ، دید که سلمان ، این که چندی پیش با کلیسا پناه آورده بود و چنان گرم و گیرا سرود می خواند ، اکنون ناگهان از پنجره ی کلیسا خود را بشتاب بیرون انداخت و سر به بیابان ها نهاد و باز در سینه ی صحرا های بی فریاد گم شد و گم شد و دیگر از او نشانی نبود ، رد پائی نبود ، خبری نشد ، کسی از او سراغی نداشت…

سالها گذشت و گذشت و تاریخ ، این خبر نگار کنجکاو و پرتلاش و خستگی ناشناسی که همهی جهان را همیشه پرسه می زد و هر جا خبری هست حاضر است و در هر گوشهای از زمین حادثه ای رخ می دهد خود را هر کجا که باشد بشتاب می رساند اکنون به مدینه آمده است ، اینجا خبر ها است ، مردی پس از پانزده سال تنهائی و انزوای در غار حرا و تفکر در خلوت خاموش شبهای ستاره باران آسمان کویر بر دامنه کوه آمده است و پیام آورده است و با جانی که از آتشی مرموز شعله گرفته است ، و با اندیشه ای که از پیام های اسرار آمیز آسمانی بارور است ….

و تاریخ به این مرد می نگرد به اینکه پس از ۱۵ سال عزلت در غار تنهایی بزرگ و دردناک خویش اکنون آمده است و چهره اش تافته از سوز درون ملتهب و مرموزش ، دست و پایش مرتعش از زلزله ای که بروح بی انتهایش افتاده و فریاد می کشد : ای مردم ! بت های خویش را بشکنید ! از این لجنزار زندگی عفن و روزمرگی پلید و بیدرد و پست بدرائید ، پرواز کنید ،

این دل آسمان ، این بام بلند آرزوهای بزرگ ، این خدای پرشکوه که جامه ی آسمان را در بر دارد و اشکهای ستارگان را بر گونه و با چشم خویش خورشید ، شما را هر روز می نگرد تا از شما یکی از این مرداب برآید و بسوی او پر کشد !

ای مردم در میان شنا کیست که پیام مرا بشنود ؟

ای مردم سینه ی من گنجینه ی پنهانی صد ها پیامی است که در تنهایی ساکت ۱۵ سال ریاضت ، عبادت و تفکر در غار ، در دل کوهستان ، در قلب شب های درازی که همه در بستر های آرام خود خفته بودید و من بیدار بودم ، در زیر مهتاب های هر شب ، در گفتگوهای پنهانی خویش با ستارگان خاموش ، بر روی هم انباشته ام ، بر روی هم نهاده ام و اکنون فشار طاقت فرسای این آیات سنگین و دردناک و سنگینی خفقان آور این پیغام های بسیاری که برای گفتن بی تابی می کنند و چنان به خشم بر دیوارهی سینه ام می کوبند که استخوان های ناتوانش به فغان می آیند …

ای مردم کیست که اندکی از بار سنگین و سوزانی که جانم را بستوه آورده است بر گیرد؟ با سرانگشت احساس خویش کمی از آن بردارد و بر دوش جان سبکبار خود بنهد ؟

مرا اندکی سبکبارتر کند ، من اکنون ، در زیر فشار این همه حرف ها و پیغام ها و درد ها و نیازمندیها و گفتن ها و فهمیدن ها و احساس کردن ها مرد ناتوان و بیماری را می مانم که کوهی بر سرش ریزش کرده باشد و خروار ها تخته سنگ و سنگریزه بر سینه اش افتاده باشد و او که در زیر این  آوار ، احساس می کند که مرگ دردنکای که شتابان بسویش می دود در یک قدمی  او است و او که تنها سرش از زیر این توده ی سنگین بیرون است شما را به خویش می خواند ،

ای مردم ! از میان شما کیست که مرا از زیر این آوار بی رون کشد ؟ کیست که این صخره های عظیم و تخته سنگ های بی رحم و سنگین را با بازوان مهربان قلبش ، با دست های نیرومند فهمش بر دوش خویش کشد ؟ نمی گویم همه را اندکی را !

در میان شما کسی نیست که بیاری من بشتابد؟

اما هیچکس قدم پیش ننهاد ، پیغمبر ، درمیان ، تنها فریاد می کشید و بخود می پیچید ، صدایش گرفته بود و چهره اش خسته و شکسته شده بود و قومش ، مهاجران و انصارش ، قریش و بنی هاشم و حتی بنی عبدالمطلبش همچنان ایستاده بودند و او را می نگریستند ، می ستودند ، مباهات می کردند ، به! به به! به ! به به به! عالی است ! عرب چنین مردی به خود ندیده است! و مرد همچنان : ای مردم ! از میان شما …؟ پیام مرا ….. رنج مرا…..

و تاریخ همچنان از دور می نگریست و با لبخند پنهانی و تلخش می نگریست و زیر لب بدرد می گفت : پیغمبری اولوالعزم ، صاحب کتاب و رسالت ! و در میان انبوه امتش این چنین غریب ! در میان انبوه قومش اینچنین بی گانه ، در انبوه خاندان و عشیره اش این چنین  تنها ! و در میان گرم ترین و متعصب ترین مومنانش این چنین مجهول!

پیامبری معجزه اش کتاب و امتش امی! شترداران دلال پیشه سازندگان گور برای دفن زنده ی دختران خویش ! که یعنی حمیت ، یعنی غیرت!

ناگهان!

تاریخ بر خود لرزید ! نا گهان چه می بینم ؟ برخاست ، سر کشید ، نزدیک آمد ، با گام های کنجکاو و مرتعشی نزدیک آمد ، تند تر کرد ، به میان مهاجران و انصار آمد ، جلوتر آمد ، در صف مقدم یاران ، یک قدم جلوتر ، به طرف جلو خم شد …

چه می بینم ؟ این کیست ؟ این مسافر کیست ؟ این عرب نیست . چهره اش به روشنایی سپیده است ، پیشانیش باز ، سیمایش غبار راه گرفته ، چشمانش رنگ بر گشته، خسته ، کوفته ، تشنه، بیتاب….. پیداست که از سفری دور می آید پیداست که سالها آواره بوده است …. پیداست که از کویری سوخته می رسد .

اِ ، این چهره را می شناسم ! او را دیده ام ….این همان…در کنار آتشکده …ها… در آن کلیسا….که از پنجره ناگهان بیرون پرید ….

اِ … این سلمان است !

و بعد سلمان ماند ، در نخستین دیدار ایمان آورد و دیگر تا پایان عمر آرام گرفت و «سلمان منّا»نام گرفت و صاحب سر «پیام آور » شد و محمد با او خود را در انبوه  مهاجران و انصار ، آن کوه سنگینی که بر سینه اش آوار شده بود سبکتر احساس می کرد چه، سلمان بخشی از آن را خود بر دوش جانش گرفت ، هرگاه دردها بر جانش می ریخت سلمان را فرا می خواند و در چشم های آشنای او ناله می کرد در گفتگوی با او فریاد می زد و آسوده می شد

خدا برای تنهائیش آدم را آفرید

محمد سلمان را یافت

و علی تا پایان حیاتش تنها ماند

 

 


کپی رایت طعمه ی آتش. قدرت گرفته از وردپرس طراحی از پوسته های وردپرس ترجمه از متابلاگ