در باغ ابسرواتور

نویسنده الهه در آبان ۲۳م, ۱۳۸۸

برای دلهایی که به اسمان پیوند دارند ، کفر و ایمان ، همچون عشق و بی عشقی یکی است یکی؟ آری یکی است . هیچ کدام عقب آسمان پیمای ملکوت دلشان را زاغ لجن خوار باغ های تره بار فروشان نمی کنند

!

چه می گویند ؟ چه ها می گویند ؟ هر چشمی چه حرفهایی می زند ؟

چشم هایی خاکستری داشت ، یعنی چه خاکستری ؟ یعنی هیچ! فقط می گویم تا گفته باشم سیاه نبود ، آبی نبود ، ازرق نبود ، سبز نبود به رنگ ها دیگر هم نبود…خاکستری هم نبود . اصلا مثل اینکه هیچ رنگی نداشت ….

مثل اینکه با چشمهایش خیال می کرد ، با چشمهایش می اندیشید ، فکر نمی کنم چشمهایش جائی را میدید . یکسال تمام هر روز مرا در فاصله ی دو نیمکت دور تر می دید اما نه نمی دید او هرگز مرا ندید ، اگر دیده بود دیگر نمی امد او تمام این مدت خیال می کرد در این باغ تنهای  تنهاست ، حتی آن مجسمه عریان را که در مدخل باغ ایستاده بود ندید اگر می دید از او هم می گریخت ؛ او هم به تعبیر غزالی «خلوت خالی » مطلقش را آشفته می ساخت . در دنیای خالی او که نمی دانم از چه پر بود – هیچ کس هیچ چیز ، هیچ احساسی ، هیچ خاطره ای ، از آنگونه که ما می شناسیم ، راه نداشت و نباید هم راه می داشت نمی توانست هم راه یابد ، خلوت خالی او – که در آن می زیست و در آن بود – خلوتی بی مرز و حد بود ، بزرگتر از جهان ، هم اندازه ی عدم …

یک سال تقریبا چنین بود ، تقریبا ! از آن رو که من بودم که گاه در آمدن به این میعاد گاه ساکتی که در آن ، ما سه موعود خاموش با هم سخنی برای گفتن نداشتیم – نه! سخنانی برای گفتن نداشتیم – غفلت می کردم ، اما یقین داشتم که آن دو هر روز بر سر قراری که نداشتیم ، حضور دارند .

در طول این یک سال ، ما همچون حواریون یک مسیح شده بودیم ، مسیحی که موعود منتظر ما سه تن بود و انتظار ظهور او ما را از غوغای بیهوده ی زندگی و پرستندگانش – که این شهر را ، شهر هیاهو ها به خاطر هیچ را ، این رم سزار ها و گلادیاتورها و شهر برده های آزاد و جهودان سکه پرست را ، پدید آورده اند – به این خلوت خاموش می آورد و نیاز ، هر یک از ما را ، در اینجا بر سر درد خویش می نشاند و در زیر بار سنگین بودن ، بودنی برای هیچ ، خاموشمان می کرد و هر کدام ، سر در گریبان خویش ، به زمزمه ی ساکتی که از پس پرده های غیبی درون ، آن «خویشتن پنهانی و مجهولمان » با ما ساز می کرد  ، گوش فرا می دادیم و از «او» که یافته بودیم و ، در یک مکاشفه شور انگیز ، به شهودی روشن و نشئه برانگیز یا فته بودیم که آن من گمگشتهی راستین ما «او» است …

چه شگفت است آشنایی در پس بی گانگی ، خویشاوندی پنهان در ناآشنایی! در زیر این آسمان ما سه تن فرزندان این خانهی مجهول بودیم ، با خویشتنی مشابه . آن یکی ، آن برادر ساکتم ، نمی توانست سخن بگوید ، آن دومی ، خواهرم ، نمی خواست سخن بگوید و این سومی ؛ من همچون هر دو ! . ما سه همزبانان گنگی بودیم مخاطب نگفتن های هم ، و کارمان کتمان همدیگر .

سکوت بر سر غوغای طاقت فرسای کلمات .

جمع ما از هم پاشید . صبح طالع شد و شبی که یکسال بطول انجامید ، زانو به زانوی هم ، تا سحر نشستیم و تنها و سخن سکوت گوش بستیم و سپس ، بر خاستیم و از هم پراکنده شدیم .

در دل من که همیشه از حرف ها و دردهای دیگری لبریز است ، جایی برای آنچه چشمها می گویند نبود ، اما همواره می دانستم که مثنوی ها سخن ، در پس پرده ی این سکوتی که میان ما افکنده است ، چشم انتظار آنند که من یا او لبی به گفتن بگشاییم . ولی این «پردگیان بیتاب» را ، در آن باغ همچنان چشم انتظار گذاشتیم و از هم گذشتیم…

سه سال گذشت . تقویم ها گفتند اما من باور نکردم .

چهره ی مات او ، موهای خاکستری رنگ او ، احساس بی شکل او ، چشم های بی رنگ او و حرف های بی لفظ او همه ، در غیبت او بهترین و غنی ترین و رام ترین موم های نرمی بودند در زیر سر انگشت های نیرومند و بازیگر خیال محتاج من که هر چه بخواهم بگویند و هر گونه بخواهم بسازند و هر رنگی که بخواهم بیامیزند و هر که بخواهم باشد !

و بدینگونه بود که او رفته رفته در زندگی پنهانی من یک «رزاس» می شد …

با او … بی آنکه به حضور او نیازمند باشم ، زندگی یی در اوج آسمان ها داشتم و چه زندیگ سیرآب و سرشاری است که آدمی در کنار معشوقی دلخواه زندگی کند بی آنکه رنج تحمل کسی را داشته باشد . وصالی در تنهایی مطلق خویش با عزیزی که هست و..نیست .

سه سال اینچنین بی او ، با او گذراندم و چه شکر و شادی ها که : چه خوب ! چه خوب که حرفهای اینچنین را ، در آن ایام باغ ، به ابتذال گفتن نیالودیم و سکوت ها ، در ان یکسال ، می گفت که ما هر دو عظمت و تعالی و حساسیت و لطافت این حرفها را که در الفاظ می پژمرد و قداست اهورائیش در گفتن می آلاید خوب احساس می کردیم و این احساس مشترک ما را تا آنجا به هم نزدیک و خویشاوند می ساخت و احساس این احساس ، ما را هر روز نزدیک تر و خویشاوند تر !

سه سال گذشت و من بی او ، لحظه ای بی او نماندم .

شبی خسته از کشمکش های بی حاصل ، کوفته  از شکست های بسیار و بستوه از زندگی و بیهودگی هایش ، از غم و غربت و تنهایی سرشار ، به کافه ای پناه بردم گوشه ی خلوت تری را انتخاب کردم و نشستم و صندلیم را به سمت پنجره ای کج کردم و خود را گذاشتم و بیرون رفتم …

گروه شاد و شلوغی مقابل من ، گرد میزی حلقه زده بودند . دیدم چند دختر رنگ وارنگ و دو سه پیر و جوان واکس زده و دمبه دار ، هی با کنجکاوی دارند مرا می پایند . گاه دسته جمعی بر گشته اند و به من خیره شده اند و صدای پچ پچ محتاطانه گفت گوهایی چندش آور ! کم کم متوجه شدم خیالاتم آشفته و بریده می شد و گفتم لابد قیافه ی تلخ و گرفته ام چندان غیر عادی می نماید که این بیکاره های بی درد و بی عقل سویسی را به کنجکاوی واداشته است…

در اثنای این اندیشه ها ؛که آنها مرا می پاییدند و من ، ب انتقاد های تند و تیزم ، در دل خود ، کارشان را تلافی می کردم ، متوجه شدم که شبحی دارد به من نزدیک می شود ؛ یکی از همین فضول ها!

من که در این حال عمداٌ سعی می کردم که به طرف انها نگاه نکنم ، خودم را بیشتر به خودم سرگرم کردم ، چنان چه گوئی او را – که اکنون درست در کنارم ایستاده است- احساس نمی کنم .

-          سلام اقا

ناچار ، با بی میلی و خستگی و قیافه ای آمیخته با تعجب و اعتراض ، سری بر گرداندم و جوابکی دادم . او بلافاصله با کرشمه ای دختر بچه وار ، دستش را دراز کرد و در حالیکه اجازه می گرفت ، با دامن چیندارش چرخی زد و با جلفی و صمیمیتی آشنا ، برابر م نشست .

با تمام اندامش می خندید و حتی قطعات لباسش نیز همگی خوشحال بودند و خندان ! گیسوانش برق می زد و گوئی تازه از قالب بیرون امده است

رنگش خاکستری بود و …

چشمهایش به رنگ الماس های بدل ! مثل دو توشله ی بلور برق می زد !

اِ ! این ………آری ! «او» است!

همو بود اما کمترین شباهتی به او نداشت . فربه و پر جنب و جوش و براق شده بود . گویی تمام اندامش را برق انداخته است …

احساس می کردم که از شدت خوشی همه جایش دم درآورده اند و با آن گردو می شکنند . کمی غمغب گرفته بود و ، بر هر یک از دو نی مرخش لپی سرخ و خونی روئیده بود ، هر کدام مثل دمل خونی بزرگ و ورم کرده ای.   صورتش حالت یک لبوی چاق آبپزی را به بیننده الهام می داد . بقدری عجولانه و شلوغ و پشت سر هم ، به لب و دهانش خنده می ریخت که نمی توانست جمع کند . چنان بریده بریده و ناهماهنگ و پیاپی ، خنده و نیم خنده و لبخند و غیره … را به هم می ریخت که نه مجالی می یافتند که هیچکدامشان معنی بگیرند و نه من فرصتی می یافتم که در قبال هر یک ، خود را و قیافه و حالت خود را متناسب با ان تنظیم کنم .

مثل «خل خنده » های دیوانه ای می مانست در برابر نگاه مبهوت یک آدم بی تقصیر! مثل اینکه کسی هی از زیر نیشگونش بگیرد ، از شدت شعف ، دمادم از جایش می پرید . تلاطم جلف و لوسی داشت و سر جایش بند نمی آورد . یکریز حرف می زد .

هر چه او در دامن من داشت ، همچون برق و باد ، گریخت و چه گریزی! چنان شتابزده و هراسان که گوئی جمعیت یک شهرند که از زمین لرزه ای مهیب و برقآسا فرار می کنند  . تنها چیزی که از این خیل خیلات ، هنوز در من مانده بود و گوئی دل نمی کند و وسواسی بیهوده او را در رفتن مردد ساخته بود و گر چه او هم بدنبال دیگر ها می رفت اما لنگ لنگان و …هی بر می گشضت و به قفا می نگریست ، ایمان من به چشمهایش بود که مرا حتی در چنان حالی – که احساس می کردم او در مقابل من در انتهای میزی نشسته است که به فاصله ی همه ی دوری ها از من دور است و میان من و او خلأ به بیکرانگی عدم حائل است لبریز از انزجار – با این همه ، «نگران چشمهایش » می ساخت .

اما در چشمهایش – که مثل دو نگین شیشه ای ؛ در زیر نور چراغ های نئون و فلورسانت کافه تلالؤی تند و زننده داشت – همه چیز پیدا و صریح و معلوم بود و به روشنی سادگی خوانده می شد اما هر چه می نگریستم ، چیزی در آن نمی دیدم جز تصویر کوچک خود را و نقطه ی براق نوری را که در مردمک هایش جابجا می شد .

نگاههیش را مهربانانه و خودمانی ، در من زد ؛ اما از شدت خوشی و نشاط ، نمی توانست چشمهایش را در یک نقطه نگاه دارد که به جائی بند نمی آمدند و همچون دو دم جنبانک همه جا چرخ می زد و همه جا را می پائیدند . در همین اثنا یکهو ، دیدم لبخندی هم به خنکی آفتاب ماستی که بر برف های مانده ی زردی گرفته ی زمستان بتابد ، بر لب نشاند و در حالیکه گویی برای تماشای دیگران دارد با من ژست می گیرد ، با لحنی تکیه بر صدای خنده ی بی مناسبتی ، از من پرسید :

-          شما هنوز نمی خواهید از من چیزی بپرسید؟

با لبخندی ، شبیه به شکل لب های بیمار سماخورده ای که دهانش ا تب خشک و از اختلال معدی بدمزه و گس شده است ، به عرض رساندم :

-          هه ! چی بپرسم ؟ راجع به…چه؟…هه!

-          مثلا من خیلی دوست دارم بدانم شما از چه ملیتی هستید؟

من که حالتی شبیه نوبه گرفته بودم و تب و لرز و عرق شروع شده بود و احساس می کردم که این ستاره ها که از پشت شیشه ی بزرگ پنجره مرا می نگرد ، فرشته های خدای اند که همگی بر بام آسمان جمع شده اند و از ان بالا ها ، چشم کشیده اند و به من ترحم می کنند و دلشان به حال من می سوزد . ..داشتم به زحمت برایش جوابی دست و پا می کردم تا فراهم شود اما چون کمی به تاخیر افتاد و او هم از گرمگیری آمیخته با خودمانگیری و دلسوزیش دست بردار نبود ، خودش ادامه داد:

-          فکر می کنم از امریکای جنوبی باشید ؛ ها؟ یا کمی هندوچینی ! در حالیکه ابروهایش را به علامت انتظار تا وسط پیشانیش بالا کشانده بود و پلکهای سنگین و براق از رنگش را از اطراف یخ های چشمهایش کنار زده بود و لبهایش را در ادامه ی چانه اش ، به شیرینی و ملوسی دختر بچگانه و کنجکاوانه ای ، پیش آورده بود و سرش را کمی پایین کشانده  و خیلی کج کرده بود تا خود را به زیر نگاه های من بیاورد – که در آن حال ، قدم کوتاه شده بود و دقیقه دقیقه هم کوتاه تر می شد و کمی هم ، از بی رمقی و مظلومیت ، قوز در آورده بودم – همچنان ساکت و منتظر ماند .

و من که در این حال از شدت بیشعوری شگفت انگیزی که در حدس بی سر و ته اش بود ، رمقی تازه یافتم ، سرم را برداشتم و با نگاهی که از شدت صراحت حتی او هم آنچه را در آن بود ، تا دید خواند و فهمید . در او خیره شدم که ناگهان از خودش خنده اش گرفت و با قر و قمزه ای پر پیچ و خم ، حاکی از خجالت ، اعتراف کرد که اظهار نظرش خیلی خیلی احمقانه بوده است .

و من هم لبخند بزرگوارانه و پر از عفوی نشانش دادم حاکی از اینکه : از شما در همین حدود ، بیشتر انتظار ندارم و اینجور حرفها از سرکار خلاف توقع من نبوده است . ناراحت نباشید !

باز مثل اینکه  احساسی که خودش هم نسبت به خودش داشت با احساسی کهمن از او داشتم مشابه است ، اثر سطحی و انفعالی در او پدید آمده بود ، بسرعت گذشت و باز با روحیه تازه ای پرسید :

-          آن وقت ها هم شما مثل من ناراحت بودید ، هنوز هم مثل سابق ناراحت می باشید ؟

من هم – که فقط خدا عالم است که بفهمد چه وضعی داشتم و به خصوص از مشابهت و مقایسه و این وجه اشتراک با وی ، دچار چه غروری شده بودم – به سختی منگ و منگی بگوشم خورد ، نشانه ی ان که دارم به او جواب می دهم .

من که خودم چیزی نفهمیدم اما مثل  اینکه او فهمید حالم خوش نیست یا چیز دیگری فهمید و به هر حال در همین اثنا که نفهمیدم چند ثانیه یا چند دقیقه گذشت بلافاصله بود یا به فاصله ی یک ربع ؟ نیم ساعت ؟ احساس کردم که حرف هایش بوی اخر را می دهد . گرم و امیدوار شدم که آزادی نزدیک است و پایان خفقان ، رهایی از زیر این بار سنگینی که بر رویسینه ام افتاده است و چهره ام را کبود کرده است ، عنقریب فرا می رسد . برایم توضیح داد که سه سال پیش ، چرا خیلی بی حرف و غصه ناک بوده است و به چه عللی حالا ان ناراحتی هایش به کلی رفع شده است و در نتیجه خیلی خوشحال و سعادتمند شته است ؟ . درست است ، توضیح داد . خیلی هم مفصل و مشروح اما… من نشنیدم ..ملتفت نشدم ، باور کنید ، نشنیدم ، نشنیدم ! دیگر نپرسید .

از کافه رها شدم . تا در باز شد و نسیم آزاد بیرون را بر سر و رویم احساس کردم ، ناگهان شبح احمقانه ی اندره ژید را در صد ها هزار چهره ی مکرر در زمین و آسمان و فضا و بر روی همه چیز دیدم ، همه جا را در کنار ناتانائیلش – که در چند سالی او بودم- در آن لحظه ژید به عذر خواهی من امده بود اما از شدت شرمندگی ، چشمهایش را از قیافه بله و بی تقصیر بُز اخفشش بر نمی داشت .

با تمسخری آمیخته با غیظ و درد خنده ای که رهگذران پیرامونم شنیدند ، آن جمله ی فیلسوفانه قشنگ  بی معنیش را بر سرش کوفتم اما سر بر نکرد و همچنان روی در روی ناتانائل ، چنان عاجزانه عذر خواهی می کرد که کینه ی من از او به ترحم بدل شد و من که ، برای تخفیف اندک رنج بسیارم ، از خشم نیز محروم شدم – چه رنجی که ، در آن ، کسی را نتوان محکوم کرد طاقت فرساست – سر در شانه ام فرو بردم و در حالی که سیگارم را از بیم آنکه از لای انگشتان مرتعش و بی حوصله ام نیفتد پیاپی به لبهایم می سپردم – در میانه ی سیاهی جمعیت بی نام و نشان خیابان فرو رفتم تا از چشم های این دو و نیز چشم های خودم ، در انبوه این بیگانگی مطلق و راحت ناپدید شوم

شرم داشتم که در برابر آینه ای ، شیشه پنجره ای بگذرم ، تا نکند در آن حال چشم خودم به خودم بیفتد

آرزو کردم ای کاش ه%

تراژدی عاشقانه استقبال در ارلی

نویسنده الهه در مهر ۷م, ۱۳۸۸

پرلود prelude سمفونی یک عصر بارانی و مه گرفته ای را نشان می دهد . سیم های زهی که در خلال آهنگ تکرار می شود نشست و پرواز هواپیماها را نشان می دهد . در متن آهنگ ها یک ریتم یکنواخت  همواره به گوش می رسد ، در زیر آرامش هوای مه گرفته و آرام و سنگین  ارلی فرودگاه پاریس طپش یک دل تنهای منتظر را که خود شاندل است بیان می کند.

هوای فرودگاه ، اندکی مه آلود است و باران ریز و ملایمی زمین را می شوید …

مرد نمی داند چگونه باید انتظار بکشد ، این چند دقیقه دیگر خیلی عجیب است ، بر خلاف تصور دلش می خواهد بیشتر طول بکشد، هر چه زمان نزدیکتر می شود برایش سخت تر است . تحمل چنین حادثه ای زمان بیشتری می خواهد تا او خود را آماده کند.

احساس می کند که دلش تاب کشیدن شادی یی به این سنگینی را ندارد . دلی که به غم خو گرفته است… دلش می خواست فرار کند و برود  گوشه ی اطاقش مخفی شود و فکر کند ، به او اندیشیدن سبک تر و راحت تر است. ولی…, شاپل در این شهر غریب است ، کسی را نمی شناسد وانگهی منتظر است ، می داند که در فرودگاه یک نفر به خاطر او آمده است .یقین دارد این باور نکردنی است که او نباشد… بهتر نیست که خود را به او ننمایم؟ ببینم چه می کند؟ کمی منتظر خواهد ماند و وقتی دید او نیست می رود و در هتل اتاقی رزرو می کند! این اندازه که فرانسه بلد است،  من هم از پیش می روم و مواظبش هستم ، تماشایش ، با او اینچنین بودن راحت تر است! نیست؟ آدم هم با اوست و هم دست خودش است؟ نه؟ چرا! ها! این جوری بهتر است . همین کار را می کنم.

دقایقی گذشت که از شدت و ابهام به وصف نمی آید، احساس نمی شود. لحظاتی که همچون طپش دل گنجشکی مجروح ، بی تاب و شتابزده بود…

کلاهی از پوست  سفید، پالتویی به رنگ آسمان…و پوتین…..

مسافر سرش را پایین انداخته بود ، اما دزدانه قیافه ها را می نگریست … نمیخواست نشان دهد منتظر کسی است.. قیافه اش اندکی تاخته ولی آرام…در دلش غوغا ها!

مرد خود را از صف جلو مستقبلین به عقب کشید، آهسته آهسته عقب می رفت و پشت جمعیت مخفی شد…

مسافر وارد سالن گمرک شد.- شما در چمدانتان چه دارید؟ نفهمید و سری تکان داد.

از سالن بیرون آمد ایستاد به هر طرف سرش را  می چرخاند…خبری نشد.به راه افتاد اینک تاکسی ها و اتوبوس ها! چه کند؟

کمی ایستاد ، سرش پایین بود دستش را با بی میلی و خستگی به دستگیره در یک تاکسی نزدیک شد ناگهان دستی بازویش ر به نرمی گرفت و سلامی که گویی با زحمت ها و تلاش های زیادی از حلقومی بیرون آمده است.

مادام شاپل پیش از انکه سرش را برگرداند فهمید! لحظه ای که در ساعت نمی گنجد مردد ماند و سرش را برگرداند ، ناگهان در هم نگریستند اما به شتاب نگاهشان را از هم جدا کردند. مرد ساک را از دست شاپل گرفت و گفت : بریم این طرف! راه افتادند ، نمی دانستند باید چه بگویند؟

ناگهان مرد حرفی یادش آمد که ممکن بود بگوید :« راستی چمدان هاتان؟»

-          ها! اِ فراموش کرده ام بگیرم!

-          خوب خوشحال شدم! …خیلی خوب بریم بگیریم!

مرد کمی راحت شد کارهایی برای کردن و حرف هایی برای زدن پیش امده بود این لحظات سخت را میتوان یک جوری گذراند

-          این اتومبیل خودتونه؟

-          هه؟…. یک اسب جوان سمند نیست اما به هر حال ، یک الاغ لکنده هست!

ماشین  روشن شد . راه افتاد…. هر دو به صدای موتور اتومبیل گوش داده بودند و نمی توانستند حرف بزنند.

جاده نمناک ، هوا باران خورده و آسمان آرام و ابر آلود!

حرف ها به قدری سنگین و زیاد بود که ب هر دو سنگینی می کرد و در زیر آن هر دو ساکت شده بودند.

مرد جاده را می نگریست و گاه بر روی گونه ی راستش سایه ی نگاهی را احساس می کرد اما به رو نمی آورد ! و بر عکس!! یکبار مرد رویش را به طرف راست بر گرداند و او را نگاه کرد و او رویش را بطرف چپ برگرداند و هر دو با هم هم را دیدند… هر دو کمی سرخ شدند ، لبخندی دزدانه و گریزان!

-          ببخشید در باز نیست؟ مثل اینکه صدا می کند.

-          نه، بسته است.

و باز هم سکوت…

مرد کمی خوشحال بود که می دید هنوز خیلی مبه پاریس مانده است . آخر این سفر یک زندگی بعد از مرگ است! چه دشوار است تحمل چنین آغاز پر  و سنگینی!

-          تلگراف من کی به دست شما رسید؟

-          هه بعد از یک ماه و نیم!

-          یک ماه و نیم ! یعنی چه؟ نمی فهمم!

-          آره

-          شما که نفهم نبودید!

-          چرا خیلی نفهم هستم . خیلی ، حالا می فهمم که چقدر نفهم بودم . اصلا هیچی نمی فهمیدم هیچی، چقدر خوشحالم که حالا متوجه شده ام که چقدر آنوقت ها هیچی نمی فهمیده ام.

-          و حالا؟

-          حالا!(با لبخند متواضعانه و خواهش آمیزی) حالا… بالاخره یک کمی می فهمم ، حالا خیلی می فهمم خیلی چیزها… یک صحرای بی پایانی از فهمیدن ها جلوم باز شده است.

***

در نیمه ی ماه اکتبر بود در گوشه ی  جاده ی مرطوب آفتاب ارلی که به پاریس می رود یک اتومبیل کوچک خاکستری ایستاده است . فضای درون آن از همه ی افرینش بزرگ تر است . دو قلب عشقی را به سنگینی همه ی عالم ، به بلندی همه ی آسمان ها ، به کشش همه ی کهکشان ها و به گرمی و روشنی همه ی آفتاب ها در خود می کشند . چه سخت! چه لذت بخش! چه بیتاب! در خیال نمی گنجد!

هیچ گاه غروب چنین گوشه ی زیبایی در روی زمین ندیده بود . چراغ های شهر داوازه ی پاریس از دور نمایان بود . شهر خود را آرام آرام برای ورود در شب آماده می کرد.

لحظاتی گذشت اتومبیل روشن شد ، براه افتاد آرام و اسوده و سرشار از اطمینان ، گویی هیچ عجله نداشت این تنها اتومبیلی بود  که گویی هدفش آن نبود که مسافرانش را به مقصدی برساند . مقصدش در جایی دور از او نبود ، مقصد اتومبیل در درون آن بود . سرمنزل این سفر خود کاروان بود

مسافران اتومبیل نمی رفتند تا به جایی برسند ، می رفتند تا با هم باشند.

……...ادامه در پست های بعد مربوط به شاندل

نویسنده الهه در مرداد ۱۳م, ۱۳۸۸

چرا تو همیشه در رنج ها تنها به خودت می اندیشی ؟ هر جور دلت می خواهد می گویی و می نالی و می گریی؟ هر گز فکر نمی کنی که دل دیگری هم مبتلاست و شاید درد او سخت تر است ؛ هر گز ندیده ام که به خاطر او خود را تسلیم رنج نکنی ، به خاطر او تحمل کنی ، او را در زیر بار این همه سختی ها که بر دوشش افتاده است در هم نشکنی ؟

مگر تو نمی فهمی که رنج تو و ناله ی تو با من چه می کند ؟

عزیز من به من تکیه کن

، من تمام هستی ام را دامنی می کنم تا تو سرت را بر آن بنهی!

تمام روحم را آغوشی می سازم تا تو در آن از هراس بیاسایی،

تمام نیرویی را که در دوست داشتن دارم دستی می کنم تا خواب روی ،

خود را تمام خود را به تو می سپارم تا هر چه بخواهی از آن بیاشامی ، از ان برگیری ،

هر چه بخواهی از ان بسازی  هر گونه بخواهی باشم.

از این لحظه مرا داشته باش!

اگر باز هم سیر نیسیتی و باز هم نیازمندی و باز هم تزلزل و هراس داری چه کنم؟

جز افسوس و غم که مرا چرا به اندازه ای که تو می خواهی نمی یابی؟

اما این افسوس و غمی است که تحملش بر من محال است

، می ترسم مرا وادارد که بگریزم ،

من اندک بودن خویش را هرگز قادر نیستم

احساس کنم اگر در نزد تو چهره ی تو خود را آنچنان بیابم ، نه به خاطر هیچ انگیزه ای ، حتی پرستیدن تو نخواهم توانست لحظه ای درنگ کنم ، باید حتما خود را از نزدیکی تو دور کنم ، تو را اگر در تنهایی خویش به یاد اورم باز هم خواهم گریخت ، تنها خواهم گریخت ، وحشت آور است ، من با هر رنجی آشنایم جز رنج حقارت ، درد کم بودن .

و آنگاه تو می میانی و آرزوی من بدرقه ات که…؟

خداوند اندامی بر روح تو بپوشاند هم اندازه ی تو که در آن بگنجی، بیارامی…


کپی رایت طعمه ی آتش. قدرت گرفته از وردپرس طراحی از پوسته های وردپرس ترجمه از متابلاگ