از نامه پدری به دخترش

نویسنده الهه در مرداد ۱م, ۱۳۸۹

نوشته ی تاگور

این چگونه سوگندی است؟ چرا همیشه منم که به فداکاری نیازمندم؟ چه کسی فداکاری می کند؟ چه کسی محتاج گذشت است ؟ اگر بنا است که عواطف انسانی باید قربانی منافع مادی گردد چرا مظهر نخستین تو باشی و دومین من؟ مگر تو از من بهتری ؟ مگر تو از من به این دین مؤمن تری؟ مگر تو صبرت از من بیشتر است ؟ مگر من از تو دنیا پرست ترم؟ مگر آنگاه که حقیقت و مصلحت با هم مغایر شدند حتما این توئی که اولی را و این منم که دومی را باید بر گزینم؟

از این سوال های رنج اور بگذریم.

اما سؤال های دیگری باز به من هجوم می آورد : از آنجا که خواستن یا نخواستن مطرح است ، سفارش ، خواهش، دستور یا پیشنهاد معنی دارد و بع جا است. اما در جایی که سخن از توانستن و نتوانستن است این کلمات همه معنایش را از دست می دهند. به کسی که زندانی است و در زندان نیز به زنجیرش بسته اند سوگند دادن که به خاطر من که در این شهرم ممان و اگر جای دیگری آزادتری آنجا را انتخاب کن سوگند خنده اوری است ، بلکه گریه اوری ! که او مگر نمیداند من چرا اینجا مانده ام ؟ که او مگر نمی داند که نمی توانم بروم؟ که این سوگند دادن که برو جز انکه زنجیر را به یادش آوری و نمیتوانم را به او بنمایی چه سودی میتواند داشت؟

دخترم اگر برای دنیای یکی دین دیگری قربانی شود ، برای مصلحت یکی حقیقت دیگری پایمال شود من بدین فداکاری شایسته ترم که تو بر دنیا شایسته تری و صلاح تو از صلاح من بایسته تر است .

پدری و دختری در سفر خویش به شهری رسیده اند که ناچار یکی شان باید فدا شود تا دیگری ازادی خویش را بدست آورد و اگر نه هر دو را خواهند کشت. در اینجا همه ی مردم جهان ، مسیح و بودا و سقراط و محمد و زرتشت و کنفوسیوس همه یک کلمه اند که پدر باید زندان و شکنجه را بپذیرد تا دخترش رها شود ، تا او بتواند «باشد و زندگی کند»

دخترم اگر روزی برسد که یکی از ما می بایست راه زندگی خویش را بی دیگری انتخاب کند آن تو خواهی بود که زندگی و آزادی تو ‌آرزوی من و زندگی من بوده است . این پدر است که دخترش را به دل سوگند می دهد ، به فریاد از او می خواهد که « هر راهی را که برایت بهتر است ، بی آنکه به من و سرنوشت من بیندیشی ، پیش گیر ! که فرزند با پدر آغاز می شود و پدر در فرزند پایان می یابد و این است که مرگ پدر در حیات فرزند حادثه ای طبیعی است ، رنجزا است ولی طبیعی است و چه خالی و مضحک و زشت است «ماندن» پدر پیری پس از مرگ فرزندش »!

خدا ، طبیعت و همه ی چشم ها عادت کرده اند که فرزندی را ببینند که از قبرستانی با چشم هایی گریان بر دفن پدرش به « خانه » باز می گردد اما هرگز بر پدری نمی بخشند اگر او تنها راه خانه و سامان خویش ببینند.

پدر و فرزندی که در یک خانه با هم زندگی می کنند ، هرگاه که هنگام جدایی می رسد این فرزند است که پدر را می گذارد و می رود . هرگز پدری از فرزندش جدا نمی شود . اگر بناست که این دو از هم جدا شوند و یکی شان ، دور از دیگری ، در پی زندگی و سامانی برای خویش بیرون اید کدامیک باید بماند و کدامین باید برود؟

آسمان و ستاره ها و برگ برگ درخت ها پدر را به سخریه می گیرند اگر دخترش را در خانه تنها بگذارد و خود.

چقدر دوست داشتم کخ می امدی و بر دامنم چنگ می زدی و از من به تمنا به دستور ، به اجبار می خواستی که پدر ! مرو! بمان! مرا تنها مگذار ! رنج ها را به خاطر من تحمل کن ، تو نباید از من دور شوی .

و آنگاه من می دانستم  که چرا می مانم و میدانستم که چرا تحل می کنم و آنوقت این سختی ها برایم چه لذت بخش می بود و آزارها چه تسلیی همراه داشت!

چقدر دوست داشتم می امدی و بر دامنم چنگ می زدی و از من به تمنا ، به خواهش ، نه بی تمنا ، بی خواهش ، فقط می گفتی که : پدر ! برو اینها مرا آزار می کنند ، دشمان تو ، حسودان تو، آنها که نمی توانند خانواده ای را اینچنین خوشبخت ببینند ، آنان که چشمان احول کم سویشان را نمی توانند در قلب خورشیدی فروزان و پر شکوه اینچنین که در ما طلوع کرده است بگشایند، آنها دینشان ، عشقشان و خدایشان نیز برای چیزی است ، ابزار کاری ، راه مقصودی و پول معامله ای است ، پرستشی بی برای و پیوندی بی چا در فهمیدنشان ، در باورشان و در صبرشان نمی گنجد مرا مدام شکنجه می کنند ، مرا مدام می آزارارند ، من در خطرم ! زندگیم در هلاک است ، برو! ممان که هر دومان را می کشند ، پدر ! برو تا هر دومان بمانیم ، برو که اینچنین بهتر است …

ؤ آنگاه میدانستم که چرا می روم و می دانستم که چرا تحمل می کنم و آنوقت آن سختی ها که از بی توئی خواهم دید برایم آسانتر می شد و آزارها برایم تسلیتی به همراه داشت.

اما… تو هیچکدام را نگفتی …کمکم نکردی ، نه در ماندنی بدین سختی که بدان گرفتارم و نه در رفتنی بدان هولناکی که در پیش دارم !

و تو بدتر کردی ، سخت تر کردی هم ماندنم تلخ تر و بی امید تر شد و هم رفتنم بی شورتر و بی تسلیت تر!

اگر چنان می گفتی می ماندم و تحمل می کردم که تو گفته بودی که بمان و این مرا در آزارها شکیبا می کرد و می رفتم و صبر می کردم که تو گفته بودی که برو و این مرا در غربت نیرو می داد که به هر حال ، برای کسی که عزیزترین من است و من در کارش عاجزترین بوده ام اکنون کاری می کنم و این چه خوب است!

و حال… چه بگویم؟

اگر بمانم ، مانده ام تنها به خاطر آنکه دلم خواسته است و اگر بروم رفته امتنها به خاطر اینکه عقلم خواسته است و در این هر دو راه خودم هستم و خودم تنها ! در این هر دو جا هستم اما نه برای کسی ، برای خودم! و چه زشت و سرد و بی شور است زندگی کردن برای خویش ، بودن برای خود ! و چه سخت است! رفتن بهتر است که در زندگی ِ عقل تنهایی سخت نیست و ماندن بد است که در زندگی ِ عشق نیز تنها بودن سخت است.

خوب نیست به خویشاوند خود گفتن که تو آزادی ! که تو مسئولیتی نداری ! که من از تو انتظاری ندارم ، که تو تنها در فکر خود باش ، هر کاری برایت بهتر است بکن، که من از تو هیچ نمی خواهم ، که تو برای خودت باش ، که من هیچ بندی بر تو نمی نهم، که قید بودن خویش را از دلت بر می دارم…چه لطف سرد و بدی است که کسی به همسرش بگوید : عزیز من ! من از تو صمیمانه می خواهم که هر وقت دیدی بهتر است برای شام نیائی در رستوران غذا بخوری ، هر وقت دیدی راحت تری توی هتل بخوابی ، به مسافرت بروی، اگر خواستی ، بروی در شهر دیگری زندگی کنی ، من تو را مجبور نمی کنم ، من سعادت تو را با دل خودم نمی آمیزم ، تو را به خودم مقید نمی کنم.

مگو میخواهی بمان ، میخواهی برو ! میدانم چرا می گویی، می فهمم ، اما نمیخواهم بفهمم. لعنت بر این فهمیدن بد سنگین! من از فهمیدن آن بیارم، چگونه ان را می توانم تحمل کنم ؟ برای فرار از فهمیدن آنچه در سوگند تو بود به هر کاری دست می زنم حتی به بد فهمیدن آن ، حتی به بد معنی کردن ان ، حتی به بد گفتن بسیار خوب ! همین کار را می کنم ، می روم، این بهتر است ، اگر بهتر نبود …(دلم نمی آمد بگویم) .

به هر حال هر دو می کوشیدیم تا خود را به « آخرین قربانی » برسانیم . آخرین قربانی کیست ؟ برای من تو ، برای تو من!

دیدی که نخستین بار من بودم که گفتم تو را هم قربانی خواهم کرد . و نخستین بار تو بودی که توانستی مرا هم قربانی کنی؟

تو زود تر از من به اخرین فداکاری رسیدی ! و من با اینکه زودتر از تو گفتم اما هنوز نرسیده ام ! آخرین فداکاری نشانه آخرین قله اوج دوست داشتن . و تو نشان دادی که مرا از خودت نیز بیشتر دوست میداری و نشان دادی که خود را از عشق به دوست داشتن کشانده ای و دوست داشتن از عشق برتر است . و من نشان دادم که هنوز تو را برای خودم می خواهم

. هنوز در عشق مانده ام  ، و نشان دادم که آنچه از آن ، آن همه دم میزدم همه حرف بود . هنوز نمی توانم تو را از خواستنم ، دلم بیشتر بخواهم . هنوز از قربانی کردن تو در خویش عاجزم.

تو نشان دادی که در آنچه من بهتر از تو حرف می زنم تو بهتر از من عمل توانی کرد. و در آنچه هر دو میخواهیم تو میتوانی و من نمیتوانم . تو مرد ِ کرده ای و من مرد گفتار، عشق

خودپا است و معشوق را برای خود میخواهد و دوست داشتن  دوست خواه و او را برای او دوست می دارد. چه تنگنای سختی است . یک انسان یا باید بماند یا برود و این هر دو اکنون برایم از معنی تهی شده است و دریغ که راه سومی هم نیست.

اگر من هم بتوانم تو را بیش از خود دوست بدارم آسان تر می شد ، آنگاه هر دو خود را برای یکدیگر فدا می کردیم اما امروز تو به دوست داشتن رسیده ای و من هنوز در عشق مانده ام و دوست داشتن و عشق در کنار هم رنج می برند . یکی در اوج اخلاص و گذشتی خدائی و دیگری در حضیض خودخواهی و عجزی انسانی ! یکی پرومته ی در زنجیر به خاطر انسان و دیگری انسان گرم و روشن از اتش پرومته! چقدر غرور پرومته ، در یخچال های سیاه تنهایی قفقاز سیراب می شود و چقدر غرور انسان در محفل راحت و «بهتر» ی که از اتش او گرم و روشن شده است می شکند!

برگرفته از کتاب گفتگوهای تنهایی دکتر شریعتی

راستی که دوست داشتن چقدر سخت است!!

نویسنده الهه در فروردین ۲۳م, ۱۳۸۹

-          به من اطمینان داری ؟

ایمان  داری ؟

یا هنوز همچون کسی که به یک پرده تکیه کند خود را در کنار من می بینی؟

-          نه تو را الان یک کوه بلند و مهربان می بینم ،تو خیلی خوبی ، هیچ وقت تو را مثل این لحظات با خودم مهربان و نزدیک و محرم احساس نمی کرده ام ، حالا احساس میکنم که دوست داشتن از عشق برتر است ، تو مرا دوست میداری اما من هم به تو عشق می ورزم باید هم همینطور باشد ، تو را یک حامی احساس میکنم ، یک حامی مقتدر و دوست ، مرا در حمایت خودت بگیر ، خیلی میترسم ، نمی دانم چرا مرتبه این جور شده ام آن سال ها دور از تو چنین می شدم ، هر وقت پیش تو می آمدم ،چند لحظه ای ، چند کلمه ای با تو بودم ،آرام می شدم … اما حال باور کردنی نیست . از همه وقت بیشتر عذاب می کشم .

ماشین را نگه دار کمی بریم بیرون نمیتونم طاقت بیارم. نمیتونم.

-          مرد چشمهایش از اشک می سوزد . چه وضع طاقت فرسائی . نفرین بر این زندگی و بر این کشور پوسیده در سنت ها و بند ها ، لعنت بر این جامعه جدائیها و غربت ها ، چه ستمکارند! چه آشنائی ها که پایمال بایستن ها نمی شود! چه خویشاوندی ها که در اسارت بیگانگیها نمی میرد ! چه آسان عشق ها را به چیزی نمی گیرند ، آن را به هر قیمتی می فروشند ، آن را هیچ کسی ارج نمی نهد ، چه می گویم ؟ چه پست مردمی هستند ! دوست داشتن را جنایت می شمارند! کینه مجاز است ، چاپلوسی مجاز است ، نوکری مجاز است ، دزدی و دروغ رایج است ،پول پرستی زشت نیست ، هوس بازی ها و عیاشی های متعفن و کثیف معمول است و آزاد است ، حق کشی آزاد است ، پستی و زبونی و ذلت و تقلب و تظاهر و دشمنی و چرب زبانی و مصلحت اندیشی و صدها پلیدی سگی و خوکی و روباهی مجاز است ،آزاد است مشروع است اما عشق را کسی نمی بخشد ، دوست داشتن را کسی تحمل نمی کند ! آنجا چه خطرناک و وحشت آور است اگر دو انسان هم را براستی دوست بدارند ! دل انسان می تواند مزبله دان هر کثافتی باشد اما وای اگر پای عشق بدان رسد ! روح میتواند خود را به هر پلیدی بیالاید اما وای اگر با دوست داشتن آشنا باشد ! افسوس دو روح میتوانند به هم خیانت کنند ، به هم دروغ بگویند ، هم را فریب بدهند ، به هم تملق های سگانه بگویند ، اما نباید به راستی و پاکی و قداست به هم عشق بورزند ! در آنجا اگر دو چهره در هم خطوط آشنایی و دیرین ، خویشاوندی راستین بخوانند و به هم نیازمند شوند باید هم را کتمان کنند!

-          چه رنج ها که در خویش نیندوختیم ! یک عمر در خویش گره خوردن و سال ها نفس در سینه زندانی کردن و زندگی را ، روح را ، دل را همه در زیر آوار سنگین تقیه پنهان کردن طاقت فرسا است و طاقت فرساتر از آن ناگهان احساس کردن که خفقان ها و تر س ها و تقیه ها و رنج ها و دلهره های دائم هر روزه و هر ساعته و هر لحظه یکباره پایان یافته است ! یکباره غیب شده است و اینک دو زندانی ابد با دست های باز و پاهای باز در دشت های خرم ومهربان و بی مرز دوست داشتن و آزاد بودن و رهائی مطلق ! خوشبختی ناگهانی ، شادی بزرگ ناگهانی و رهائی ناگهانی که همه یکباره سر رسد و دو روح تشنه را ناگهان در قلب دریای زلال مهر ، دریای بزرگ همه خواستن ها ، بهشت همه ی خیال ها رها کردن تحملش دشوار است

شاندل دست راستش را به آرامی بر روی شانه های وی دراز می کند و شانه راستش را می گیرد و با دست چپش شانه ی چپش را و او را از روی دست هایش که بر روی آنها خم شده بود و سکوت کرده بود بلند می کند ، به پشت صندلی به آهستگی تکیه می دهد  ، در چهره او خم می شود ، لحظه ای لحظه هائی !

او را به آرامی و احتیاط و مهربانی به نام کوچکش میخواند . پاسخ شکسته و گرفته و آهسته هائی از لب های ملتهبش بیرون میآید ، دوباره او را کمی بلندتر به نام کوچکش می خواند و صفت مهربانانه ای نیز به دنبال اسمش اضافه می کند و او صورتش را به سمت مرد بر می گرداند ، مرد در حالی که با نگاه های سرشار از دوستیش  او را به مهر و نوازش صدا زد و صفتی مهربانانه بر آن افزود و گفت :

-          چرا تو همیشه در رنج ها تنها به خودت می اندیشی؟ هر جور دلت میخواهد می گوئی و می نالی و می گریی؟

هر گز فکر مکینی دل دیگری هم مبتلاست ،

و شاید درد او سخت تر است ، هرگز ندیده ام که به خاطر او خود را تسلیم رنج نکنی ،

به خاطر او تحمل کنی ،

به خاطر آنکه او با رنج خود بماند با بیتابی و رنجوری خود رنج او را دو چندان نسازی ، او را در زیر بار این همه سختی ها که بر دوشش افتاده است در هم نشکنی ؟

چرا الآن فکر نکردی که من نیز چنین پریشانی طغیانی دشواری در خود سنگین تر و تند تر از تو حس میکنم ، مگر من چوبم ؟ مگر تو نمیفهمی که رنج تو و ناله تو با من چه میکند ؟!

عزیز من ، به من تکیه کن ، من تمام هستیم را دامنی میکنم تا تو سرت را بر آن بنهی ! تمام روحم را آغوشی میسازم تا تو در آن از هراس بیاسائی ، تمام نیروئی را که در دوست داشتن دارم دستی میکنم تا چهره و گیسویت را نوازش کند، تمام «بودن» خود را زانوئی می کنم تا بر آن به خواب روی ، خود را ، تمام خود را به تو می سپارم تا هر چه بخواهی از آن بیاشامی ، از آن برگیری، هر چه بخواهب از آن بسازی ، هر گونه بخواهی ،باشم.

در این لحظه مرا داشته باش !

اگر باز هم سیر نیستی و باز هم نیازمندی و باز هم تزلزل و هراس داری چه کنم ؟

جز افسون و غم که مرا چرا به اندازه ای  که تو میخواهی و نمی یابی ؟ اما این افسون و غمی است که تحملش بر من محال است ، می ترسم مرا وا دارد که بگریزم ،

من اندک بودن خویش را هرگز قادر نیستم احساس کنم اگر در نزد تو ، چهره خود را آنچنان بیابم ، نه به خاطر هیچ انگیزه ای ، حتی پرستیدن تو ، نخواهم توانست لحظه ای درنگ کنم ،

باید حتماً خود را ازنزدیکی تو دور کنم ، تو را اگر در تنهائی خویش به خاطر آورم باز هم خواهم گریخت ، تنها خواهم گریخت ، وحشت آور است ،

من با هر رنجی آشنایم جز رنج حقارت ، درد کم بودن .

و آنگاه تو می مانی و آرزوی من بدرقه ات که…؟ خداوند اندامی بر روح تو بپوشاند هم اندازه تو که در آن بگنجی ، بیارامی…

-          بس کن ، بس کن ، تو داری تسلیتم میدهی یا رنجم ؟ من خود را ماهی یی می یابم که در تو شنا میکنم ، افسوس که الان قادر نیستم تصویری که از تو دارم در کلماتی که شایسته آن است پیش تو رسم کنم …  ناگهان احساس کردم که باید همه عالم منفجر شود و نمی شود ، یک انتظار تند و سختی ناگهان در من بیدار شد ، نمی دانم چه بود ؟ نمی دانم چه می خواستم ؟ فکر میکردم پس چرا پرواز نمی کنیم ؟ پس چرا به جای کلمه از زبانمان آتش، گلوله های آتش بیرون نمی آید؟ پس چرا باز هم مثل «دو نفر»کنار هم نشسته ایم و داریم عادی و منطقی مثل همه انسان ها حرف می زنیم ؟ پس چرا «یک نفر »نمی شویم؟

در هم محو نمی شویم ؟ یکیمان در دیگری نمی میرد ؟ چرا باز هم داریم به هم نگاه می کنیم ؟ پس کو آن دنیای دیگر؟ .. نمیدانم ، به هر حال خوب تر شدم اما تو نفهمیدی.. «میدانم شاید هم فهمیدی، شاید از حرف های تو بود که بهتر شدم..مرسی ، خوب شدم .. اما باز هم مضطربم ..باز هم تلاطم دارم زودتر بریم شهر … زودتر مرا به جاوی برسان!!

-          چه لحظه جاوید و فراموش نشدنی یی! این لحظه برای ابد در مغز ما خواهد ماند ! ساعت ۸٫۵ شب چهارشنبه ی نیمه اکتبر است سال ۱۹۶۹ دارم در اتاق او را ازاد و بی دغدغه و مسلط باز میکنم ، در اتاق ، اتاقمان را !.. آه ! که چقدر این «مان» خوب است ، تا حال هیچ «مان» نداشتیم ، داشتیم اما نمیتوانستیم بگوییم !

-          خوب خیلی خوش اومدید

-          آره ! خیلی خوش آمدم ! خیلی!

-          خوب ، آن حالت دیوانگی ات تو ماشین رفع شد؟

-          آره به کلی اثری هم از آن نیست حالا شد ، دیگر بیخودی بهانه گیری نمیکنم.

-          خوب ، باید ببخشید که این سرو سامان این جوری اتاق و این اطاق و آپارتمان کوچک و کهنه از روی شما خجالت می کشند که نمی توانند از شما پذیرائی کنند ، به قول شاعر

گر خانه محقر است و تاریک          بر دیده روشنت نشانم

به هر حال اینجا هر چه بخواهی شعر فراوان است اگر از مال دنیا دستش خالی است ، آپارتمان را میگم.!

-          اِ چه کتابخانه قشنگ و با سلیقه ای ! چه جوریه ؟ بارک الله ، چه خوش سلیقه !

کتاب عربی هیچی ندارد ؟ همه اش فرانسه است ؟ ها ! اِ این بچه های من ! آخ! قربونشون برم . بچه ها هر سه تا را در آغوش می گیرد و می فشارد رنگش از شادی دیدار آنها تافته است! آنها را با خود بر میدارد و با خودش می آورد کنار میز . مرد چمدان ها را می گذارد یکی توی کمد و یکی زیر تخت ، یکی پشت پرده پنجره ای که به بالکن باز می شود..

و می نشینیم و من به بخار سفید و زیبائی که از روی فنجان تو بر میخیزد خیره می شوم و سکوت می کنم و نمی دانم به چه می اندیشم و تو اندکی به این طرف و آن طرف چشمانت را می پرخانی تا آنکه به روی کراوات من متوقف می شوند و به طرح و رنگ آن می اندیشی که زمینه اش مشکی ایت و بر روی آن چشم های تو گل های آن است و آنوقت متوجه می شوی که این کراوات را من سالهاست دارم و با این که کهنه شده است و بارها شسته شده است آن را رها نکرده ام و ناگهان حکمتی در آن است در میابی و لبخند رضایتی پنهانی بر لبانت می شکفد و در دلت موجی سر می کشد و به من می نگری . و چشمانت از دوستی و یقین و ایمان و اطمینان لبریز می شود و در شگفتی که آنچه تو را به من پیوند می دهد چه نام دارد؟

و خیره می مانی که من در برابر تو کیستم ؟

و آن گاه خود را کلمه ای می یابی که معنایت منم و مرا صدفی که مرواریدم تویی

و خود را اندامی که روحت منم

و مرا سینه ای که دلم تویی

و خود را معبدی که راهبش منم و مرا قلبی که عشقش تویی

و خود را شبی که مهتابش منم ومرا قندی که شیرینی اش تویی

و خود را طفلی که پدرش منم و مرا شمعی که پروانه اش تویی

و خود را انتظاری که موعودش منم و مرا التهابی که آغوشش تویی

و خود را هراسی که پناهش منم و مرا تنهایی که انیسش تویی

و ناگهان سرت را تکان می دهی و می گویی :

نه، هیچ کدام! هیچ کدام این حرف ها نیست، چیز دیگری هست .یک حادثه ی دیگری و خلقت دیگری و داستان دیگری است  و خدا آن را تازه آفریده است  هرگز، دو روح ، در دو اندام اینچنین با هم آشنا نبو ده اند ، نه ، هیچ کلمه ای میان ما جائی نمی یابد … سکوت این جذبه مرموزی را که مرا به اینکه نمی دانم او را چه بنامم چنین جذب کرده است بهتر می فهمد و بهتر نشان می دهد.

***

-           شاندل! تو باور می کنی که ما آنچنان که احساس می کنیم واقعاً با هم ایجا متولد شده ایم ، با هم از آن جنین خفه وتنگ و دردآلود زندگی آن دنیا قدم به این جهان بزرگ و روشن و مهربان گذاشته ایم؟ باور میکنی که ما واقعاً خوشبختیم؟ یعنی خوشبختی آمده است ، پیش ما است و با ما خواهد بود و با ما زندگی خواهد کرد؟ یعنی همان چیزی که همواره در خیال سایه موهومی از آن احساس می کردیم اما حتی سیمایش نیز در خاطره مان نبود ، فراموشش کرده بودیم ، اصلاً او را ندیده بودیم و از آن جز یک نام چیزی نمی دانستیم و اصلاً در وجودش « شک » داشتیم و باور می کنی که آنچه برایمان یک اصطلاح فلسفی یا شعری بود اکنون کنارمان نشسته است ، شریک زندگی ما شده است و وزن آن را و نرمی و لطافت آن را و طعم و بو رنگ و جرم آن را بر روی پوست بدنمان حس می کنیم ، لمس میکنیم ؟ چنین چیزی هست؟ یک رویا نیست؟ یک بازی خیال نیست ؟ من ، شاندل ، باز دارم پریشان می شوم ، مثل اینکه همیشه یک خطری تعقیبمان می کند ، مثل اینکه یک حسود کینه توزی همیشه در کمین ماست ، هر وقت شادی و خوشبختی مان را بیشتر احساس میکنم ، هر وقت احساس می کنم ما با همیم ، من توی اتاق تو آمده ام پیش تو آمده ام  ، با هم تنهائیم ، وحشتم می گیرد ، یک دلهره مجهولی به من حمله می آورد ، بیشتر فکر می کنم آن حسود کینه توز نکند دیگر نتواند این همه خوشبختب ما را تحمل کند و یک کاری بکند ، یک ضربه ای بزند ، نگذارد ما اینچنین بگذرانیم ، نمی دانم آن شیطان کینه توز بی رحم کیست؟ شیطان ، آسمان ، دنیا ، روزگار… هیچکسی ، یک روح مرموز ملعون ، یک نفرین ؟ نمی دانم شاید موهوم باشد اما سایه اش را همیشه روی سرمان احساس می کنم ، بخصوص هر وقت خوشبختب را در اوج می بینم و می بینم که دیگر هیچ آرزوئی نمانده است که چشم به راهش باشم ، رنج نمی کشم ، بیرون از این اطاق چه چیز هست که بدان بیندیشم ؟ هیچ ! جز شبح آن حسود شوم!

-          آره ، من هم سایه شوم او را بر روی سرمان احساس میکنم ، شبحش را پشت سرمان احساس می کنم ، اما یقین دارم او تنها همان سایه است ، فقط یک شبه است و آن سایه زندگی ما در آن دنیای سیاه و حسود و کینه توز و شوم است زندگی یی که دیگر پایان یافته است ، آن حسود کینه توز مرده است ، کم کم سایه اش نیز می رود ما دیگر تحت تعقیب نیستسم ، ما آزادیم ، هیچ جرمی نکرده ایم ، اینجا دوست داشتن جرم نیست ، مقدس است ، پرتوی از روح خداست .

راستی من یک حرفی دارم که اول آن را باید به تو بگویم ، وقتی تو هنوز در تونس بودی و من اینجا انتظار تو را داشتم با خود می گفتم تا تو را ببینم و با هم از فرودگاه بیائیم و به اطاقم بیائی و بنشینیم و با هم حرف بزنیم اولین حرفی که به تو خواهم زد باید این باشد و بعد حرف های دیگر و بعد زندگی ، اما حالا بعد از سه چهار ساعت میگویم ، باشه دیر نشده است ، هنوز حرفهایمان شروع نشده است

-          چی؟ بگید! من هم فکر می کردم که یک حرف بزرگی هست که باید من از تو بشنوم و می دانستم هنوز آن را نگفته ای خیلی دلم میخواهد آن را بشنوم .

-          نه ، شاید آن اندازه که تو منتظرش بوده ای بزرگ نباشد اما گفتنش برای من خیلی لازم است ، جدی است ، تو هم آن را جدی بگیر ، ساده تلقی نکن ، من خیلی دلم میخواهد آن را با همان روحی که می گویم بپذیری ، یعنی احساس کنی و آن این است که : من در این سه چهر سال تو را خیلی رنج دادم ، خیلی از دست من عذاب کشیدی ، تو را خیلی آزار دادم ، میخواهم الآن قلباً عذر خواهی کنم ، مرا ببخش ، دیگر هرگز تو را اذیت نخواهم کرد ، دیگر از من رنج نخواهی برد ، قول می دهم.

(شاندل ، چهره اش از غم بر افروخته می شود و چشمهایش از اشک برق می زند و صدایش می لرزد وChapelle  سرش را پائین می اندازد و لبخندی شگفت اما آرام و کم رنگ بر لب دارد و نگاهی به شاندل می دوزد و بلافاصله چشمهایش را به زیر می افکند و خاموش می شود .

لحظه هایی هر دو سکوت می کنند ، خاطرات و تلخی های سال هائی را که گذرانده اند بر سرشان هجوم می آورند .سکوت طولانی می شود شاندل از اثری که این سخن در شاپل گذاشته است به شک می افتد ، او چه حالتی دارد؟)

-          ها… مرا می بخشید؟ به هر حال دیگر رنجی نخواهد بود ، آنچه بود…

-          نه ، هرگز انها را نخواهم بخشید ، هرگز آنها عزیز ترین سرمایه های من اند، آنها بودند که مرا این همه به تو نزدیک کردند ، آنها بودند که تو را در اعماق روح من فرو بردند و مرا با تو پیوند دادند، هر کدام از آنها بندی است که مرا با تو ، تو را با من بسته است . آنها خیلی برای من عزیزند ، آنها مرا سوزاندند ، گداختند ، ذوب کردند ، صیقل دادند ، ناب کردند، ساختند، عوض کردند، آنها مرا خاکستر یک عشق بزرگ کردند ، یک شعله خالص آتش کردند ، مرا در تو پختند ، تو را درمن ریختند ، آنچنان که فولاد مذابی در قالبی می ریزند ، نمی توانم بگویم چه کردند ؟ چقدر آنها را دوست دارم ، چه نعمت هایی بودند ، زیباترین خاطرات زندگیم رنج ها و دلهره ها و آزار ها و تب و تاب ها و درد هائی بوده است که تو به جان من می ریختی ، چقدر از تو ممنونم ، آنها را بیشتر از نوازش هایت دوست دارم … میدانی میخواهم چه بگویم؟

-          بریم کمی بیرون تو خیابان ها قدم بزنیم ، دارد مشکل می شود ، تحمل یکدیگر برایمان سنگین شده است ، هنوز جرأت نیافته ایم که در مقابل هم قرار بگیریم  ، هنوز با هم روبرو نشده ایم ، از ترس چنین حادثه ای است که من هماره شلوغ می کنم ، حرف های دیگر و چیزهای دیگر را به میان می ریزم تا خودمان در آن ها گم شویم و درست روشن به چشم هم نیائیم … دیدار عریان روح یکدیگر ، تحمل پذیر نیست ، تو چه بی باکانه خودت را نشان دادی ، باید کم کم بدان عادت کنیم ، یکباره نمی توان با هم بود ، باید جرئه جرئه از هم بنوشیم … یک جور دیگری شد ، دیگر حرف زدن از هر چه جز خودمان محال است ، تو هرگونه فزیبی را گرفتی ، دیگر مجال گفتن از سیب های گلشائی نیست.

-          دیگر بس است ، باید بگوئیم ، من دیگر تاب ندارم ، باید با هم آشنائی بدهیم ، باید هم را اعتراف کنیم ، من نمیدانم باید چه بگویم ، باید چه بگوئیم ، چه حرف هائی است که باید از تو بشنوم اما می دانم که دریای حرف ها و حرف ها و حرف هائی که در پس این سکوت سنگین چشم انتظار گفتن اند طغیان کرده اند ، من دیگر تحملش را ندارم ، از آن دیای آتش های مذاب ، از آن کوه آتش فشانهای دیوانه که به بند کشیده بودند و تو برایم حکایت کردی بگو ، گفتی آن دریا را در کوزه نمی توان کرد ، گفتی از آن جرعه جرعه آب نمی توان برداشت ، گفتی همه آن اقیانوس آتش مذاب یک حرف است یک حرف پیوسته … از آن دریا بگو ، گفتم که من تشنه آب نیستم ، آب سرد خوشگوار تگرگی نمی خواهم ، من تشنه آتشم ، آن اقیانوس را در جانم سرازیر کن ، … خاموشی تو در کنارم بیشتر مرا میگدازد …من دیگر تحمل ندارم ، آن زندان بزرگ را بشکن .. من دیوانه دیدار آنهایم … من دارم باز آتش می گیرم ، یک لحظه سکوت نکن که خفه می شوم ، یک کلمه از سیب نگو که دیگر طاقت ندارم ، من خیلی مریضم ، باید مرا مواظبت کنی ، دیگر توقع نداشته باش که باز هم کمرم را در زیر بار این کوه سنگین سرد و ساکت خم نگه دارم و صبر کنم ، استخوانهایم در هم شکسته است بگو! نمیدانم چگونه باید حرف بزنم ، چه باید بکنم که تو بفهمی حالم خوب نیست که باید آن انفجار این کوه را از روی سینه ام به زمین اندازد و خورد کند!

-          خیلی خوب خیلی خوب خیلی خوب… حیف که تو حالت خوب نیست ، اگر نه من خیلی احتیاج داشتم که اقلاً تا یک ساعت ، دو ساعت مرا دلداری بدی، با من مدارا کنی ، نمیدونم چرا اینجوری شد ، جکجمه ام می خواهد بترکد ، چشمهایم درد می کند دلم پر شده است … احساس می کنم نزدیک است تمام رگ هایم شکافته شوند ، تمام اعصابم سر از هم بردارند و گسیخته شوند .

آه! این دست های تو ! چقدر نرم و شکننده اند !

برای حرف زدن های نرم و خوب و شاعرانه خوبند! می ترسم ! دلم میخواهد چنان بفشرم که در دستم له شوند ! اه! این انگشت های ظریف و ترد ! چه معصوم و زیبا و خوب اند ! چقدر گرمای دست های تو مهربان است ! آنها را می گذارم روی پیشانیم ، شقیقه هایم چنان می زنند  که گوئی اکنون می خواهند ، سر باز کنند ، بترکند ، دست هایت را می گذارم روی چشمهایم ، خیلی می سوزد ، مثل اینکه از حدقه دارند بیرون می پرند آنها را بر روی مردمک چشمهایم فشار می دهم ، راحت تر می شوم ، آرام تر می شود اینها چه حالتی است ! چه روحی در این دنیا چنین پریشانی های سختی داشته است! کمی حرف های سبک تر بزن ، کمی عادی تر باش … تسلیتم بده ! چقدر به تو احتیاج دارم ! کیست که در این دنیا بتواند به من کمک کند؟ تو خیلی نیرومندی ! این دست ها ، این پنجه ها می توانند دهانه یک آتشفشان مخوفی را که آتش های مذاب در سینه اش سر برداشته اند و هزازان انفجار در درونش یکباره طغیان کرده اند ببندند ، آنرا آرام کنند… سنگ ها دارند ذوب می شوند ! و میدانی ، من هرگز در سراسر عمرم حتی یک لحظه از درد خویش سخن نگفته ام ، همه رنج ها را خورده ام و لب بسته ام ، همه نیازهای پنهانی ام را در خود فرو خورده ام و حلقومش را فشرده ام و خفه کرده ام ، ضعفی که در نالیدن احساس کرده ام و حقارتی که در نوازش شدن می دیده ام همیشه مرا وادار به سکوت کرده است و حتی تظاهر به بی نیازی و بی دردی و قدرت! هیچ کس خبر ندارد که در پنهانی های روح من چه التهاب ها به بند کشیده شده است ، چه گریستن ها در قلبم عقده کرده است ، پیش تو چنین احساس نمی کنم اما کسی که عمر را در سلول تاریکی گذرانده است دشوار است که ناگهان چشم در چشم خورشید تند و عریان سحر باز کند ، من نمیتوانم اینجا بشینم بیا بریم بیرون ، بریم کمی تو یه کافه بنشینیم ، کمی موزیک گوش بدیم ، آدم ها را تماشا کنیم ، جاهای دیدنی را به تو نشان دهم ، از آنها حرف بزنم ، راحت تر است ، پاشو..پاشو بریم.

-          من نمی رم حوصله قدم زدن و تماشا کردن ندارم ، خسته ام ، …پس حرف نمی زنم ، هیچی نگو ، همین جا هستیم.

-          بیا حرف دیگری بزنیم که هم خوب باشد و هم راحت باشد..

-          خیلی خوب هر چه دلت میخواهد بگو

***

-          چه شکنجه ای به نام زندگی کردن ! من در تونس خیلی رنج می بردم، با هیچ کس نمی جوشیدم ، دنیایی داشتم برای خودم، آدم ها همه دنبال چیزهایی بودند و من دنبال چیزهای دیگر … قاطی همه بودم و با هیچ کس انس نمی گرفتم، خیلی احساس تنهائی می کردم، احساس مجهول ماندن ، احساس غربت، خیلی سخت می گذشت تا حادثه ای ، تصادفی می توانست اتفاق نیافتد اتفاق افتاد ، تصادف عجیبی ! در میان آن همه قیافه های بیهوده که مرا با هیچکدام کاری نبود ناگهان چهره ای آشنا ظاهر شد ، او مرا تشخیص داد ! من کم کم با او آشنا شدم، فهمیدم که از جنس من است ، ظاهرا شبهاتی به هم نداشتیم ، اما خیلی رگه های همانند در روح ما وجود داشت ، خیلی رنج ها و نیاز ها و دلهره ها و خواستن هامان شبیه هم بود ، حرفمان یکی بود ، هر چچه از او می شنیدم هم آنها بود که همیشه با خود می گفته ام ، هر چه من می گفتم احساس می کردم همان هاست که او هم اندیشیده است، در آن تنهائی این آشنائی چه غنیمتی بود ! کم کم به هم انس بستیم و به هم محتاج شدیم ، احتیاجی سخت جدی و بی تاب، کم کم احساس کردیم برای زندگی تحمل کردن باید هردومان باشیم ، اگر هر کداممان نمی بودیم زیستن و بودن سخت و سیاه می شد ، اصلا ممکن نبود ! چقدر لازم بود هر روز هم را ببینیم ، برای راحت نفس کشیدن ، برای تحمل کردن ، برای گذراندن آن شبها و روزهای بیهوده سخت می خواستیم هر روز لحظه هائی با هم باشیم ، کمی با هم حرف بزنیم ، در یک کشور غریب که با زبان مردمش آشنا نیستند ، دو نفر از یک قبیله و شهر و خانواده ،چقدر به هم احتیاج دارند ! اما این دو انسان حق نداشتند هم را دوست بدارند ، با هم حرف بزنند ، اصلا حق نداشتند یک چشم به هم زدن کنار هم بایستند ، اصلا اگر چشمشان به هم می افتاد جرم وحشتناکی بود ….

آه چه جای بدی بود تونس ! چه خوب که از آن میدان مال فروش ها ، انسان فروش ها ، انسان خر ها در رفتیم! اگر نه خفه شده بودیم ، ما که نمی توانستیم حرفمان را و چشممان را و عقلمان را و دلمان را طبق مندرجات وقفنامه تنظیم کنیم ، هر روز هم بدتر می شد ، هی جرم بالای جرم، گناه بالای گناه!!

-          راستی یک چیزی! نمی دانم چی شد که یک مرتبه یادم افتاد سال ها پیش در تونس می خواستم از تو بپرسم اما مگر فرصت داشتم که از تو یک سوال کنم؟ می شد تو به یک سوال من جواب بدی؟ آنوقت ها خیلی دلم میخواست بدانم اما نمی شد ، بعد هم یادم رفت اما گاه گاه به یادش می افتم و خیلی تلاش داشتم که تا تو را ببینم بپرسم ، هر وقت هم دری به تخته ای میخورد و پیشت می آمدم همه حرفهایم فراموش می شد و از آن جمه آن! حال یک هو یادم آمد ، چه خوب شد . تو یک روز درست یادم هست ، سه سال پیش بود ، تو گرماگرم حرف ها و قصه سرائی ها گفتی: تمام این حرف ها و قصه ها و فلسفه ها و سمبل ها ، تمام این گفتن ها برای نگفتن یک کلمه است ، از ترس همان کلمه است که این همه حرف می زنیم ، اگر می توانستیم آن جمله را می گفتیم دیگر احتیاج به این همه قصه ها و افسانه ها نبود ، همان را می گفتیم و دیگر ساکت می شدیم ، دیگر احتیاج به گفتن و حرف زدن نداشتیم ، این همه که از بهشت و جهنم می گویند برای آن است که آن را ندیده اند ، اگر می دیدند که حرف زدن نداشت ، می ایستادند و خاموش تماشا می کردند ، اگر جهنمی را که در پس این چهره های آرام ما نهفته است می توانستیم ببینیم ، اگر بهشتی که در دل ما می شکفد می توانستیم به هم نشان بدهیم چه نیازی به این همه فلسفه و قصه و سمبل داشتیم ؟ آری این همه گفتن ها از ترس همان یک گفته است ، این همه حرف ها برای نگفتن همان حرف است ، اگر می توانستیم آن را بگوئیم….

حالا آن چی بود که اگر می توانستیم بگوئیم دیگر می گفتیم و سکوت می کردیم؟   آن چه کلمه ای بود که برای نگفتنش این همه می گفتیم؟ حال که میتوان هر کلمه ای را گفت آن را بگو!

-          خیلی سخت است کلمه مشکلی است

-          باشه ، حالا هم مشکل است؟ حالا که همه مشکلات آسان شده است!

-          اما آن مشکل هنوز هم مشکل است ، مشکل تر شده است

-          من یک حدسی زدم اما حال که این جوری می گوئی مثل اینکه آنچه حدس زده ام نیست.

-          نه ، ممکن نست بتوانی حدس بزنی! ممکن نیست!

-          خواهش می کنم ، خیلی مرا تشنه کردی ! بگو!

-          سخت است ، سخت است، یک مرتبه تمام هستی آدم مطرح می شود ، مثل اینکه یک مرتبه تا بگم عوض می شود ، یک چیز دیگری می شوم ، تحملش مشکل است ، یک مرتبه مسئولیت دشوار و بار سنگین کوهی بزرگ بر دوش احساس می شود ! احساس یک نوع عظمت ، یک حادثه ، یک شگفتی خارقالعاده … نمی دانم چه حالی است!

-          بگو باشه، من تا آن را نشنوم تو را ول نمی کنم ، باید بگی ، من تا آن کلمه را از تو نشنوم ، تا نگی، نه حرف می زنم و نه گوش می دهم که چی میگی، قهر میکنم ، همین جوری اینجا روبروت می نشینم و چشمهایم را به لبهات می دوزم و منتظر می مانم تا بگی، بگو ، خواهش میکنم!

-          سکوت

-          سکوت

-          سکوت

-          سکوت

-          سکوت

-          سکوت

-          سکوت

-          «من تو را خیلی دوست دارم»!

-          سکوت

-          سکوت

-          اُه ؛ این اطاق چقدر هوایش گرم است … پنجره را وا کنم

-          سکوت

مرد سخت منقلب شده ، نمی دااند باید به کجا نگاه کند ، چشمهایش پریشان و بلاتکلیف  است از روی صندلی بر می خیزد در حالی که نمی خاهد چهره اش را مرد ببیند به بهانه باز کردن پنجره یرود نزدیک پنجره رو به بالکن … اما … پنجره را باز نمی کند ، می ایستد ، از پشت شیشه های بخار گرفته شب مه آلود و آرام را در بیرون نگه می کند

سکوت سنگین و پر التهابی اتاق را پر کرده است ، دم زدن دشوار است ، هر دو می کوشند تا خود را از یکدیگر مخفی کنند ، مرد همچنان بر روی صندلیش نشسته است گوئی از دردی بر خود می پیچد ، نمیداند چگونه باید باشد ، احساس میکند سکوت ها خطر ناک شده است … مثل این است که نزدیک است فریادی ، انفجاری ناگهان روی دهد ، همه ذرات هوا ، در و دیوار منتظرند ، نزدیک است ؛ نزدیک است ، سکوت چنان دشوار شده است که نمی تواند دوام بیاورد ، خواهد شکست ، مرد نگران است ، می کوشد تا شروع به حرف زدن کند … اما… نمی تواند، هیچ کلمه ای یادش نمی آید تلاش دشواری است

-          سکوت

-          سکوت

ناگهان او که رو به پنجره ایستاده بود و شانه هایش تکان می خورد ، به شدت سرش را برگرداند و به گوشه اطاق خیره شد و در حالی که صدایش عقده داشت و می شکست با لحنی دردناک که به ناله شبیه بود گفت:

آخ… چقدر دلم می خواهد گریه کنم!

ناگهان مرد از جا بر خاست ، لحظه ای مردد ماند ، نمی دانست چه باید بکند به سرعت به طرف آشپزخانه رفت ، در را از پشت بست، چقدر دلش می خواهد لححظه ای پیش او نباشد ، تنها باشد ، گاز را روشن کرد ، کتری راآب کرد لحظه ای مردد ماند ، بعد گاز را خاموش کرد دید اشتباه کرده است دنبال کبریت گشت تا روشن کند کمرش را نمی توانست راست نگه دارد ، خواست برگردد ، دستش را دراز کرد تا در را باز کند اما باز نکرد دست راستش را گذاشت پشت در و دست چپش را گذاشت روی شقیقه اش … مثل اینکه داشت می فتاد ، با دستش به شدت به دستگیره در فشار می آورد دلش میخواست آن را بشکند ، انگشنانش را با غیظ به هم می فشرد تا رنجش را کمی تخفیف دهد ، لحظاتی گذشت ، اطاق همچنان ساکت بود مرد سعی میکرد بتواند در را باز کند و وارد اطاق شود اما نمیتوانست ، دستش یاری نمی کرد ، نمی خواست چشمش به چشم او بیافتد ، تحملش را نداشت ….. از او خجالت می کشد.

او نیز در این اندیشه بود که مرد هم اکنون که وارد اطاق شود چگونه به او نگاه کند؟ چه جور با او حرف بزند؟

هر دو از هم رودربایستی پیدا کرده بودند …

و آنکه از پنجره اطاق آپارتمان طبقه پنجم کوچه لاکروا را که هنوز چراغش روشن است نگاه می کند و در حالی که غرق حیرت شده است سری تکان میدهد و با خود می گوید:

راستی که دوست داشتن چقدر سخت است!!!!

و سپس پنجره اطاقش را می بندد و می رود و ساعتی بعد در بسترش به خواب رفته است.

و مرد ناگهان ، با تصمیمی که به یک جان کندن دردناک ، یک انتحار می میاند در را می گشاید اما به اطاق بر نمی گردد ، صدای آرام گامهایش از پله ها به زحمت شنیده می شود و سپس محو می گردد

بیست سال بعد روزنامه های خبری و مجلات و مردم می شوند که شاندل پس از بیست سال زندان فرن در سلول مجردش تنها مرده است و وصیت کرده است که همه ی آثار چاپ نشده اش را با او دفن کنند.

اما دو لا شاپل؟

هیچ کس از سرنوشتش آگاه نشد.

هبوط

نویسنده الهه در فروردین ۲۱م, ۱۳۸۹

مرا کسی نساخت

خدا ساخت ؛

نه آنچنان که « کسی می خواست» .

که من کسی نداشتم ,

کسم خدا بود ،

کس بی کسان ،

او بود که مرا ساخت ,

آنچنان که خودش ساخت ،

نه از من پرسید و نه از آن من دیگرم .

من یک گل بی صاحب بودم

مرا از روح خود در آن  دمید و بر روی خاک و در زیر افتاب تنها رهایم کرد .

مرا به خودم واگذاشت

عاق آسمان! کسی هم مرا دوست نداشت ؛ به فکرم نبود ، وقتی داشتند مرا می افریدند ، می سرشتند ، کسی آن گوشه خدا خدا نمی کرد ؛ وقتی داشتم روح می پذیرفتم ، شکل می گرفتم ، قد می کشیدم ، چشم هایم رنگ می خورد ، چهره ام طرح می شد ، بی نی ام نجابت می گرفت فرشته ی ظریف و  شوخ و مهربان و چابک پنجه ای ، با نوک انگشتان کوچک سحر آفرینش ، آن را صاف و صوف نمی کرد …

وقتی می خواستند کار دل را درسینه ام آغاز کنند آشنایی دلسوز و دلشناس نداشتم تا برود و بگردد و از خزانه ی دل های خوب بهترین را برگزیند ؛

***

این فرشته ها که احساس ندارند ، شعور ندارند ، این حرفها سرشان نمی شود ، فرشته عشق نداند که چیست ؟ این ها یک مشت عمله اند ، یک عده کارمندان جزء یا کل دولتند باید زود به هم بگردند و سرش را هر جور شده بهم بیارند و فوری بروند سر کار دیگری ! کنتراتی کار می کنند، تقلبی کار می کنند ، سر عمله شان شیطان است …

بهترین فرشته ها همین شیطان بود ؛ مرد و مردانه ایستاد و گفت : نه سجده نمی کنم . تو را سجده می کنم اما این آدمک های کثیفی را که از گل متعفن ساخته ای ، این موجود ضعیف و نکبتی را که برای شکم چرانیش خدا و بهشت و عظمت و بزرگواری و آخرت و حق شناسی و محبت و همه چیز و همه کس را فراموش می کند سجده نمی کنم ، این چرند بد چشم شکم چران پول دوست کاسبکار پست را سجده کنم ؟ نمی بینی اینها چه می کنند ؟ زمین و زمان را به چه کثافتی کشانده اند ؟ مسیح و یحیی و زکریا و علی را بی رحمانه و دردمنشانه می کشند تنها به علت آنکه« می توانند »

نه ، تنها به علت انکه «شخصیت بزرگ و روح بلند و انسان پرشکوه» تحملش برای «اشخاص حقیر و ارواح زبون آدمک های خوار و ذلیل » شکنجه اور است …

آری من از نورم ؛ ذاتم  آتش پاک و زلال و بی دود است ، من این لجن های مجسم پلید پست را سجده کنم…؟

الان اگر خدا و شیطان بیایند و نگاهی به این بچه ها ی قابیل بیندازند ، شیطان سرش را بالا نمی گیرد و سینه اش را جلو نمی دهد ؟ آن رجز و تبارک الله احسن الخالقین برای همین ها بود! یا برای قربانیان بی دفاع اینها؟

***

آری من از آغاز می دانستم چه خبر است . وقتی خداوند خدا آشکار کرد که :«بر آنم تا برای خویش جانشینی در زمین بسازم بر گونه ی خویش» پشتم لرزید! از ترس و ادب حرفی نزدم اما خدا خدا می کردم که فرشتگان  که رویشان با خدا باز تر است چیزی بگویند ، همه می دانستیم چه خواهد شد.

« با الها باز می خواهی موجودی در زمین بیافرینی که دنیا را به گند زند و به خون کشد؟»

و خداوند خدا با طنینی استوار و بی تردیدی فرمود : « من می دانم رازی که شما نمی دانید» و ناچار در انتظار فاجعه همه خاموش ماندند!

خداوند خدا ذرات را فرا می خواند ، ناگهان همه ی ذرات به هیجان آمدند ، خروش بر داشتند ، هنوز شب بود ، پایان نخستین شب ، ذرات پراکنده به صدای دعوت فرشتگان بهم برامدند و گرد هم آمدند و در یک چشم به هم زدن صف اندر صف زانو به زانوی هم ، پشت در پشت یکدیگر نشستند . مجلسی بود ! چه چشمی را یارای دیدن آنست؟!

سکوت بود و سکوت ، تپیدن بود و تپیدن ، انتظار بود و انتظار!

و شب بود ، پایان نخستین شب.

که ناگهان روبرو  ، بر لبان افق ، لبخندی شکفت ، نور! چشمه ای از نور سر باز کرد

ناگهان صدای لرزه مانندی که عدم را به رعشه افکند از جایگاه نور بر خاست :

«من پروردگار شما ؛ خداوندگار شما نیستم»؟

ذرات یک صدا :- چرا؟! چرا؟!

ناگهان لوح سبز در دست چپ حداوند ظاهر شد و بی درنگ لوح زرین در دست راستش ، با نگاه های شگفتش که همچون نهری از نور در جان ذرات جاری می شد به این صف های خاموش و منتظری که تا بی نهایت دامن می کشید نگریست . سکوت و انتظار  چنین سنگین و رام بود که گویی بر سر هر ذره ای پرنده ای نشسته است.

خداوند خدا به نوشتن اغاز کزد . در هر ذره ای می نگریست و سپس بر لوح سبز چیزی می نوشت ، نوبت من شد ، چقدر ارزو کردم که نباشم ، بگریزم ، اما نشد . دست قضا مرا بیدینجا کشانده بود ، زنجیر قدر مرا به این نقطه بسته بود . ناگهان تمام هستی ام گرم و روشن شد.

چهره اش چهره ی پدر مهربانی بود که بر شیطنت فرزند  سرکش اما دوست داشتنیش پوشیده می خندد و پنهانی کیف می کند . با همین سیما و لبخند چشمش را بر اوح سبز دوخت و بنوشتن آغاز کزد . …

آنگاه خداوند خدا ، با قلم زرینش نام ها را همه به من تعلیم کرد . احساس کردم که گنجینه ی همه ی کائنات شده ام .

آنگاه خداوند خدا سکوت کرد . ذرات همه بسر کشیدند . وجود و عدم هراسان کنار هم ایستاده منتظرند .

ناگاه خداوند خدا دست های بزرگ و زیبایش را ، دست هایی را که معجزه ی خلقت و حیات از آن دو سر زده اند در سینه ی فضا پیش آورد . دو کف دست را در کنار هم گرفت .در یک لحظه ی مرموزی که ندانستم چگونه گذشت ، کوهی از آتش ؛ آتشی دیوانه و گدازان و بی قرار ، در کف دستهای وی پدید آمد . سرش در سینه ی اسمان از چشم ها می افتاد ، رنگش همچون قبل خورشید بود . زیبایی هراس انگیزی داشت ، عظمت وحشیانه ای …

ناگهان ندای خداوند خدا هستی را در سکوت فرو برد . ندا آن را بر کوهها و صحراها و دریاها عرضه می کرد . هیچ یک را از وحشت یارای پاسخی نبود . قامت بلند قله ها همچون فانوس به روی خود تا خورد ، دشت های پهناور دامن فرا چیدند ؛ دریاها پا به فرار نهادند ، همه از برداشتنش سر باز زدند ، من برداشتم ، ما بر داشتیم!

خداوند خدا در شگفت شد ، پیش رفتم و در برابر چشمان وحشت زده ی ملکوت آن کوه غضبناک آتش را از دست خداوند گرفتم و خداوند خدا در حالیکه بر چهره اش گل سرخ شادی می شکفت و شهد محبت از لبخند زیبای لبانش می ریخت گفت:

آه! که چه سخت ستمکار نادانی!

هبوط

بی تو

نویسنده الهه در فروردین ۱۳م, ۱۳۸۹

-          چرا نابینایم؟ چقدر داری مرا تحقیر می کنی، این مهم نیست ، مهم این است که نا امیدم می کنی ، از کجا این همه برآشفته ای ؟ این همه کوری من در برابر آنچه تو میبینی دنیا را در پیش نظرم سیاه می کند . چرا چنین سخت و بیرحمانه؟

-          آه که چقدر فاصله ما دور است. فکر می کنم هیچ وقت نرسی و من در کنار این دنیا تنها بمانم و تو همیشه منظره ی من باشی و در پیش چشم های من ، در سینه ی چشم انداز من ، قبله ی نگاه من و هیچ وقت نه در کنار چشم های من ، هیچ وقت ، دراین زاویه همواره تنها خواهم بود ، بی تو تو، را خواهم دید   و آنگاه چه بگویم به یک نابینا ، یک بیگانه ، یک دوردست که چه ها میبینی؟

نصیحت

نویسنده الهه در فروردین ۱۳م, ۱۳۸۹

می دانم که تو را هیچ چیز به اندازه ی نصیحت آزار نمی دهد و این را نیز میدانم که پند و اندرز معلم باز از هر پند و اندرز دیگری تلخ تر و آزار دهنده تر است و من باید از گفتن سخنانی که به بیهودگی آن تا این حد مطمئنم خودداری می کردم اما امشب جز اندرز گفتن به تو راهی برایم نمانده است  و این را بدان ، بکوش تا روح پنهانی و نیاز شگفت و نیرومندی که در این جمله هست دریاببی که: این پندها نه تنها به خاطر صلاح توست که به خاطر نیاز من است ، مرا آرام میکند …

***

من در این کویر سوخته  ای که همچون سایه ی موهومی از دور می نمایم که راهی نامعلوم در پیش دارد و چشم در چشم افق دوخته و خسته و مجروح راه میپیماید به  فریب سرابی نیز نیازمندم

به چنین امیدهایی نیز محتاجم ، اگر اینها نباشد « می افتم » هنوز نمی خواهم بیفتم ، هنوز می خواهم بروم ، می دانم به آبی و آبادیی نخواهم رسید ، می دانم که خواهم افتاد و و در کنار راهی در این کویر تافته ی پهناور و غریب که در آن جز صدای نفس هایم را که به سختی از حلقومم بیرون می کشم و جز کوبه ی نبض هایم را که به خشم بر شقیقه هایم ، بر قفس استخوانی سینه ام می زند نمی شنوم .

روزی از روزها ، شبی از شب ها خواهم افتاد و خواهم مرد اما می خواهم هر چه بیشتر بروم تا هرچه دورتر بیفتم تا هرچه دیرتر بیفتم ، هر چه دیرتر و دورتر بمیرم ، نمی خواهم حتی یگ گام یا یک لحظه پیش از آنکه می توانسته ام بروم و بمانم ، افتاده باشم و جان داده باشم

تا کنون پند های من همه به خاطر ان بود که تو برایم بمانی  تا من بتوانم بمانم که تو هوای من شده بودی ، هوا ، میدانی چه می گویم ؟ نمیدانی!

آری تاکنون پند های من به خاطر ان بود که تو برای من بمانی تا من بمانم که تو هوای من شوی ، نامرئی ، همه جا ، حیات بخش . هوا ، هوایی که در فضای بیکرانه و خالی « بودن ِ»

من از آن پر گردد… اما … اما اکنون تو را پند می دهم به خاطر آنکه تو برای تو بمانی نه دیگر من که من نیستم . نه برای آنکه هوا شوی که من دیگر دم نخواهم زد…

***

فردا  ، اگر شنیدی که  دیگر باز نمی گردم ، اگر یقین کردی که همه چیز پایان یافت، ناگهان یک تصمیم بزرگ و معجزه اسا و قهرمانی بگیر . ناگهان ! بی کمترین تردید ، بی کمترین ضعف ، چنان که گویی جز این نمی توان  بود ، مثل اینکه ناگهان سقوط کرده ای  و جز سقوط هیچ تدبیری ، تردیدی ، تلاشی و خیالی نه تنها بی سود است بلکه غیر ممکن است ، آری یک تصمیم بزرگ و قوی و معجزه آسا و قاطع:

«من در این لحظه زاده شدم »، «من اکنون آغاز شدم»، «من بودن را شروع می کنم »

مگو من بودن را از سر می گیرم تا این احساس در تو جان نگیرد که تو پیش  از  این بوده ای .بگو من بودن را آغاز می کنم ، بهتر است بگویی « اکنون در این لحظه بودن در من آغاز شده است ». تا خود را از بودن جدا نیابی و و در برابر «بودن » یا « چگونه بودن » به تامل و تفکر و احیانا تردید نیفتی ، آن را یک حادثه ای تلقی کن که اتفاق افتاده است

آن روز همه چیز را رها کن ، هر کاری را فرو بگذار یک راست برو به خانه ات به اطاق خودت  به هر جا که بتوانی در آن چند ساعتی خودت باشی و خودت ، در خلوت خالی خودت بنشین ، آینه ای بردار با گرد خاکستر لکه ای بر ان بگذار مدتی بر ان نگاه کن ، آینه را همانگونه همانجا بگذار ، بنشین ، برخیز ، قدم بزن ، نزدیک شو ، دور شو ، بچرخ ، خود را به کارهای متفرقه سرگرم کن و در هر یک از این حالات و پایان کار و شروع کار دیگر به آینه و لکه اش نگاه کن جوری نگاه کن که احساس نکنی عمدا نگاه می کنی

بعد از اینکه چند ساعتی گذشت، ناگهان برخیز ، با یک تصمیم جلف و تند و قوی ، چنان که یک حادثه ی شگفت و مهمی ناگهان پدید آمده است و چنان که گویی از جا می پری برخیز به سرعت خود را به اینه برسان و در این حال سعی کن تا برایت بدیهی و مسلم شود که این اینه روح تو است . ذهن تو است ، وقتی درست این را احساس کردی با قوت و چیره دستی  و تسلط کامل لکه را با لبه ی آستینت پاک کن ، با یک بار و ان هم با دقت و قوت چنان که کمترین آثاری از آن نماند.

در این حال احساس کن که رها شده ای ، تمام شد . آغاز شدی  ، بودن در تو اغاز شد شخصی به نام ؟ متولد شد و دارد نفس می کشد ، احساس می کند ، برای اولین بار گرمی خورشید را حس می کندو با کمال تعجب می بیند که خورشید  طلوع کرده است و زمین و آسمان و درخت ها و آدم ها و دیوار ها و لباس های من و دست ها و موها و حتی خودکارم سبز م روشن شده است

آه! چه خوب ! باغچه ها را ببین ! شاخه ها را ! شکوفه ها را که چگونه شوق و شور شکفتن در درونشان می جوشد و بازشان می کند و لبخند اینده را بر لبانشان می شکوفاند

به! چه بوی    خوبی فضا را پر کرده است ، صبح با چه راحتی و سبکی و لطافتی نفس می کشد ! دارد مرا تعلیم می دهد ، انسان ها ،انسان ها و انسان ها ! همه این چهره ها را تازه میبینم


کپی رایت طعمه ی آتش. قدرت گرفته از وردپرس طراحی از پوسته های وردپرس ترجمه از متابلاگ