هنگامی که یک انسان بزرگ را می شناسیم که در زندگی موفق زیسته است روح او را را در کالبد خویش می دمیم و با او زندگی می کنیم و این ما را حیاتی دوباره می بخشد….>> شاندل

شاندل- صمیمانه به من بگو که چه میتوانم کرد تا تو را دوست نداشته باشم؟

رزاس- فکر می کنم باید بپرسی که «چه میتوانی کرد که تو را دوست نداشته باشم»؟

شاندل- آری راست می گویی. بگو چه میتوانی کرد؟

رزاس- هیچکار . هیچکار!

-          از تومیخواهم صمیمانه پاسخم را بگویی

-          صمیمانه چیست؟

-          صمیمانه آن است که « نخواستن » را با «نتوانستن » در احساسات از یکدیگر جدا کنی.

-          تو چنین می پنداری که ممکن است من بتوانم اما  نخواهم؟

-          به راستی نمیدانم، می پرسم

-          چه کنم که تو پاسخی را که از من بشنوی اگر نپسندی باور کنی که صمیمانه است؟

***

-          نگفتم تو با من «صمیمیانه» ، این چه خوشستن بی معنایی است در آنجا و میان آنان که جز «صمیمیانه» هیچ نیست. بودن ما دم زدن ما ، اندیشیدن ما، و غم ها و شادی های ما و انتظار های ما و خواستن های ما و نیازهای ما و حتی ناگواری ها و دشنام های ما صمیمیانه است، …گفتم صمیمانه بگو ؛نه میان من و تو ، میان تو و تو ، با خود صمیمی باش!…..

انسان عبارت است از یک « تردید » هر کسی یک « چه باید کرد ؟»است . حقیقت راستین انسان جز این هیچ نیست . جز این «تردید» ، اضطراب ها ، غم ها ، طغیان ها، تلخی ها، و تاریکی های بی رحم و سنگینی که جان ما را به ستوه می آورد از اینجا ست. از عمق فطرت ما ، از مغز نهاد ما و بطن مجهول هستی ما سر می زند و می بینی که من این کلمات را که در فلسفه ما و عرفان ما و مذهب ما و ادبیات ما با آنچه در این آدمزار احمق ،این کلوخ تیپاخورده ی کثیفی که زمین  خوانند سخت بی گانه است دین ما، ادب ما و حکمت و دانش و هنر و مکتب و آرمان ما از آن ِ آن دو نخلستان خاموش و اسرار آمیز و پر غوغایی است که همه جمعیت ساکن آن یک تن است و بس ، یک تن ، یک تنهای دردمند غریب که بیمناک از شتاب دیوانه ای که روزها و شب ها از پی هم بی امید و بیهوده می گذرند و بیزار از خلقی که آرام و رام در بستر های پلید خوشبختی بی درد خویش در این مدینه ی منفور خفته اند و دل پر از کینه از این شهر که برج هایش همچون قامت صلیب مریم و روح القدس را که اسیر جهودان پست نهادند می جویند تا قربانی  رومیان آدم خوار و قیصر نابکار گردند و حصارهایش باروی باستیل است و کوچه هایش ، خیابانهایش و هر رهگذارش همه زاده ی دیوار هائی زشت و بی انتها یکسره از «نبایستن » و خانه ها همه سلول ها و تنگ و تاریک و دربسته و ساکنانش همه یا گرگ یا روباه یا گوسفند و بزرگانش شتر و پاکانش «قاطر» و دانشمندانش «بل هم اضل» (اینان همانند الاغند که کتاب هایی حمل میکنند بلکه آنها از این هم گمراه تر .)… و غمگین از این حسرت که جنازه ی نیم سوخته  و خشک شده آن «سال ها» را که در پیش چشم می بیند که بر این کویر آتشناک و بی ثمر گذشته که سکوت گورستان ها را دارد گذر کردند و دور از اب و آبادی لب تشنه و تنها شهید شدندو…..

در اینجا که ما زندگی می کنیم و در این مذهب که ما پیرو آنیم و با این زبان که ما گفتگو داریم صمیمانه را می دانی که به چه معنایی می گویم . من هرگز نمی گویم تو با من صمیمانه سخن بگو ، که من ان تازه مسلمانی نیستم که به امام مذهب خویش بگوید حقیقت را بگو ، آنچه هست بگو ، به مصلحت حرف نزن ، با همکیشانت تعارف نکن ،ایمانت  را از مومنت پوشیده مدار نه! من یک نو مسمان احساساتی نیستم که با چهار تا مجلس روضه و منبر اسلام شناسی مطالعه ی تاریخ ادیان مذهبی شده باشم و مسلمان و یا با یک «بشنو از نی» عارف شده باشم …من دینم را در فطرتم دارم و اسلامم را در وجدانم و ایمانم با آب و گل خلقت من عجین شده است …

نه من از طریق پیغمبر که به دین معتقد نشده ام . من یک « روح مذهبی ام » و بوده ام و نمی توانم نباشم ( نوشته ی من کدامم همین را میخواهد بگوید که پرستش در جان ادمی سرشته است و اگر آدمی به معبود هم نرسد و او را نیابد یک پرستنده خواهد ماند و خواهد مرد. اگر مردی متوسط و معمولی باشد معبود هایی متوسط و ابلهانه جانشین خواهد کرد، بت ، سنگریزه ، قبر ، وطن، پرچم، خون، و گر نه کارش دشوار است و مومنی میماند بی ایمان و عاشقی بی معشوق و کسی که میداند چه کسی را گم کرده است اما نمی یابد . و این است که ای خدا تو چه باشی چه نباشی من به تو محتاجم ، محتاجم که باشی)

این روح به ارث آمده است و خود منم و چگونه کسی میتواند خود را از خودش بزداید و کنار زند و از خودش آزاد شود؟ کار پیغمبر چیست؟ کسانی که به وسیله ی پیغمبر مذهبی می شوند آدم های سطحی و بی ارزش اند. مذهب در سطح روحشان قرار می گیرد مثل رطوبت اندکی که از یک باران تند گذرا روی خاک را می گیرد اما درون خاک خشک است و رطوبت را هم زود خشک می کند اما خاک هایی است که خود مرطوبند هرچه بیشتر می کاویم مرطوب تر… تا می رسد به اقنوس مواجی از از آب صاف و زلالی که رنگ هوا و خورشید و گرد و خاک را هم ندیده اند …

و پیغمبر کارش ابر اسفندی است بر سرزمینی بایر . زمینی با درونی خشک یا مواج از آب.

یک انسان می تواند مسلمان شود بی آنکه یک روح مذهبی باشد و میتواند مذهبی باشد بی آنکه مسلمان شود و میتواند مذهبی مسلمان باشد! وقتی میتواند مذهبی مسلمان باشد و بعد او و اسلام از یکدیگر دور افتند و او مذهبی یا مومن باقی بماند موئمنی که دیگر مسلمان نیست یعنی به احکام اسلام عمل نمی کند و میتواند بی هیچ مذهبی باشدو تنها صورت غیر ممکن که در فقه رد شده است این است که خروج از اسلام و ورود به مذهب دیگری ممکن نیست زیرا پس از اسلام دیگر منزلی نیست ….هیچ مسافری از آخرین منزل به منزل های پیش باز نمی گردد.

-          پس بازگشت چیست؟

-          بازگشت که میدانید در سفرهای جسم است ، در سفرهای روح کاری به نام بازگشت نیست این کلمه در قاموس دل ها و روح ها وجود ندارد . گشته ام و چه بسیار ..و چه بسیار…و چه امیدها که بیابم اما..نیافته ام ، که نبوده است که نیست! که نخواهد بود!

سفر روح یک طرفه است . هر کس وارد شود علامت آن در اغاز این جاده ای که به مرگ منتهی می شود و از منزل ها و آبادی ها و صحراها و خطر ها و سنگلاخ ها و کویر های خشک و حرامیان خونخوار و راهزنان دل آزار و سختی ها و سستی ها و زشتی ها و زیبایی ها و… گذر می کند به چشم میتواند ببیند و می بیند اما گاه هست که خود را به ندیدن می زند یا اعتراف نمی کند یا بیهوده تلاش های مذبوهانه می کند……

-          گفتی هر انسانی یک « تردید » است . این حرف خوبی است . خیلی درست است اما دنباله اش را نگفتی…! مثل همه ی حرفهایت بریده شد ، نیمه کاره ماند مثل خودت و مثل همه ی…. ببخشید!

-          هِ ! آری هر فرد عبارت است از یک تردید ، تردید میان آن دو نفری که در خویشتن خود دارد . انسان سراسیمگی میان شرق و غرب خویش است . مگر نه یک انسان یک عالم کوچک است؟ پس هم هند را در خود دارد هم آتن را.

-          بنابراین چگونه از یک تردید میخواهی قاطعانه پاسخ گوید؟ مگر نه صمیمانه ترین پاسخ یک تردید «نمیدانم» است، «نمیتوانم » است؟

-          این تردید به هر حال می تواند پایانی داشته باشد.

-          آری،  و آن هنگامی است که تردید از میان رفته باشد و این به آن معنی که گفتی مرگ است.

-          نه من از ان حالت سخن می گویم که آدمی خود را تسلیم یکی از آن دو تن خویش کرده باشد.

***