بی تو

نویسنده الهه در فروردین ۱۳م, ۱۳۸۹

-          چرا نابینایم؟ چقدر داری مرا تحقیر می کنی، این مهم نیست ، مهم این است که نا امیدم می کنی ، از کجا این همه برآشفته ای ؟ این همه کوری من در برابر آنچه تو میبینی دنیا را در پیش نظرم سیاه می کند . چرا چنین سخت و بیرحمانه؟

-          آه که چقدر فاصله ما دور است. فکر می کنم هیچ وقت نرسی و من در کنار این دنیا تنها بمانم و تو همیشه منظره ی من باشی و در پیش چشم های من ، در سینه ی چشم انداز من ، قبله ی نگاه من و هیچ وقت نه در کنار چشم های من ، هیچ وقت ، دراین زاویه همواره تنها خواهم بود ، بی تو تو، را خواهم دید   و آنگاه چه بگویم به یک نابینا ، یک بیگانه ، یک دوردست که چه ها میبینی؟

نصیحت

نویسنده الهه در فروردین ۱۳م, ۱۳۸۹

می دانم که تو را هیچ چیز به اندازه ی نصیحت آزار نمی دهد و این را نیز میدانم که پند و اندرز معلم باز از هر پند و اندرز دیگری تلخ تر و آزار دهنده تر است و من باید از گفتن سخنانی که به بیهودگی آن تا این حد مطمئنم خودداری می کردم اما امشب جز اندرز گفتن به تو راهی برایم نمانده است  و این را بدان ، بکوش تا روح پنهانی و نیاز شگفت و نیرومندی که در این جمله هست دریاببی که: این پندها نه تنها به خاطر صلاح توست که به خاطر نیاز من است ، مرا آرام میکند …

***

من در این کویر سوخته  ای که همچون سایه ی موهومی از دور می نمایم که راهی نامعلوم در پیش دارد و چشم در چشم افق دوخته و خسته و مجروح راه میپیماید به  فریب سرابی نیز نیازمندم

به چنین امیدهایی نیز محتاجم ، اگر اینها نباشد « می افتم » هنوز نمی خواهم بیفتم ، هنوز می خواهم بروم ، می دانم به آبی و آبادیی نخواهم رسید ، می دانم که خواهم افتاد و و در کنار راهی در این کویر تافته ی پهناور و غریب که در آن جز صدای نفس هایم را که به سختی از حلقومم بیرون می کشم و جز کوبه ی نبض هایم را که به خشم بر شقیقه هایم ، بر قفس استخوانی سینه ام می زند نمی شنوم .

روزی از روزها ، شبی از شب ها خواهم افتاد و خواهم مرد اما می خواهم هر چه بیشتر بروم تا هرچه دورتر بیفتم تا هرچه دیرتر بیفتم ، هر چه دیرتر و دورتر بمیرم ، نمی خواهم حتی یگ گام یا یک لحظه پیش از آنکه می توانسته ام بروم و بمانم ، افتاده باشم و جان داده باشم

تا کنون پند های من همه به خاطر ان بود که تو برایم بمانی  تا من بتوانم بمانم که تو هوای من شده بودی ، هوا ، میدانی چه می گویم ؟ نمیدانی!

آری تاکنون پند های من به خاطر ان بود که تو برای من بمانی تا من بمانم که تو هوای من شوی ، نامرئی ، همه جا ، حیات بخش . هوا ، هوایی که در فضای بیکرانه و خالی « بودن ِ»

من از آن پر گردد… اما … اما اکنون تو را پند می دهم به خاطر آنکه تو برای تو بمانی نه دیگر من که من نیستم . نه برای آنکه هوا شوی که من دیگر دم نخواهم زد…

***

فردا  ، اگر شنیدی که  دیگر باز نمی گردم ، اگر یقین کردی که همه چیز پایان یافت، ناگهان یک تصمیم بزرگ و معجزه اسا و قهرمانی بگیر . ناگهان ! بی کمترین تردید ، بی کمترین ضعف ، چنان که گویی جز این نمی توان  بود ، مثل اینکه ناگهان سقوط کرده ای  و جز سقوط هیچ تدبیری ، تردیدی ، تلاشی و خیالی نه تنها بی سود است بلکه غیر ممکن است ، آری یک تصمیم بزرگ و قوی و معجزه آسا و قاطع:

«من در این لحظه زاده شدم »، «من اکنون آغاز شدم»، «من بودن را شروع می کنم »

مگو من بودن را از سر می گیرم تا این احساس در تو جان نگیرد که تو پیش  از  این بوده ای .بگو من بودن را آغاز می کنم ، بهتر است بگویی « اکنون در این لحظه بودن در من آغاز شده است ». تا خود را از بودن جدا نیابی و و در برابر «بودن » یا « چگونه بودن » به تامل و تفکر و احیانا تردید نیفتی ، آن را یک حادثه ای تلقی کن که اتفاق افتاده است

آن روز همه چیز را رها کن ، هر کاری را فرو بگذار یک راست برو به خانه ات به اطاق خودت  به هر جا که بتوانی در آن چند ساعتی خودت باشی و خودت ، در خلوت خالی خودت بنشین ، آینه ای بردار با گرد خاکستر لکه ای بر ان بگذار مدتی بر ان نگاه کن ، آینه را همانگونه همانجا بگذار ، بنشین ، برخیز ، قدم بزن ، نزدیک شو ، دور شو ، بچرخ ، خود را به کارهای متفرقه سرگرم کن و در هر یک از این حالات و پایان کار و شروع کار دیگر به آینه و لکه اش نگاه کن جوری نگاه کن که احساس نکنی عمدا نگاه می کنی

بعد از اینکه چند ساعتی گذشت، ناگهان برخیز ، با یک تصمیم جلف و تند و قوی ، چنان که یک حادثه ی شگفت و مهمی ناگهان پدید آمده است و چنان که گویی از جا می پری برخیز به سرعت خود را به اینه برسان و در این حال سعی کن تا برایت بدیهی و مسلم شود که این اینه روح تو است . ذهن تو است ، وقتی درست این را احساس کردی با قوت و چیره دستی  و تسلط کامل لکه را با لبه ی آستینت پاک کن ، با یک بار و ان هم با دقت و قوت چنان که کمترین آثاری از آن نماند.

در این حال احساس کن که رها شده ای ، تمام شد . آغاز شدی  ، بودن در تو اغاز شد شخصی به نام ؟ متولد شد و دارد نفس می کشد ، احساس می کند ، برای اولین بار گرمی خورشید را حس می کندو با کمال تعجب می بیند که خورشید  طلوع کرده است و زمین و آسمان و درخت ها و آدم ها و دیوار ها و لباس های من و دست ها و موها و حتی خودکارم سبز م روشن شده است

آه! چه خوب ! باغچه ها را ببین ! شاخه ها را ! شکوفه ها را که چگونه شوق و شور شکفتن در درونشان می جوشد و بازشان می کند و لبخند اینده را بر لبانشان می شکوفاند

به! چه بوی    خوبی فضا را پر کرده است ، صبح با چه راحتی و سبکی و لطافتی نفس می کشد ! دارد مرا تعلیم می دهد ، انسان ها ،انسان ها و انسان ها ! همه این چهره ها را تازه میبینم

عشق های بزرگ،نه عشق های شدید!

نویسنده الهه در فروردین ۴م, ۱۳۸۹

” در زیر  این آسمان  ، این انتظار چیست که روح را بیتاب خویش کرده است ! در تاریخ این عطش چیست که هرگز در روح های سیراب فرو نمی نشیند؟

روح های مهاجر چرا آرام نمی گیرند؟

عشق و عصیان دلهای بزرگ را چرا رها نمی کند ؟

بانگ آب خاطره ی دور کدام زندگی ، کدام آبادی را در ما بیدار می کند ؟

دل های بزرگ و احساس های بلند عشق هایی زیبا و پر شکوه می آفرینند . عشق هایی که جان دادن در کنارش آرزویی شور انگیز است اما کدام معشوقی مخاطب راستین چنین عشقی تواند بود؟

این عشق ها همواره در فضای مهگون و جادویی اسطوره و افسانه سرگردانند و در دل کلمات شعر و در حلقوم ناله های موسیقی و در روح ناپیدای هنر ها و یا در خلوت دردمند سکوت و حسرت و خیال و تنهایی چشم به راه آمدن کسی که می دانند نمی اید!

راستی چرا عشق ها راست اند و معشوق ها دروغ؟  وانگهی عشق مگر نه بی تابی شور انگیز دل هاست در جستجوی گمکرده ی خویش؟

من از عشق های« بزرگ »می گویم ، نه از عشق های «شدید» . از نیازیکه زاده ی «بی اوئی» است نه احتیاجی که ، فقر «بی کسی»! . هراس مجهول ماندن ، نه درد «محروم بودن» . عشقی که خبر می دهد ، روح را از اشتغال های کور روزمره ی آب و نان نام و ننگ های حقیری تنها ارزششان آن است که همه ارج می نهند و فهمیدن را تنگ و تاریک می کنند  به در می کشد و از لذت های رنگارنگ نشخواری و تلاش های مورچه وار تکراری که زندگی کردن و بسر بردن را می سازد ، معاف می کند و به بودن که در جستجوی مائده های گونه گونه ای که بر خاک ریخته تکه تکه شده است وحدت می بخشد و در میان این گله انبوهی که رام و آرام میچرخند و با نظم یکنواخت و ابدی بر پشت زمین روانند ناگهان همچون صاعقه بر جان یکی می زند و نگهش میدارد و بر سرش فریاد می زند که:

«تو! جهان!……عمر»!

مهراوه ی من !

من پرشکوه ترین سرود های عالم را در ستایش تو – ای دختر آفتاب- خواهم سرود.

من پر شور ترین ترانه های عاشقی را که برخوردارترین معشو قان جهان از آن نصیبی نبرده اند برایت خواهم ساخت.

ای خوبی خوب ! آئینه ی مهر!

من به سختی و دشواری بسیار پیش از آنکه تو باشی ، سالها پیش از انکه صدای گام های تو در خلوت ساکت عزلت بپیچد ، ان سالها که «چونان کرگردن تنها سفر می کردم»از قله پارناس در یونان افسانه ای بالا رفتم ، دیگران همه در نیمه راه باز ایستادند اما من که در «بودن» خویش کمین تو را داشتم ، که در انتظار تو زندگی می کردم و چشمان چشم به راه تو را در پای آن کوه می دیدم و تو را در پس پرده ی غیب همواره می یافتم ، با تو پیش از تو آشنایی داشتم ، با تو پیش خود گفتگوها می کردم ، به صعودم ادامه دادم خسته و پای آبله و دشوار اما برای تو باید می رفتم چه میدانم مهراوه ی من ، افسانه ی من ! چه میدانم؟

شاید به جستجوی تو می رفتم

پر می شوم  ، پر میشوم ، پر می شوم ، پر می شوم….

و که می داند که پر شدن یعنی چه ؟

پر شدن یک انسان خالی یعنی چه؟

بارش بارانی تندر آسا ، صاعقه زن ، با قطره های سرد و  درشت بر کشتزاری تشنه ، زرد و خشک که در کویری سوخته و ساکت عمری در انتظار باران سر به آسمان برداشته است،

چه حادثه ای است؟

که می داند؟

که می داند ؟           که می داند؟

من  می دانم مهراوه !

من می دانم ای باران تند بهاری ! ای ابر باران خیز اسفندی که دامن پر از بهارت را ناگاه بر سرم افشاندی ! ای ابر سفید سبکبال اسفندی که ندانستم از کدامین افق آمدی؟ از کدامین دریا به نیروی آفتاب دوست داشتن بر خواستی و بر بالای سرم چتر سپید مهر افراشتی و با ناز انگشتان بارانت آن تک درخت خشک بی برگ و باری ا که از قلب تافته ی کویری ساکت و سوخته قامت کشیده بود و سر به دوزخ برداشته بود باغش کردی و در همه ی جنگل های زمین طاق!

من میدانم مهراوه ی من ! من و…. تو نمی دانی و تو نمی توانی دانست

که تو گل نازی که در گلخانه رو ئیده ای و من می دانم که در طوفان روئیده ام که سیلی ها خورده ام از باد و تبر ها خورده ام از هیزم شکنان ، که روئیده کویرم و تنها و تنهای تنها…..

سالها پیش دل من که به عشق ایمان داشت

تا نغمه ی جانبخش تو از دور شنید

اندرین مزرع آفت زده ی شوم حیات

شاخ امیدی کاشت

چشم بر راه تو بودم که تو کی می آیی

بر سر شاخه ی سرسبز امید دل من

که تو کی می خوانی؟

هبوط

یک حرف پیوسته !

نویسنده الهه در اسفند ۲۹م, ۱۳۸۸

من اکنون رسیده ام

به کناره ی دریایی بی انتها دریایی موج زن از درد ،

دریایی از آن الهام های پاک اهورایی

که در ایمن قرن های سکوت جاهلی ،

آبشخور هیچ احساسی نبوده است

از آن گوهرهای گرانبهای غیبی

که دراین خلوت تاریخ

در صدف هیچ «فهمیدنی» نگنجیده اند….

زندگی من همه جرعه جرعه نقش بر آب شد .

عمر من همه ناله ناله بر باد رفت.

دیگر بس است .یا فریاد یا سکوت،

یا طغیان یا عطش .

راه سومی وجود ندارد ،

این دریا سراسر یک حرف است ،

یک حرف پیوسته !

همان حرفی که برای نگفتن آن این همه حرف می زنیم

و چه بی ثمر!.

کلمات

نویسنده الهه در بهمن ۱۰م, ۱۳۸۸

کلمات که خبر دار نشود هیچ کس دیگری خبر دار نخواهد شد و.. حتی خود آن … زیرا خبر دادن و خبر یافتن جز از طریق کلمات ممکن نیست.

چگونه ؟ مگر ممکن است نگاهی باشد و آن گل را به گونه ی دیگری ببیند؟

آری ممکن است . اما من چگونه می توانم ان را بیان کنم ؟ مگر اکنون جز کلمات ابزاری دارم؟

همیشه چنین است

و چه سخت است کسی که جز کلمه چاره ی دیگری نداشته باشد  و … مستمع اش هم جز از«رفتار» و «گفتار» از راه دیگری سر در نیاورد

«تو قلب بیگانه را می شناسی زیرا که در سرزمین مصر بیگانه بوده ای »


کپی رایت طعمه ی آتش. قدرت گرفته از وردپرس طراحی از پوسته های وردپرس ترجمه از متابلاگ