نویسنده الهه در مهر ۱۶م, ۱۳۸۸
مفصل است؛ خاطرههایی پر از خون و ننگ و نام و ترس و دلاوری و صداقت و دروغ و خیانت و فداکاری و… و شهادتها و… چه بگویم؟
چه آتشی؟ چه آتشی؟ اگر آب اقیانوسهای عالم را بر آن میریختند زبانه هایش آرام نمیگرفت، خیلی پیش رفتم… خیلی… مرگ و قدرت شانه به شانهام میآمدند. به هر حال گذشت، آری، مثل اینکه دیگر گذشت و من از این سفر افسانهای حماسی که منزلها و صحراها بریدم و برگشتم و با دست خالی بسیاری از آنها که در آن وادیها در پی من میآمدند، برگشتند و فروختند و چه گران، چه ارازن! وازرت، مدیریت کل، وکالت، نمایندگی… ریاست فلان… هو… و من آنچه را اندوخته بودم و داشتم نفروختم. که از هرچه میدادند گرانتر بود، معامله مان نشد و بالاخره من ماندم و هیچ! و آمدم آهسته و آهسته و خزیدم به این گوشه مدرسه و… معلمی… و هرگز افسوس نخوردم و سخت غرق لذت و فخر که ماندم و دنیا مرا نفریفت و به آزادی ام، به ایمانم و به راهم، خیانت نکردم… ایستادم اما برنگشتم… اما بازنگشتم، به بیراهه هم نرفتم که من نه مرد بازگشتم! استوار ماندن و به هر بادی بباد نرفتن دین من است، دینی که پیروانش بسیار کماند. مردم همه ازدگان روزند و پاسداران شب. جنید با مریدان از میدان بغداد میگذشت؛ سارق مشهوری را که کوهستانهای حومه شهر را در زیر شمشیر خویش گرفته بود بر سردار بالا برده بودند عبرت خلق را؛ جنید پیش آمد و برپای او بوسه زد. مریدان خروش کردند. گفت: بر پای آن مرد باید بوسه داد که در راه خویش تا بدین جا بالا آمده است!
ادامه مطلب
نویسنده الهه در مرداد ۷م, ۱۳۸۸
داستان من داستان عطار است . ما صوفیان همه خویشاوندان یکدیگریم و پروردگان یک مکتبیم . مغولی او را از آن پس که ریختند و زدند و کشتند و سوختند و غارت کردند و بردند و رفتند ، اسیر کرد و ریسمانی بر گردنش بست و و به بندگی خویشتن آورد و بر بازار عرضه اش کرد تا بفروشدش . مردی آمد خریدار که این بنده چند ؟ مغول گفت به چند خری؟ گفت به هزار درهم . عطار گفت مفروش که بیش از این ارزم . نفروخت . دیگری آمد و گفت به یک دینار ! عطار گفت بفروش که کمتر از این ارزم! مغول در غضب آمد و سرش به تیغ برکند. عطار سر بریده خویش را از خاک برگرفت . می دوید و در نای خون آلودش نعره ی مستانه شوق میزد و شتابان می رفت تا بدان جا که هم اکنون گور او است . بایستد و سر از دست بنهاد
و آرام گرفت.
آری در این بازار سوداگری را شیوه ای دیگر است و کسی فهم کند که سودازده باشد و گرفتار موج سودا که همسایه دیوار به دیوار جنون است و چه میگویم ؟ جنون همسایه ارام و عاقل این دیوانه ناآرام خطرناک است که در کوه خاره می افتد و موم نرمش میکند و در برج پولاد میگیرد و شمع بیزارش می سازد
و وای که چه شورانگیز و عظیم است عشق و ایمان !
و دریغ که فهم های خو کرده به ‹اندک ها› و آلوده به پلیدیها آن را به زن و زر و هوس و پستی شهوت و پلیدی زر و دنایت زور و… بالاخره به دنیا و به زندگیش آغشته اند!
و دریغ!
و دریغ که کسی در همه عالم نمی داند که چه می گویم ؟
این عشق که در من افتاده است نه از انهاست که ادمیان می شناسند که ادمیان عشق خدا می ناسند و عشق زن و عشق زر را و عشق جاه را و از این گونه… و آنچا من با اویم با این همه رنگها بیگانه است ، عشقی ست به معشوقی که از میان ادمیان است ..اما..افسوس که نیست!
معشوق من چنان لطیف است که خود را به بودن نیالوده است که اگر جامه ی وجود بر تن می کرد نه معشوق من بود.
منتظری که هیچگاه نمی رسد ! انتظاری که پس از مرگ پایان می گیرد ، چنان که این عشق هم!
…….
راست می گفت آن ندا که مفروش ، برو در پایان این راه شاهزاده ی اسیری آن را گران خواهد خرید ،
در ازای آن گرامی ترین جایگاهی را که در این جهان است به تو خواهد بخشید.
دیدگاه های اخیر