احساس هایی که همچون طلایند ، از ماندن زنگ نمی زنند

نویسنده الهه در اردیبهشت ۳۱م, ۱۳۸۹

روح های اندک و بی سرمایه اند که در بی دردی ، به ابتذال میکشند

عشق های مزاجی اند که در وصال می میرند

در پیری می پژمردند ، سراب ها زود پایان می گیرند ،

اما روح های بزرگ و سرمایه دار که گنجینه های بیشمار در خود پنهان کرده اند ،

روح های نیرومند و توانا که خلاقند و هنرمند ، روح هایی که امانت دار خدایند و همانند خدا مسجود ملائک …

اینان در « نیل » در « وصال » در « کام »

به رکود نمی افتند ،

نمی پوسند ،

عفونت نمی گیرند .

احساس هایی که همچون طلایند ، از آرامش  ، از ماندن زنگ  نمی زنند ،

روح های مسی آهنی ، حلبی ، گوشتی ، مردابی …چنینند.

دو روح ثروتمند و هنرمند می توانند برای همیشه هم را استخراج کنند ،

هم را بسازند

و این خود یک زندگی کردن است

و اینچنین هم را دوست بدارند .

و این خود یک زندگی کردن است .

راستی که دوست داشتن چقدر سخت است!!

نویسنده الهه در فروردین ۲۳م, ۱۳۸۹

-          به من اطمینان داری ؟

ایمان  داری ؟

یا هنوز همچون کسی که به یک پرده تکیه کند خود را در کنار من می بینی؟

-          نه تو را الان یک کوه بلند و مهربان می بینم ،تو خیلی خوبی ، هیچ وقت تو را مثل این لحظات با خودم مهربان و نزدیک و محرم احساس نمی کرده ام ، حالا احساس میکنم که دوست داشتن از عشق برتر است ، تو مرا دوست میداری اما من هم به تو عشق می ورزم باید هم همینطور باشد ، تو را یک حامی احساس میکنم ، یک حامی مقتدر و دوست ، مرا در حمایت خودت بگیر ، خیلی میترسم ، نمی دانم چرا مرتبه این جور شده ام آن سال ها دور از تو چنین می شدم ، هر وقت پیش تو می آمدم ،چند لحظه ای ، چند کلمه ای با تو بودم ،آرام می شدم … اما حال باور کردنی نیست . از همه وقت بیشتر عذاب می کشم .

ماشین را نگه دار کمی بریم بیرون نمیتونم طاقت بیارم. نمیتونم.

-          مرد چشمهایش از اشک می سوزد . چه وضع طاقت فرسائی . نفرین بر این زندگی و بر این کشور پوسیده در سنت ها و بند ها ، لعنت بر این جامعه جدائیها و غربت ها ، چه ستمکارند! چه آشنائی ها که پایمال بایستن ها نمی شود! چه خویشاوندی ها که در اسارت بیگانگیها نمی میرد ! چه آسان عشق ها را به چیزی نمی گیرند ، آن را به هر قیمتی می فروشند ، آن را هیچ کسی ارج نمی نهد ، چه می گویم ؟ چه پست مردمی هستند ! دوست داشتن را جنایت می شمارند! کینه مجاز است ، چاپلوسی مجاز است ، نوکری مجاز است ، دزدی و دروغ رایج است ،پول پرستی زشت نیست ، هوس بازی ها و عیاشی های متعفن و کثیف معمول است و آزاد است ، حق کشی آزاد است ، پستی و زبونی و ذلت و تقلب و تظاهر و دشمنی و چرب زبانی و مصلحت اندیشی و صدها پلیدی سگی و خوکی و روباهی مجاز است ،آزاد است مشروع است اما عشق را کسی نمی بخشد ، دوست داشتن را کسی تحمل نمی کند ! آنجا چه خطرناک و وحشت آور است اگر دو انسان هم را براستی دوست بدارند ! دل انسان می تواند مزبله دان هر کثافتی باشد اما وای اگر پای عشق بدان رسد ! روح میتواند خود را به هر پلیدی بیالاید اما وای اگر با دوست داشتن آشنا باشد ! افسوس دو روح میتوانند به هم خیانت کنند ، به هم دروغ بگویند ، هم را فریب بدهند ، به هم تملق های سگانه بگویند ، اما نباید به راستی و پاکی و قداست به هم عشق بورزند ! در آنجا اگر دو چهره در هم خطوط آشنایی و دیرین ، خویشاوندی راستین بخوانند و به هم نیازمند شوند باید هم را کتمان کنند!

-          چه رنج ها که در خویش نیندوختیم ! یک عمر در خویش گره خوردن و سال ها نفس در سینه زندانی کردن و زندگی را ، روح را ، دل را همه در زیر آوار سنگین تقیه پنهان کردن طاقت فرسا است و طاقت فرساتر از آن ناگهان احساس کردن که خفقان ها و تر س ها و تقیه ها و رنج ها و دلهره های دائم هر روزه و هر ساعته و هر لحظه یکباره پایان یافته است ! یکباره غیب شده است و اینک دو زندانی ابد با دست های باز و پاهای باز در دشت های خرم ومهربان و بی مرز دوست داشتن و آزاد بودن و رهائی مطلق ! خوشبختی ناگهانی ، شادی بزرگ ناگهانی و رهائی ناگهانی که همه یکباره سر رسد و دو روح تشنه را ناگهان در قلب دریای زلال مهر ، دریای بزرگ همه خواستن ها ، بهشت همه ی خیال ها رها کردن تحملش دشوار است

شاندل دست راستش را به آرامی بر روی شانه های وی دراز می کند و شانه راستش را می گیرد و با دست چپش شانه ی چپش را و او را از روی دست هایش که بر روی آنها خم شده بود و سکوت کرده بود بلند می کند ، به پشت صندلی به آهستگی تکیه می دهد  ، در چهره او خم می شود ، لحظه ای لحظه هائی !

او را به آرامی و احتیاط و مهربانی به نام کوچکش میخواند . پاسخ شکسته و گرفته و آهسته هائی از لب های ملتهبش بیرون میآید ، دوباره او را کمی بلندتر به نام کوچکش می خواند و صفت مهربانانه ای نیز به دنبال اسمش اضافه می کند و او صورتش را به سمت مرد بر می گرداند ، مرد در حالی که با نگاه های سرشار از دوستیش  او را به مهر و نوازش صدا زد و صفتی مهربانانه بر آن افزود و گفت :

-          چرا تو همیشه در رنج ها تنها به خودت می اندیشی؟ هر جور دلت میخواهد می گوئی و می نالی و می گریی؟

هر گز فکر مکینی دل دیگری هم مبتلاست ،

و شاید درد او سخت تر است ، هرگز ندیده ام که به خاطر او خود را تسلیم رنج نکنی ،

به خاطر او تحمل کنی ،

به خاطر آنکه او با رنج خود بماند با بیتابی و رنجوری خود رنج او را دو چندان نسازی ، او را در زیر بار این همه سختی ها که بر دوشش افتاده است در هم نشکنی ؟

چرا الآن فکر نکردی که من نیز چنین پریشانی طغیانی دشواری در خود سنگین تر و تند تر از تو حس میکنم ، مگر من چوبم ؟ مگر تو نمیفهمی که رنج تو و ناله تو با من چه میکند ؟!

عزیز من ، به من تکیه کن ، من تمام هستیم را دامنی میکنم تا تو سرت را بر آن بنهی ! تمام روحم را آغوشی میسازم تا تو در آن از هراس بیاسائی ، تمام نیروئی را که در دوست داشتن دارم دستی میکنم تا چهره و گیسویت را نوازش کند، تمام «بودن» خود را زانوئی می کنم تا بر آن به خواب روی ، خود را ، تمام خود را به تو می سپارم تا هر چه بخواهی از آن بیاشامی ، از آن برگیری، هر چه بخواهب از آن بسازی ، هر گونه بخواهی ،باشم.

در این لحظه مرا داشته باش !

اگر باز هم سیر نیستی و باز هم نیازمندی و باز هم تزلزل و هراس داری چه کنم ؟

جز افسون و غم که مرا چرا به اندازه ای  که تو میخواهی و نمی یابی ؟ اما این افسون و غمی است که تحملش بر من محال است ، می ترسم مرا وا دارد که بگریزم ،

من اندک بودن خویش را هرگز قادر نیستم احساس کنم اگر در نزد تو ، چهره خود را آنچنان بیابم ، نه به خاطر هیچ انگیزه ای ، حتی پرستیدن تو ، نخواهم توانست لحظه ای درنگ کنم ،

باید حتماً خود را ازنزدیکی تو دور کنم ، تو را اگر در تنهائی خویش به خاطر آورم باز هم خواهم گریخت ، تنها خواهم گریخت ، وحشت آور است ،

من با هر رنجی آشنایم جز رنج حقارت ، درد کم بودن .

و آنگاه تو می مانی و آرزوی من بدرقه ات که…؟ خداوند اندامی بر روح تو بپوشاند هم اندازه تو که در آن بگنجی ، بیارامی…

-          بس کن ، بس کن ، تو داری تسلیتم میدهی یا رنجم ؟ من خود را ماهی یی می یابم که در تو شنا میکنم ، افسوس که الان قادر نیستم تصویری که از تو دارم در کلماتی که شایسته آن است پیش تو رسم کنم …  ناگهان احساس کردم که باید همه عالم منفجر شود و نمی شود ، یک انتظار تند و سختی ناگهان در من بیدار شد ، نمی دانم چه بود ؟ نمی دانم چه می خواستم ؟ فکر میکردم پس چرا پرواز نمی کنیم ؟ پس چرا به جای کلمه از زبانمان آتش، گلوله های آتش بیرون نمی آید؟ پس چرا باز هم مثل «دو نفر»کنار هم نشسته ایم و داریم عادی و منطقی مثل همه انسان ها حرف می زنیم ؟ پس چرا «یک نفر »نمی شویم؟

در هم محو نمی شویم ؟ یکیمان در دیگری نمی میرد ؟ چرا باز هم داریم به هم نگاه می کنیم ؟ پس کو آن دنیای دیگر؟ .. نمیدانم ، به هر حال خوب تر شدم اما تو نفهمیدی.. «میدانم شاید هم فهمیدی، شاید از حرف های تو بود که بهتر شدم..مرسی ، خوب شدم .. اما باز هم مضطربم ..باز هم تلاطم دارم زودتر بریم شهر … زودتر مرا به جاوی برسان!!

-          چه لحظه جاوید و فراموش نشدنی یی! این لحظه برای ابد در مغز ما خواهد ماند ! ساعت ۸٫۵ شب چهارشنبه ی نیمه اکتبر است سال ۱۹۶۹ دارم در اتاق او را ازاد و بی دغدغه و مسلط باز میکنم ، در اتاق ، اتاقمان را !.. آه ! که چقدر این «مان» خوب است ، تا حال هیچ «مان» نداشتیم ، داشتیم اما نمیتوانستیم بگوییم !

-          خوب خیلی خوش اومدید

-          آره ! خیلی خوش آمدم ! خیلی!

-          خوب ، آن حالت دیوانگی ات تو ماشین رفع شد؟

-          آره به کلی اثری هم از آن نیست حالا شد ، دیگر بیخودی بهانه گیری نمیکنم.

-          خوب ، باید ببخشید که این سرو سامان این جوری اتاق و این اطاق و آپارتمان کوچک و کهنه از روی شما خجالت می کشند که نمی توانند از شما پذیرائی کنند ، به قول شاعر

گر خانه محقر است و تاریک          بر دیده روشنت نشانم

به هر حال اینجا هر چه بخواهی شعر فراوان است اگر از مال دنیا دستش خالی است ، آپارتمان را میگم.!

-          اِ چه کتابخانه قشنگ و با سلیقه ای ! چه جوریه ؟ بارک الله ، چه خوش سلیقه !

کتاب عربی هیچی ندارد ؟ همه اش فرانسه است ؟ ها ! اِ این بچه های من ! آخ! قربونشون برم . بچه ها هر سه تا را در آغوش می گیرد و می فشارد رنگش از شادی دیدار آنها تافته است! آنها را با خود بر میدارد و با خودش می آورد کنار میز . مرد چمدان ها را می گذارد یکی توی کمد و یکی زیر تخت ، یکی پشت پرده پنجره ای که به بالکن باز می شود..

و می نشینیم و من به بخار سفید و زیبائی که از روی فنجان تو بر میخیزد خیره می شوم و سکوت می کنم و نمی دانم به چه می اندیشم و تو اندکی به این طرف و آن طرف چشمانت را می پرخانی تا آنکه به روی کراوات من متوقف می شوند و به طرح و رنگ آن می اندیشی که زمینه اش مشکی ایت و بر روی آن چشم های تو گل های آن است و آنوقت متوجه می شوی که این کراوات را من سالهاست دارم و با این که کهنه شده است و بارها شسته شده است آن را رها نکرده ام و ناگهان حکمتی در آن است در میابی و لبخند رضایتی پنهانی بر لبانت می شکفد و در دلت موجی سر می کشد و به من می نگری . و چشمانت از دوستی و یقین و ایمان و اطمینان لبریز می شود و در شگفتی که آنچه تو را به من پیوند می دهد چه نام دارد؟

و خیره می مانی که من در برابر تو کیستم ؟

و آن گاه خود را کلمه ای می یابی که معنایت منم و مرا صدفی که مرواریدم تویی

و خود را اندامی که روحت منم

و مرا سینه ای که دلم تویی

و خود را معبدی که راهبش منم و مرا قلبی که عشقش تویی

و خود را شبی که مهتابش منم ومرا قندی که شیرینی اش تویی

و خود را طفلی که پدرش منم و مرا شمعی که پروانه اش تویی

و خود را انتظاری که موعودش منم و مرا التهابی که آغوشش تویی

و خود را هراسی که پناهش منم و مرا تنهایی که انیسش تویی

و ناگهان سرت را تکان می دهی و می گویی :

نه، هیچ کدام! هیچ کدام این حرف ها نیست، چیز دیگری هست .یک حادثه ی دیگری و خلقت دیگری و داستان دیگری است  و خدا آن را تازه آفریده است  هرگز، دو روح ، در دو اندام اینچنین با هم آشنا نبو ده اند ، نه ، هیچ کلمه ای میان ما جائی نمی یابد … سکوت این جذبه مرموزی را که مرا به اینکه نمی دانم او را چه بنامم چنین جذب کرده است بهتر می فهمد و بهتر نشان می دهد.

***

-           شاندل! تو باور می کنی که ما آنچنان که احساس می کنیم واقعاً با هم ایجا متولد شده ایم ، با هم از آن جنین خفه وتنگ و دردآلود زندگی آن دنیا قدم به این جهان بزرگ و روشن و مهربان گذاشته ایم؟ باور میکنی که ما واقعاً خوشبختیم؟ یعنی خوشبختی آمده است ، پیش ما است و با ما خواهد بود و با ما زندگی خواهد کرد؟ یعنی همان چیزی که همواره در خیال سایه موهومی از آن احساس می کردیم اما حتی سیمایش نیز در خاطره مان نبود ، فراموشش کرده بودیم ، اصلاً او را ندیده بودیم و از آن جز یک نام چیزی نمی دانستیم و اصلاً در وجودش « شک » داشتیم و باور می کنی که آنچه برایمان یک اصطلاح فلسفی یا شعری بود اکنون کنارمان نشسته است ، شریک زندگی ما شده است و وزن آن را و نرمی و لطافت آن را و طعم و بو رنگ و جرم آن را بر روی پوست بدنمان حس می کنیم ، لمس میکنیم ؟ چنین چیزی هست؟ یک رویا نیست؟ یک بازی خیال نیست ؟ من ، شاندل ، باز دارم پریشان می شوم ، مثل اینکه همیشه یک خطری تعقیبمان می کند ، مثل اینکه یک حسود کینه توزی همیشه در کمین ماست ، هر وقت شادی و خوشبختی مان را بیشتر احساس میکنم ، هر وقت احساس می کنم ما با همیم ، من توی اتاق تو آمده ام پیش تو آمده ام  ، با هم تنهائیم ، وحشتم می گیرد ، یک دلهره مجهولی به من حمله می آورد ، بیشتر فکر می کنم آن حسود کینه توز نکند دیگر نتواند این همه خوشبختب ما را تحمل کند و یک کاری بکند ، یک ضربه ای بزند ، نگذارد ما اینچنین بگذرانیم ، نمی دانم آن شیطان کینه توز بی رحم کیست؟ شیطان ، آسمان ، دنیا ، روزگار… هیچکسی ، یک روح مرموز ملعون ، یک نفرین ؟ نمی دانم شاید موهوم باشد اما سایه اش را همیشه روی سرمان احساس می کنم ، بخصوص هر وقت خوشبختب را در اوج می بینم و می بینم که دیگر هیچ آرزوئی نمانده است که چشم به راهش باشم ، رنج نمی کشم ، بیرون از این اطاق چه چیز هست که بدان بیندیشم ؟ هیچ ! جز شبح آن حسود شوم!

-          آره ، من هم سایه شوم او را بر روی سرمان احساس میکنم ، شبحش را پشت سرمان احساس می کنم ، اما یقین دارم او تنها همان سایه است ، فقط یک شبه است و آن سایه زندگی ما در آن دنیای سیاه و حسود و کینه توز و شوم است زندگی یی که دیگر پایان یافته است ، آن حسود کینه توز مرده است ، کم کم سایه اش نیز می رود ما دیگر تحت تعقیب نیستسم ، ما آزادیم ، هیچ جرمی نکرده ایم ، اینجا دوست داشتن جرم نیست ، مقدس است ، پرتوی از روح خداست .

راستی من یک حرفی دارم که اول آن را باید به تو بگویم ، وقتی تو هنوز در تونس بودی و من اینجا انتظار تو را داشتم با خود می گفتم تا تو را ببینم و با هم از فرودگاه بیائیم و به اطاقم بیائی و بنشینیم و با هم حرف بزنیم اولین حرفی که به تو خواهم زد باید این باشد و بعد حرف های دیگر و بعد زندگی ، اما حالا بعد از سه چهار ساعت میگویم ، باشه دیر نشده است ، هنوز حرفهایمان شروع نشده است

-          چی؟ بگید! من هم فکر می کردم که یک حرف بزرگی هست که باید من از تو بشنوم و می دانستم هنوز آن را نگفته ای خیلی دلم میخواهد آن را بشنوم .

-          نه ، شاید آن اندازه که تو منتظرش بوده ای بزرگ نباشد اما گفتنش برای من خیلی لازم است ، جدی است ، تو هم آن را جدی بگیر ، ساده تلقی نکن ، من خیلی دلم میخواهد آن را با همان روحی که می گویم بپذیری ، یعنی احساس کنی و آن این است که : من در این سه چهر سال تو را خیلی رنج دادم ، خیلی از دست من عذاب کشیدی ، تو را خیلی آزار دادم ، میخواهم الآن قلباً عذر خواهی کنم ، مرا ببخش ، دیگر هرگز تو را اذیت نخواهم کرد ، دیگر از من رنج نخواهی برد ، قول می دهم.

(شاندل ، چهره اش از غم بر افروخته می شود و چشمهایش از اشک برق می زند و صدایش می لرزد وChapelle  سرش را پائین می اندازد و لبخندی شگفت اما آرام و کم رنگ بر لب دارد و نگاهی به شاندل می دوزد و بلافاصله چشمهایش را به زیر می افکند و خاموش می شود .

لحظه هایی هر دو سکوت می کنند ، خاطرات و تلخی های سال هائی را که گذرانده اند بر سرشان هجوم می آورند .سکوت طولانی می شود شاندل از اثری که این سخن در شاپل گذاشته است به شک می افتد ، او چه حالتی دارد؟)

-          ها… مرا می بخشید؟ به هر حال دیگر رنجی نخواهد بود ، آنچه بود…

-          نه ، هرگز انها را نخواهم بخشید ، هرگز آنها عزیز ترین سرمایه های من اند، آنها بودند که مرا این همه به تو نزدیک کردند ، آنها بودند که تو را در اعماق روح من فرو بردند و مرا با تو پیوند دادند، هر کدام از آنها بندی است که مرا با تو ، تو را با من بسته است . آنها خیلی برای من عزیزند ، آنها مرا سوزاندند ، گداختند ، ذوب کردند ، صیقل دادند ، ناب کردند، ساختند، عوض کردند، آنها مرا خاکستر یک عشق بزرگ کردند ، یک شعله خالص آتش کردند ، مرا در تو پختند ، تو را درمن ریختند ، آنچنان که فولاد مذابی در قالبی می ریزند ، نمی توانم بگویم چه کردند ؟ چقدر آنها را دوست دارم ، چه نعمت هایی بودند ، زیباترین خاطرات زندگیم رنج ها و دلهره ها و آزار ها و تب و تاب ها و درد هائی بوده است که تو به جان من می ریختی ، چقدر از تو ممنونم ، آنها را بیشتر از نوازش هایت دوست دارم … میدانی میخواهم چه بگویم؟

-          بریم کمی بیرون تو خیابان ها قدم بزنیم ، دارد مشکل می شود ، تحمل یکدیگر برایمان سنگین شده است ، هنوز جرأت نیافته ایم که در مقابل هم قرار بگیریم  ، هنوز با هم روبرو نشده ایم ، از ترس چنین حادثه ای است که من هماره شلوغ می کنم ، حرف های دیگر و چیزهای دیگر را به میان می ریزم تا خودمان در آن ها گم شویم و درست روشن به چشم هم نیائیم … دیدار عریان روح یکدیگر ، تحمل پذیر نیست ، تو چه بی باکانه خودت را نشان دادی ، باید کم کم بدان عادت کنیم ، یکباره نمی توان با هم بود ، باید جرئه جرئه از هم بنوشیم … یک جور دیگری شد ، دیگر حرف زدن از هر چه جز خودمان محال است ، تو هرگونه فزیبی را گرفتی ، دیگر مجال گفتن از سیب های گلشائی نیست.

-          دیگر بس است ، باید بگوئیم ، من دیگر تاب ندارم ، باید با هم آشنائی بدهیم ، باید هم را اعتراف کنیم ، من نمیدانم باید چه بگویم ، باید چه بگوئیم ، چه حرف هائی است که باید از تو بشنوم اما می دانم که دریای حرف ها و حرف ها و حرف هائی که در پس این سکوت سنگین چشم انتظار گفتن اند طغیان کرده اند ، من دیگر تحملش را ندارم ، از آن دیای آتش های مذاب ، از آن کوه آتش فشانهای دیوانه که به بند کشیده بودند و تو برایم حکایت کردی بگو ، گفتی آن دریا را در کوزه نمی توان کرد ، گفتی از آن جرعه جرعه آب نمی توان برداشت ، گفتی همه آن اقیانوس آتش مذاب یک حرف است یک حرف پیوسته … از آن دریا بگو ، گفتم که من تشنه آب نیستم ، آب سرد خوشگوار تگرگی نمی خواهم ، من تشنه آتشم ، آن اقیانوس را در جانم سرازیر کن ، … خاموشی تو در کنارم بیشتر مرا میگدازد …من دیگر تحمل ندارم ، آن زندان بزرگ را بشکن .. من دیوانه دیدار آنهایم … من دارم باز آتش می گیرم ، یک لحظه سکوت نکن که خفه می شوم ، یک کلمه از سیب نگو که دیگر طاقت ندارم ، من خیلی مریضم ، باید مرا مواظبت کنی ، دیگر توقع نداشته باش که باز هم کمرم را در زیر بار این کوه سنگین سرد و ساکت خم نگه دارم و صبر کنم ، استخوانهایم در هم شکسته است بگو! نمیدانم چگونه باید حرف بزنم ، چه باید بکنم که تو بفهمی حالم خوب نیست که باید آن انفجار این کوه را از روی سینه ام به زمین اندازد و خورد کند!

-          خیلی خوب خیلی خوب خیلی خوب… حیف که تو حالت خوب نیست ، اگر نه من خیلی احتیاج داشتم که اقلاً تا یک ساعت ، دو ساعت مرا دلداری بدی، با من مدارا کنی ، نمیدونم چرا اینجوری شد ، جکجمه ام می خواهد بترکد ، چشمهایم درد می کند دلم پر شده است … احساس می کنم نزدیک است تمام رگ هایم شکافته شوند ، تمام اعصابم سر از هم بردارند و گسیخته شوند .

آه! این دست های تو ! چقدر نرم و شکننده اند !

برای حرف زدن های نرم و خوب و شاعرانه خوبند! می ترسم ! دلم میخواهد چنان بفشرم که در دستم له شوند ! اه! این انگشت های ظریف و ترد ! چه معصوم و زیبا و خوب اند ! چقدر گرمای دست های تو مهربان است ! آنها را می گذارم روی پیشانیم ، شقیقه هایم چنان می زنند  که گوئی اکنون می خواهند ، سر باز کنند ، بترکند ، دست هایت را می گذارم روی چشمهایم ، خیلی می سوزد ، مثل اینکه از حدقه دارند بیرون می پرند آنها را بر روی مردمک چشمهایم فشار می دهم ، راحت تر می شوم ، آرام تر می شود اینها چه حالتی است ! چه روحی در این دنیا چنین پریشانی های سختی داشته است! کمی حرف های سبک تر بزن ، کمی عادی تر باش … تسلیتم بده ! چقدر به تو احتیاج دارم ! کیست که در این دنیا بتواند به من کمک کند؟ تو خیلی نیرومندی ! این دست ها ، این پنجه ها می توانند دهانه یک آتشفشان مخوفی را که آتش های مذاب در سینه اش سر برداشته اند و هزازان انفجار در درونش یکباره طغیان کرده اند ببندند ، آنرا آرام کنند… سنگ ها دارند ذوب می شوند ! و میدانی ، من هرگز در سراسر عمرم حتی یک لحظه از درد خویش سخن نگفته ام ، همه رنج ها را خورده ام و لب بسته ام ، همه نیازهای پنهانی ام را در خود فرو خورده ام و حلقومش را فشرده ام و خفه کرده ام ، ضعفی که در نالیدن احساس کرده ام و حقارتی که در نوازش شدن می دیده ام همیشه مرا وادار به سکوت کرده است و حتی تظاهر به بی نیازی و بی دردی و قدرت! هیچ کس خبر ندارد که در پنهانی های روح من چه التهاب ها به بند کشیده شده است ، چه گریستن ها در قلبم عقده کرده است ، پیش تو چنین احساس نمی کنم اما کسی که عمر را در سلول تاریکی گذرانده است دشوار است که ناگهان چشم در چشم خورشید تند و عریان سحر باز کند ، من نمیتوانم اینجا بشینم بیا بریم بیرون ، بریم کمی تو یه کافه بنشینیم ، کمی موزیک گوش بدیم ، آدم ها را تماشا کنیم ، جاهای دیدنی را به تو نشان دهم ، از آنها حرف بزنم ، راحت تر است ، پاشو..پاشو بریم.

-          من نمی رم حوصله قدم زدن و تماشا کردن ندارم ، خسته ام ، …پس حرف نمی زنم ، هیچی نگو ، همین جا هستیم.

-          بیا حرف دیگری بزنیم که هم خوب باشد و هم راحت باشد..

-          خیلی خوب هر چه دلت میخواهد بگو

***

-          چه شکنجه ای به نام زندگی کردن ! من در تونس خیلی رنج می بردم، با هیچ کس نمی جوشیدم ، دنیایی داشتم برای خودم، آدم ها همه دنبال چیزهایی بودند و من دنبال چیزهای دیگر … قاطی همه بودم و با هیچ کس انس نمی گرفتم، خیلی احساس تنهائی می کردم، احساس مجهول ماندن ، احساس غربت، خیلی سخت می گذشت تا حادثه ای ، تصادفی می توانست اتفاق نیافتد اتفاق افتاد ، تصادف عجیبی ! در میان آن همه قیافه های بیهوده که مرا با هیچکدام کاری نبود ناگهان چهره ای آشنا ظاهر شد ، او مرا تشخیص داد ! من کم کم با او آشنا شدم، فهمیدم که از جنس من است ، ظاهرا شبهاتی به هم نداشتیم ، اما خیلی رگه های همانند در روح ما وجود داشت ، خیلی رنج ها و نیاز ها و دلهره ها و خواستن هامان شبیه هم بود ، حرفمان یکی بود ، هر چچه از او می شنیدم هم آنها بود که همیشه با خود می گفته ام ، هر چه من می گفتم احساس می کردم همان هاست که او هم اندیشیده است، در آن تنهائی این آشنائی چه غنیمتی بود ! کم کم به هم انس بستیم و به هم محتاج شدیم ، احتیاجی سخت جدی و بی تاب، کم کم احساس کردیم برای زندگی تحمل کردن باید هردومان باشیم ، اگر هر کداممان نمی بودیم زیستن و بودن سخت و سیاه می شد ، اصلا ممکن نبود ! چقدر لازم بود هر روز هم را ببینیم ، برای راحت نفس کشیدن ، برای تحمل کردن ، برای گذراندن آن شبها و روزهای بیهوده سخت می خواستیم هر روز لحظه هائی با هم باشیم ، کمی با هم حرف بزنیم ، در یک کشور غریب که با زبان مردمش آشنا نیستند ، دو نفر از یک قبیله و شهر و خانواده ،چقدر به هم احتیاج دارند ! اما این دو انسان حق نداشتند هم را دوست بدارند ، با هم حرف بزنند ، اصلا حق نداشتند یک چشم به هم زدن کنار هم بایستند ، اصلا اگر چشمشان به هم می افتاد جرم وحشتناکی بود ….

آه چه جای بدی بود تونس ! چه خوب که از آن میدان مال فروش ها ، انسان فروش ها ، انسان خر ها در رفتیم! اگر نه خفه شده بودیم ، ما که نمی توانستیم حرفمان را و چشممان را و عقلمان را و دلمان را طبق مندرجات وقفنامه تنظیم کنیم ، هر روز هم بدتر می شد ، هی جرم بالای جرم، گناه بالای گناه!!

-          راستی یک چیزی! نمی دانم چی شد که یک مرتبه یادم افتاد سال ها پیش در تونس می خواستم از تو بپرسم اما مگر فرصت داشتم که از تو یک سوال کنم؟ می شد تو به یک سوال من جواب بدی؟ آنوقت ها خیلی دلم میخواست بدانم اما نمی شد ، بعد هم یادم رفت اما گاه گاه به یادش می افتم و خیلی تلاش داشتم که تا تو را ببینم بپرسم ، هر وقت هم دری به تخته ای میخورد و پیشت می آمدم همه حرفهایم فراموش می شد و از آن جمه آن! حال یک هو یادم آمد ، چه خوب شد . تو یک روز درست یادم هست ، سه سال پیش بود ، تو گرماگرم حرف ها و قصه سرائی ها گفتی: تمام این حرف ها و قصه ها و فلسفه ها و سمبل ها ، تمام این گفتن ها برای نگفتن یک کلمه است ، از ترس همان کلمه است که این همه حرف می زنیم ، اگر می توانستیم آن جمله را می گفتیم دیگر احتیاج به این همه قصه ها و افسانه ها نبود ، همان را می گفتیم و دیگر ساکت می شدیم ، دیگر احتیاج به گفتن و حرف زدن نداشتیم ، این همه که از بهشت و جهنم می گویند برای آن است که آن را ندیده اند ، اگر می دیدند که حرف زدن نداشت ، می ایستادند و خاموش تماشا می کردند ، اگر جهنمی را که در پس این چهره های آرام ما نهفته است می توانستیم ببینیم ، اگر بهشتی که در دل ما می شکفد می توانستیم به هم نشان بدهیم چه نیازی به این همه فلسفه و قصه و سمبل داشتیم ؟ آری این همه گفتن ها از ترس همان یک گفته است ، این همه حرف ها برای نگفتن همان حرف است ، اگر می توانستیم آن را بگوئیم….

حالا آن چی بود که اگر می توانستیم بگوئیم دیگر می گفتیم و سکوت می کردیم؟   آن چه کلمه ای بود که برای نگفتنش این همه می گفتیم؟ حال که میتوان هر کلمه ای را گفت آن را بگو!

-          خیلی سخت است کلمه مشکلی است

-          باشه ، حالا هم مشکل است؟ حالا که همه مشکلات آسان شده است!

-          اما آن مشکل هنوز هم مشکل است ، مشکل تر شده است

-          من یک حدسی زدم اما حال که این جوری می گوئی مثل اینکه آنچه حدس زده ام نیست.

-          نه ، ممکن نست بتوانی حدس بزنی! ممکن نیست!

-          خواهش می کنم ، خیلی مرا تشنه کردی ! بگو!

-          سخت است ، سخت است، یک مرتبه تمام هستی آدم مطرح می شود ، مثل اینکه یک مرتبه تا بگم عوض می شود ، یک چیز دیگری می شوم ، تحملش مشکل است ، یک مرتبه مسئولیت دشوار و بار سنگین کوهی بزرگ بر دوش احساس می شود ! احساس یک نوع عظمت ، یک حادثه ، یک شگفتی خارقالعاده … نمی دانم چه حالی است!

-          بگو باشه، من تا آن را نشنوم تو را ول نمی کنم ، باید بگی ، من تا آن کلمه را از تو نشنوم ، تا نگی، نه حرف می زنم و نه گوش می دهم که چی میگی، قهر میکنم ، همین جوری اینجا روبروت می نشینم و چشمهایم را به لبهات می دوزم و منتظر می مانم تا بگی، بگو ، خواهش میکنم!

-          سکوت

-          سکوت

-          سکوت

-          سکوت

-          سکوت

-          سکوت

-          سکوت

-          «من تو را خیلی دوست دارم»!

-          سکوت

-          سکوت

-          اُه ؛ این اطاق چقدر هوایش گرم است … پنجره را وا کنم

-          سکوت

مرد سخت منقلب شده ، نمی دااند باید به کجا نگاه کند ، چشمهایش پریشان و بلاتکلیف  است از روی صندلی بر می خیزد در حالی که نمی خاهد چهره اش را مرد ببیند به بهانه باز کردن پنجره یرود نزدیک پنجره رو به بالکن … اما … پنجره را باز نمی کند ، می ایستد ، از پشت شیشه های بخار گرفته شب مه آلود و آرام را در بیرون نگه می کند

سکوت سنگین و پر التهابی اتاق را پر کرده است ، دم زدن دشوار است ، هر دو می کوشند تا خود را از یکدیگر مخفی کنند ، مرد همچنان بر روی صندلیش نشسته است گوئی از دردی بر خود می پیچد ، نمیداند چگونه باید باشد ، احساس میکند سکوت ها خطر ناک شده است … مثل این است که نزدیک است فریادی ، انفجاری ناگهان روی دهد ، همه ذرات هوا ، در و دیوار منتظرند ، نزدیک است ؛ نزدیک است ، سکوت چنان دشوار شده است که نمی تواند دوام بیاورد ، خواهد شکست ، مرد نگران است ، می کوشد تا شروع به حرف زدن کند … اما… نمی تواند، هیچ کلمه ای یادش نمی آید تلاش دشواری است

-          سکوت

-          سکوت

ناگهان او که رو به پنجره ایستاده بود و شانه هایش تکان می خورد ، به شدت سرش را برگرداند و به گوشه اطاق خیره شد و در حالی که صدایش عقده داشت و می شکست با لحنی دردناک که به ناله شبیه بود گفت:

آخ… چقدر دلم می خواهد گریه کنم!

ناگهان مرد از جا بر خاست ، لحظه ای مردد ماند ، نمی دانست چه باید بکند به سرعت به طرف آشپزخانه رفت ، در را از پشت بست، چقدر دلش می خواهد لححظه ای پیش او نباشد ، تنها باشد ، گاز را روشن کرد ، کتری راآب کرد لحظه ای مردد ماند ، بعد گاز را خاموش کرد دید اشتباه کرده است دنبال کبریت گشت تا روشن کند کمرش را نمی توانست راست نگه دارد ، خواست برگردد ، دستش را دراز کرد تا در را باز کند اما باز نکرد دست راستش را گذاشت پشت در و دست چپش را گذاشت روی شقیقه اش … مثل اینکه داشت می فتاد ، با دستش به شدت به دستگیره در فشار می آورد دلش میخواست آن را بشکند ، انگشنانش را با غیظ به هم می فشرد تا رنجش را کمی تخفیف دهد ، لحظاتی گذشت ، اطاق همچنان ساکت بود مرد سعی میکرد بتواند در را باز کند و وارد اطاق شود اما نمیتوانست ، دستش یاری نمی کرد ، نمی خواست چشمش به چشم او بیافتد ، تحملش را نداشت ….. از او خجالت می کشد.

او نیز در این اندیشه بود که مرد هم اکنون که وارد اطاق شود چگونه به او نگاه کند؟ چه جور با او حرف بزند؟

هر دو از هم رودربایستی پیدا کرده بودند …

و آنکه از پنجره اطاق آپارتمان طبقه پنجم کوچه لاکروا را که هنوز چراغش روشن است نگاه می کند و در حالی که غرق حیرت شده است سری تکان میدهد و با خود می گوید:

راستی که دوست داشتن چقدر سخت است!!!!

و سپس پنجره اطاقش را می بندد و می رود و ساعتی بعد در بسترش به خواب رفته است.

و مرد ناگهان ، با تصمیمی که به یک جان کندن دردناک ، یک انتحار می میاند در را می گشاید اما به اطاق بر نمی گردد ، صدای آرام گامهایش از پله ها به زحمت شنیده می شود و سپس محو می گردد

بیست سال بعد روزنامه های خبری و مجلات و مردم می شوند که شاندل پس از بیست سال زندان فرن در سلول مجردش تنها مرده است و وصیت کرده است که همه ی آثار چاپ نشده اش را با او دفن کنند.

اما دو لا شاپل؟

هیچ کس از سرنوشتش آگاه نشد.

در باغ ابسرواتور

نویسنده الهه در آبان ۲۳م, ۱۳۸۸

برای دلهایی که به اسمان پیوند دارند ، کفر و ایمان ، همچون عشق و بی عشقی یکی است یکی؟ آری یکی است . هیچ کدام عقب آسمان پیمای ملکوت دلشان را زاغ لجن خوار باغ های تره بار فروشان نمی کنند

!

چه می گویند ؟ چه ها می گویند ؟ هر چشمی چه حرفهایی می زند ؟

چشم هایی خاکستری داشت ، یعنی چه خاکستری ؟ یعنی هیچ! فقط می گویم تا گفته باشم سیاه نبود ، آبی نبود ، ازرق نبود ، سبز نبود به رنگ ها دیگر هم نبود…خاکستری هم نبود . اصلا مثل اینکه هیچ رنگی نداشت ….

مثل اینکه با چشمهایش خیال می کرد ، با چشمهایش می اندیشید ، فکر نمی کنم چشمهایش جائی را میدید . یکسال تمام هر روز مرا در فاصله ی دو نیمکت دور تر می دید اما نه نمی دید او هرگز مرا ندید ، اگر دیده بود دیگر نمی امد او تمام این مدت خیال می کرد در این باغ تنهای  تنهاست ، حتی آن مجسمه عریان را که در مدخل باغ ایستاده بود ندید اگر می دید از او هم می گریخت ؛ او هم به تعبیر غزالی «خلوت خالی » مطلقش را آشفته می ساخت . در دنیای خالی او که نمی دانم از چه پر بود – هیچ کس هیچ چیز ، هیچ احساسی ، هیچ خاطره ای ، از آنگونه که ما می شناسیم ، راه نداشت و نباید هم راه می داشت نمی توانست هم راه یابد ، خلوت خالی او – که در آن می زیست و در آن بود – خلوتی بی مرز و حد بود ، بزرگتر از جهان ، هم اندازه ی عدم …

یک سال تقریبا چنین بود ، تقریبا ! از آن رو که من بودم که گاه در آمدن به این میعاد گاه ساکتی که در آن ، ما سه موعود خاموش با هم سخنی برای گفتن نداشتیم – نه! سخنانی برای گفتن نداشتیم – غفلت می کردم ، اما یقین داشتم که آن دو هر روز بر سر قراری که نداشتیم ، حضور دارند .

در طول این یک سال ، ما همچون حواریون یک مسیح شده بودیم ، مسیحی که موعود منتظر ما سه تن بود و انتظار ظهور او ما را از غوغای بیهوده ی زندگی و پرستندگانش – که این شهر را ، شهر هیاهو ها به خاطر هیچ را ، این رم سزار ها و گلادیاتورها و شهر برده های آزاد و جهودان سکه پرست را ، پدید آورده اند – به این خلوت خاموش می آورد و نیاز ، هر یک از ما را ، در اینجا بر سر درد خویش می نشاند و در زیر بار سنگین بودن ، بودنی برای هیچ ، خاموشمان می کرد و هر کدام ، سر در گریبان خویش ، به زمزمه ی ساکتی که از پس پرده های غیبی درون ، آن «خویشتن پنهانی و مجهولمان » با ما ساز می کرد  ، گوش فرا می دادیم و از «او» که یافته بودیم و ، در یک مکاشفه شور انگیز ، به شهودی روشن و نشئه برانگیز یا فته بودیم که آن من گمگشتهی راستین ما «او» است …

چه شگفت است آشنایی در پس بی گانگی ، خویشاوندی پنهان در ناآشنایی! در زیر این آسمان ما سه تن فرزندان این خانهی مجهول بودیم ، با خویشتنی مشابه . آن یکی ، آن برادر ساکتم ، نمی توانست سخن بگوید ، آن دومی ، خواهرم ، نمی خواست سخن بگوید و این سومی ؛ من همچون هر دو ! . ما سه همزبانان گنگی بودیم مخاطب نگفتن های هم ، و کارمان کتمان همدیگر .

سکوت بر سر غوغای طاقت فرسای کلمات .

جمع ما از هم پاشید . صبح طالع شد و شبی که یکسال بطول انجامید ، زانو به زانوی هم ، تا سحر نشستیم و تنها و سخن سکوت گوش بستیم و سپس ، بر خاستیم و از هم پراکنده شدیم .

در دل من که همیشه از حرف ها و دردهای دیگری لبریز است ، جایی برای آنچه چشمها می گویند نبود ، اما همواره می دانستم که مثنوی ها سخن ، در پس پرده ی این سکوتی که میان ما افکنده است ، چشم انتظار آنند که من یا او لبی به گفتن بگشاییم . ولی این «پردگیان بیتاب» را ، در آن باغ همچنان چشم انتظار گذاشتیم و از هم گذشتیم…

سه سال گذشت . تقویم ها گفتند اما من باور نکردم .

چهره ی مات او ، موهای خاکستری رنگ او ، احساس بی شکل او ، چشم های بی رنگ او و حرف های بی لفظ او همه ، در غیبت او بهترین و غنی ترین و رام ترین موم های نرمی بودند در زیر سر انگشت های نیرومند و بازیگر خیال محتاج من که هر چه بخواهم بگویند و هر گونه بخواهم بسازند و هر رنگی که بخواهم بیامیزند و هر که بخواهم باشد !

و بدینگونه بود که او رفته رفته در زندگی پنهانی من یک «رزاس» می شد …

با او … بی آنکه به حضور او نیازمند باشم ، زندگی یی در اوج آسمان ها داشتم و چه زندیگ سیرآب و سرشاری است که آدمی در کنار معشوقی دلخواه زندگی کند بی آنکه رنج تحمل کسی را داشته باشد . وصالی در تنهایی مطلق خویش با عزیزی که هست و..نیست .

سه سال اینچنین بی او ، با او گذراندم و چه شکر و شادی ها که : چه خوب ! چه خوب که حرفهای اینچنین را ، در آن ایام باغ ، به ابتذال گفتن نیالودیم و سکوت ها ، در ان یکسال ، می گفت که ما هر دو عظمت و تعالی و حساسیت و لطافت این حرفها را که در الفاظ می پژمرد و قداست اهورائیش در گفتن می آلاید خوب احساس می کردیم و این احساس مشترک ما را تا آنجا به هم نزدیک و خویشاوند می ساخت و احساس این احساس ، ما را هر روز نزدیک تر و خویشاوند تر !

سه سال گذشت و من بی او ، لحظه ای بی او نماندم .

شبی خسته از کشمکش های بی حاصل ، کوفته  از شکست های بسیار و بستوه از زندگی و بیهودگی هایش ، از غم و غربت و تنهایی سرشار ، به کافه ای پناه بردم گوشه ی خلوت تری را انتخاب کردم و نشستم و صندلیم را به سمت پنجره ای کج کردم و خود را گذاشتم و بیرون رفتم …

گروه شاد و شلوغی مقابل من ، گرد میزی حلقه زده بودند . دیدم چند دختر رنگ وارنگ و دو سه پیر و جوان واکس زده و دمبه دار ، هی با کنجکاوی دارند مرا می پایند . گاه دسته جمعی بر گشته اند و به من خیره شده اند و صدای پچ پچ محتاطانه گفت گوهایی چندش آور ! کم کم متوجه شدم خیالاتم آشفته و بریده می شد و گفتم لابد قیافه ی تلخ و گرفته ام چندان غیر عادی می نماید که این بیکاره های بی درد و بی عقل سویسی را به کنجکاوی واداشته است…

در اثنای این اندیشه ها ؛که آنها مرا می پاییدند و من ، ب انتقاد های تند و تیزم ، در دل خود ، کارشان را تلافی می کردم ، متوجه شدم که شبحی دارد به من نزدیک می شود ؛ یکی از همین فضول ها!

من که در این حال عمداٌ سعی می کردم که به طرف انها نگاه نکنم ، خودم را بیشتر به خودم سرگرم کردم ، چنان چه گوئی او را – که اکنون درست در کنارم ایستاده است- احساس نمی کنم .

-          سلام اقا

ناچار ، با بی میلی و خستگی و قیافه ای آمیخته با تعجب و اعتراض ، سری بر گرداندم و جوابکی دادم . او بلافاصله با کرشمه ای دختر بچه وار ، دستش را دراز کرد و در حالیکه اجازه می گرفت ، با دامن چیندارش چرخی زد و با جلفی و صمیمیتی آشنا ، برابر م نشست .

با تمام اندامش می خندید و حتی قطعات لباسش نیز همگی خوشحال بودند و خندان ! گیسوانش برق می زد و گوئی تازه از قالب بیرون امده است

رنگش خاکستری بود و …

چشمهایش به رنگ الماس های بدل ! مثل دو توشله ی بلور برق می زد !

اِ ! این ………آری ! «او» است!

همو بود اما کمترین شباهتی به او نداشت . فربه و پر جنب و جوش و براق شده بود . گویی تمام اندامش را برق انداخته است …

احساس می کردم که از شدت خوشی همه جایش دم درآورده اند و با آن گردو می شکنند . کمی غمغب گرفته بود و ، بر هر یک از دو نی مرخش لپی سرخ و خونی روئیده بود ، هر کدام مثل دمل خونی بزرگ و ورم کرده ای.   صورتش حالت یک لبوی چاق آبپزی را به بیننده الهام می داد . بقدری عجولانه و شلوغ و پشت سر هم ، به لب و دهانش خنده می ریخت که نمی توانست جمع کند . چنان بریده بریده و ناهماهنگ و پیاپی ، خنده و نیم خنده و لبخند و غیره … را به هم می ریخت که نه مجالی می یافتند که هیچکدامشان معنی بگیرند و نه من فرصتی می یافتم که در قبال هر یک ، خود را و قیافه و حالت خود را متناسب با ان تنظیم کنم .

مثل «خل خنده » های دیوانه ای می مانست در برابر نگاه مبهوت یک آدم بی تقصیر! مثل اینکه کسی هی از زیر نیشگونش بگیرد ، از شدت شعف ، دمادم از جایش می پرید . تلاطم جلف و لوسی داشت و سر جایش بند نمی آورد . یکریز حرف می زد .

هر چه او در دامن من داشت ، همچون برق و باد ، گریخت و چه گریزی! چنان شتابزده و هراسان که گوئی جمعیت یک شهرند که از زمین لرزه ای مهیب و برقآسا فرار می کنند  . تنها چیزی که از این خیل خیلات ، هنوز در من مانده بود و گوئی دل نمی کند و وسواسی بیهوده او را در رفتن مردد ساخته بود و گر چه او هم بدنبال دیگر ها می رفت اما لنگ لنگان و …هی بر می گشضت و به قفا می نگریست ، ایمان من به چشمهایش بود که مرا حتی در چنان حالی – که احساس می کردم او در مقابل من در انتهای میزی نشسته است که به فاصله ی همه ی دوری ها از من دور است و میان من و او خلأ به بیکرانگی عدم حائل است لبریز از انزجار – با این همه ، «نگران چشمهایش » می ساخت .

اما در چشمهایش – که مثل دو نگین شیشه ای ؛ در زیر نور چراغ های نئون و فلورسانت کافه تلالؤی تند و زننده داشت – همه چیز پیدا و صریح و معلوم بود و به روشنی سادگی خوانده می شد اما هر چه می نگریستم ، چیزی در آن نمی دیدم جز تصویر کوچک خود را و نقطه ی براق نوری را که در مردمک هایش جابجا می شد .

نگاههیش را مهربانانه و خودمانی ، در من زد ؛ اما از شدت خوشی و نشاط ، نمی توانست چشمهایش را در یک نقطه نگاه دارد که به جائی بند نمی آمدند و همچون دو دم جنبانک همه جا چرخ می زد و همه جا را می پائیدند . در همین اثنا یکهو ، دیدم لبخندی هم به خنکی آفتاب ماستی که بر برف های مانده ی زردی گرفته ی زمستان بتابد ، بر لب نشاند و در حالیکه گویی برای تماشای دیگران دارد با من ژست می گیرد ، با لحنی تکیه بر صدای خنده ی بی مناسبتی ، از من پرسید :

-          شما هنوز نمی خواهید از من چیزی بپرسید؟

با لبخندی ، شبیه به شکل لب های بیمار سماخورده ای که دهانش ا تب خشک و از اختلال معدی بدمزه و گس شده است ، به عرض رساندم :

-          هه ! چی بپرسم ؟ راجع به…چه؟…هه!

-          مثلا من خیلی دوست دارم بدانم شما از چه ملیتی هستید؟

من که حالتی شبیه نوبه گرفته بودم و تب و لرز و عرق شروع شده بود و احساس می کردم که این ستاره ها که از پشت شیشه ی بزرگ پنجره مرا می نگرد ، فرشته های خدای اند که همگی بر بام آسمان جمع شده اند و از ان بالا ها ، چشم کشیده اند و به من ترحم می کنند و دلشان به حال من می سوزد . ..داشتم به زحمت برایش جوابی دست و پا می کردم تا فراهم شود اما چون کمی به تاخیر افتاد و او هم از گرمگیری آمیخته با خودمانگیری و دلسوزیش دست بردار نبود ، خودش ادامه داد:

-          فکر می کنم از امریکای جنوبی باشید ؛ ها؟ یا کمی هندوچینی ! در حالیکه ابروهایش را به علامت انتظار تا وسط پیشانیش بالا کشانده بود و پلکهای سنگین و براق از رنگش را از اطراف یخ های چشمهایش کنار زده بود و لبهایش را در ادامه ی چانه اش ، به شیرینی و ملوسی دختر بچگانه و کنجکاوانه ای ، پیش آورده بود و سرش را کمی پایین کشانده  و خیلی کج کرده بود تا خود را به زیر نگاه های من بیاورد – که در آن حال ، قدم کوتاه شده بود و دقیقه دقیقه هم کوتاه تر می شد و کمی هم ، از بی رمقی و مظلومیت ، قوز در آورده بودم – همچنان ساکت و منتظر ماند .

و من که در این حال از شدت بیشعوری شگفت انگیزی که در حدس بی سر و ته اش بود ، رمقی تازه یافتم ، سرم را برداشتم و با نگاهی که از شدت صراحت حتی او هم آنچه را در آن بود ، تا دید خواند و فهمید . در او خیره شدم که ناگهان از خودش خنده اش گرفت و با قر و قمزه ای پر پیچ و خم ، حاکی از خجالت ، اعتراف کرد که اظهار نظرش خیلی خیلی احمقانه بوده است .

و من هم لبخند بزرگوارانه و پر از عفوی نشانش دادم حاکی از اینکه : از شما در همین حدود ، بیشتر انتظار ندارم و اینجور حرفها از سرکار خلاف توقع من نبوده است . ناراحت نباشید !

باز مثل اینکه  احساسی که خودش هم نسبت به خودش داشت با احساسی کهمن از او داشتم مشابه است ، اثر سطحی و انفعالی در او پدید آمده بود ، بسرعت گذشت و باز با روحیه تازه ای پرسید :

-          آن وقت ها هم شما مثل من ناراحت بودید ، هنوز هم مثل سابق ناراحت می باشید ؟

من هم – که فقط خدا عالم است که بفهمد چه وضعی داشتم و به خصوص از مشابهت و مقایسه و این وجه اشتراک با وی ، دچار چه غروری شده بودم – به سختی منگ و منگی بگوشم خورد ، نشانه ی ان که دارم به او جواب می دهم .

من که خودم چیزی نفهمیدم اما مثل  اینکه او فهمید حالم خوش نیست یا چیز دیگری فهمید و به هر حال در همین اثنا که نفهمیدم چند ثانیه یا چند دقیقه گذشت بلافاصله بود یا به فاصله ی یک ربع ؟ نیم ساعت ؟ احساس کردم که حرف هایش بوی اخر را می دهد . گرم و امیدوار شدم که آزادی نزدیک است و پایان خفقان ، رهایی از زیر این بار سنگینی که بر رویسینه ام افتاده است و چهره ام را کبود کرده است ، عنقریب فرا می رسد . برایم توضیح داد که سه سال پیش ، چرا خیلی بی حرف و غصه ناک بوده است و به چه عللی حالا ان ناراحتی هایش به کلی رفع شده است و در نتیجه خیلی خوشحال و سعادتمند شته است ؟ . درست است ، توضیح داد . خیلی هم مفصل و مشروح اما… من نشنیدم ..ملتفت نشدم ، باور کنید ، نشنیدم ، نشنیدم ! دیگر نپرسید .

از کافه رها شدم . تا در باز شد و نسیم آزاد بیرون را بر سر و رویم احساس کردم ، ناگهان شبح احمقانه ی اندره ژید را در صد ها هزار چهره ی مکرر در زمین و آسمان و فضا و بر روی همه چیز دیدم ، همه جا را در کنار ناتانائیلش – که در چند سالی او بودم- در آن لحظه ژید به عذر خواهی من امده بود اما از شدت شرمندگی ، چشمهایش را از قیافه بله و بی تقصیر بُز اخفشش بر نمی داشت .

با تمسخری آمیخته با غیظ و درد خنده ای که رهگذران پیرامونم شنیدند ، آن جمله ی فیلسوفانه قشنگ  بی معنیش را بر سرش کوفتم اما سر بر نکرد و همچنان روی در روی ناتانائل ، چنان عاجزانه عذر خواهی می کرد که کینه ی من از او به ترحم بدل شد و من که ، برای تخفیف اندک رنج بسیارم ، از خشم نیز محروم شدم – چه رنجی که ، در آن ، کسی را نتوان محکوم کرد طاقت فرساست – سر در شانه ام فرو بردم و در حالی که سیگارم را از بیم آنکه از لای انگشتان مرتعش و بی حوصله ام نیفتد پیاپی به لبهایم می سپردم – در میانه ی سیاهی جمعیت بی نام و نشان خیابان فرو رفتم تا از چشم های این دو و نیز چشم های خودم ، در انبوه این بیگانگی مطلق و راحت ناپدید شوم

شرم داشتم که در برابر آینه ای ، شیشه پنجره ای بگذرم ، تا نکند در آن حال چشم خودم به خودم بیفتد

آرزو کردم ای کاش ه%

تنها آینده است که حرف خواهد زد

نویسنده الهه در آبان ۱۲م, ۱۳۸۸

ترجمه ی دکتر شریعتی از قسمتی از کتاب احلام یک سالک تنها  اثر ژان ژاک روسو

«هفتاد سال را بر روی زمین گذراندم

اما فقط هفت سال زندگی کردم»

امروز روز عید پاک است بی شک از آشنایی من با خانم وارن پنجاه سال می گذرد ! در این ایام وی بیست و هشت ساله بود و زن روز به شمار می رفت و من به زحمت هفده سال داشتم ، بلوغی که آن را نمی شناختم ، طبیعتا قلب مرا که از عشق به حیات  سرشار بود حرارت می بخشید ، اگر این امر که این چنین زنی جوان و جذاب و ساده ای که چهره ای دلپذیر داشت روی خوش نشان می داد شگفت آور نباشد ، این امر اصلا شگفتی نخواهد داشت که زنی چنان زیبا ، سرشار از لطف و مهربانی و پاکدلی ، احساس پاک و شسته ای را که حتی خودم آن را متوجه نشده بودم دریابد ! اما آنچه بی سابقه است این مسئله است که برق این نخستین برخورد ، سرنوشت سراسر عمر مرا روشن ساخت و با پیوند استواری تقدیر باقیمانده ی زندگیم را شیرازه بست.

روح من هیچ شکل ثابت  و معینی نداشت ، او با شتابزدگی و کم حوصلگی چشم به راه لحظه ای بود که می باست فرا رسد و این لحظه که پس از برخورد تسریع شده بود در عین حال خیلی هم زود فرا نرسید . من که تعلیم و تذبیت ، روحی پاک و اخلاقی سرشار از صفا به من بخشیده بود احساس می کردم که عشق و بی گناهی با کندی و تردید طولانی ای در قلبم خانه می کنند و با هم هم آواز می شموند و د راین مدت طولانی بود که دیدم او از من دور شده است!

همه چیز او را در خاطرم مجسم می سازم ، باید به ان باز گردم ، و از این بازگشت بود که سرنوشت اینده ی مرا مشخص کرد و بدان شکل بخشید و مدت ها پیش از آنکه به چنین سرنوشتی برسم من جز در ارزوی آن و به خاطر آن دیگر زندگی نمی کردم .

آه اگر من برای قلب او بس بودم همچنان که او برای قلب من بس بود ، چه روزهای خوش و لذت بخشی را با هم به سر می بردیم!

اما ما بدین گونه زندگی کردیم ، با هم به سر بردیم ، ولی چه کوتاه و زود گذر بود ! و چه سرنوشتی را در پی داشت ! روزی نیست که با شوق و ذوق فراوان این کوتاه ترین دوره ی زندگیم را که تنها برای خودم و بی اندوه و گرفتاری بوده ام و به حقیقت می توانم بگویم که «زندگی کرده ام» به خاطر نیاورم .

همچون آن فرمانده ای که از غضب امپراتور روم و سپاسین به گوشه ای تنها در صحرائی پناه بود تا بقیه ی عمر را در تنهایی خویش به سر برد میتوانم بگویم که : «هفتاد سال را بر روی زمین گذراندم اما تنها هفت سال زندگی کردم». اگر این ایام کوتاه و پر قیمت نبود شاید هرگز خود را نمی یافتم زیرا همه ی عمر را جز همین ایام ، دستخوش و اسیر خواهش های دیگران بوده ام و بی کمترین مقاومتی تسلیم بی اراده  طوفان های زندگی ، و اگر اجبار نبود هرگز نمی خواستم خود را از آن حال که در آن روزها داشتم محروم سازم .

اما در این سالهای زودگذر و کوتاه ، محبوب زنی بودم سرشار از لطافت و ذوق ، همان که میخواستم بودم ، همان که می خواستم شدم و به نیروی درس هایی که وی به من آموخت ، در آن ایام آسودگی ، من توانستم روح خویش را که هنوز بی قرار و ناساخته و متلاطم بود ، طرح ثابت و مشخصی بدهم که شایسته آن بود و همین طرح بود که آن را تا پایان حفظ کرد . عشق به تنهایی و گردش و تماشا در قلبم جوانه زد و احساسات عالی و لطیفی که در من رشد می کرد تا مطلوب او باشم مرا در این شکفتن ها یاری می کرد . غوفا و هیاهوی زندگی مرا آزار می داد ، صلح و آرامش مرا دستخوش هیجان می کرد ، من نیازمند دوست داشتن بودم ، کاری کردم که او با من در گوشه ای از یک ییلاق زندگی کند ، یک خانه ی دوردست  در کمر گاه یک دره ، اینجا پناهگاه ما دوتن بود ، همین جا که در طول چهار و پنج سال ، من یک قرن به  پاکی و خوشبختی زندگی کردم و همه پرشانی ها را با این آب حیات شستم ، من به دوستی که قلبم او را آرزو می کرد محتاج بودم و او را یافته بودم ، داشتم . ییلاق ساکت و دنجی را آرزو می کردم و آن را هم یافتم ، داشتم، از رنج ناله نمی کردم ، آزاد آزاد بودم ، تنها خواستن های خودم این آزادی را مقید می ساخت ! کاری جز آنچه میخواستم نداشتم ، همه ی لحظات به مراقبت و تماشای تپش ها و خواهش های قلبم می گذشت ، جز ادامه ی این دنیای پر از شیرینی آرزوئی نداشتم ، تنها آنچه سایه ی هراس و دلهره ای بر این زندگی می افکند این بود که

«سنگ انداز هجران در کمین است»! و این یک هراس موهوم نبود .

در همان ایام در این اندیشه بودم که برای مقابله با چنین روزهایی که در انتظار است کاری بکنم ، به اینجا  رسیدم که پرورش استعداد و اندوختن مایه های معنوی در روح استوارترین سد در برابر هجوم و بدبختی پریشانی است و تصمیم گرفتم که همه ی فرصت ها را برای کسب چنین مواهبی وقف کنم و اگر روزی دست داد ، درباره ی بهترین زنان و آثار عمیق و زیبائی که بر روح من نقش کرده است و از همه ی اندوخته هائی که در مخزن سرشار استعداد هایم گرد آورده ام کمک بگیرم…!

……………………………………………………………………………

اکنون تنها آینده است که حرف خواهد زد و تنها باید بدان گوش بدهیم

……………………………………………………………………………


کپی رایت طعمه ی آتش. قدرت گرفته از وردپرس طراحی از پوسته های وردپرس ترجمه از متابلاگ