” در زیر این آسمان ، این انتظار چیست که روح را بیتاب خویش کرده است ! در تاریخ این عطش چیست که هرگز در روح های سیراب فرو نمی نشیند؟
روح های مهاجر چرا آرام نمی گیرند؟
عشق و عصیان دلهای بزرگ را چرا رها نمی کند ؟
بانگ آب خاطره ی دور کدام زندگی ، کدام آبادی را در ما بیدار می کند ؟
دل های بزرگ و احساس های بلند عشق هایی زیبا و پر شکوه می آفرینند . عشق هایی که جان دادن در کنارش آرزویی شور انگیز است اما کدام معشوقی مخاطب راستین چنین عشقی تواند بود؟
این عشق ها همواره در فضای مهگون و جادویی اسطوره و افسانه سرگردانند و در دل کلمات شعر و در حلقوم ناله های موسیقی و در روح ناپیدای هنر ها و یا در خلوت دردمند سکوت و حسرت و خیال و تنهایی چشم به راه آمدن کسی که می دانند نمی اید!
راستی چرا عشق ها راست اند و معشوق ها دروغ؟ وانگهی عشق مگر نه بی تابی شور انگیز دل هاست در جستجوی گمکرده ی خویش؟
من از عشق های« بزرگ »می گویم ، نه از عشق های «شدید» . از نیازیکه زاده ی «بی اوئی» است نه احتیاجی که ، فقر «بی کسی»! . هراس مجهول ماندن ، نه درد «محروم بودن» . عشقی که خبر می دهد ، روح را از اشتغال های کور روزمره ی آب و نان نام و ننگ های حقیری تنها ارزششان آن است که همه ارج می نهند و فهمیدن را تنگ و تاریک می کنند به در می کشد و از لذت های رنگارنگ نشخواری و تلاش های مورچه وار تکراری که زندگی کردن و بسر بردن را می سازد ، معاف می کند و به بودن که در جستجوی مائده های گونه گونه ای که بر خاک ریخته تکه تکه شده است وحدت می بخشد و در میان این گله انبوهی که رام و آرام میچرخند و با نظم یکنواخت و ابدی بر پشت زمین روانند ناگهان همچون صاعقه بر جان یکی می زند و نگهش میدارد و بر سرش فریاد می زند که:
«تو! جهان!……عمر»!
مهراوه ی من !
من پرشکوه ترین سرود های عالم را در ستایش تو – ای دختر آفتاب- خواهم سرود.
من پر شور ترین ترانه های عاشقی را که برخوردارترین معشو قان جهان از آن نصیبی نبرده اند برایت خواهم ساخت.
ای خوبی خوب ! آئینه ی مهر!
من به سختی و دشواری بسیار پیش از آنکه تو باشی ، سالها پیش از انکه صدای گام های تو در خلوت ساکت عزلت بپیچد ، ان سالها که «چونان کرگردن تنها سفر می کردم»از قله پارناس در یونان افسانه ای بالا رفتم ، دیگران همه در نیمه راه باز ایستادند اما من که در «بودن» خویش کمین تو را داشتم ، که در انتظار تو زندگی می کردم و چشمان چشم به راه تو را در پای آن کوه می دیدم و تو را در پس پرده ی غیب همواره می یافتم ، با تو پیش از تو آشنایی داشتم ، با تو پیش خود گفتگوها می کردم ، به صعودم ادامه دادم خسته و پای آبله و دشوار اما برای تو باید می رفتم چه میدانم مهراوه ی من ، افسانه ی من ! چه میدانم؟
شاید به جستجوی تو می رفتم
پر می شوم ، پر میشوم ، پر می شوم ، پر می شوم….
و که می داند که پر شدن یعنی چه ؟
پر شدن یک انسان خالی یعنی چه؟
بارش بارانی تندر آسا ، صاعقه زن ، با قطره های سرد و درشت بر کشتزاری تشنه ، زرد و خشک که در کویری سوخته و ساکت عمری در انتظار باران سر به آسمان برداشته است،
چه حادثه ای است؟
که می داند؟
که می داند ؟ که می داند؟
من می دانم مهراوه !
من می دانم ای باران تند بهاری ! ای ابر باران خیز اسفندی که دامن پر از بهارت را ناگاه بر سرم افشاندی ! ای ابر سفید سبکبال اسفندی که ندانستم از کدامین افق آمدی؟ از کدامین دریا به نیروی آفتاب دوست داشتن بر خواستی و بر بالای سرم چتر سپید مهر افراشتی و با ناز انگشتان بارانت آن تک درخت خشک بی برگ و باری ا که از قلب تافته ی کویری ساکت و سوخته قامت کشیده بود و سر به دوزخ برداشته بود باغش کردی و در همه ی جنگل های زمین طاق!
من میدانم مهراوه ی من ! من و…. تو نمی دانی و تو نمی توانی دانست
که تو گل نازی که در گلخانه رو ئیده ای و من می دانم که در طوفان روئیده ام که سیلی ها خورده ام از باد و تبر ها خورده ام از هیزم شکنان ، که روئیده کویرم و تنها و تنهای تنها…..
سالها پیش دل من که به عشق ایمان داشت
تا نغمه ی جانبخش تو از دور شنید
اندرین مزرع آفت زده ی شوم حیات
شاخ امیدی کاشت
چشم بر راه تو بودم که تو کی می آیی
بر سر شاخه ی سرسبز امید دل من
که تو کی می خوانی؟
هبوط
دیدگاه های اخیر